در ادامهی نقدی که بر يادداشت مهدی خلجی نوشتم («منافع ملی ایران: تعبیر ایرانی يا نئوکانی؟»)، پارهای از واکنشها را دیدم که گمان میکنم لازم است دربارهی آنها توضیح بدهم. برای اينکه کار سودمندی انجام داده باشم، کوشش میکنم وضعیت را استعلا دهم تا خواندن این متن (و در واقع نقد اصلی) برای خواننده آسانتر و مفيدتر شود و کسانی که زحمت خواندن متن را میکشند، دستِ خالی باز نگردند یا دچار ابهام نشوند. اين مختصر بيشتر جنبهی متدولوژيک دارد و فارغ از متن خلجی (و البته نوشتهی من) میتواند برای جاها ديگری نیز به کار خوانندهی دقیق و نکتهسنج بیايد.
نقد هر متنی متکفل دستِ کم چهار وظیفه است: ۱. آشکار کردن پيشفرضها؛ ۲. روشن کردن ابهامِ مفاهيمِ پايه؛ ۳. روشن کردن عدم تناسب مدعیات با ادله؛ و ۴. نشان دادن تالی فاسدهای (نظری يا عملی) برگرفتن مدعيات ارايه شده در متن. اینها چهار وظیفهی حداقلی هر نقدی است.
در يادداشتی که صاحبِ این سطور بر متن خلجی نوشته شده است، بخش مهمی از نقد اختصاص دارد به آشکار کردنِ پيشفرضها و اين کار وظيفهی اساسی نقد است نه امری حاشيهای و تزيینی برای آن. البته کشفِ پيشفرضها و خواندن ما بين السطور هر متنی، مستلزم مدلل کردن آن نيز هست. وقتی منتقدی متنی را میخواند و ادعا میکند که به باور من، پيشفرض این نقد فلان است، ناگزیر باید اين ادعا را مدلل کند. کاری که صاحب اين قلم در نقد يادداشت خلجی کرده است ارايهی پيشفرضهای مستور در نوشتهی خلجی و نشان دادن شواهد و ادلهای برای مستحکم کردن اين ادعاست. لذا، وقتی پيشفرض متنی را کشف میکنيم، آن را به متن تحمیل نکردهايم بلکه پرده از منطق متن برداشتهايم. فهم منطق يک متن از فهمِ نُطق آن مهمتر است.
کشفِ پیشفرضها ماجرايی است که به طور عادی در زندگی روزمرهی مردم هم اتفاق میافتد و ما پيوسته به آن مشغولايم. به عنوان مثال، فرض کنيد کسی اشک میریزد و با شور و احساسات فراوان هم اشک میریزد. اما میبينیم که اشک ريختن او، اشک ریختنی بیغرض نيست. از همينجاست که ضربالمثلوار میگويیم که فلانی اشک تمساح میریزد چون با تکيه بر قراینی که داریم و نشانههای موجود، خودِ فردِ اشکریزنده را همدست يا ذینفع در ماجرایی که اتفاق افتاده میبینم. یا بر عکس، در مورد دیگری شاهد اشک ريختن کسی هستیم که از سر درد میگرید. مثلاً پدر و مادر فردی که مقتول است. اينجا بنا به شواهد و شهود میتوان پی برد که این اشک ریختن از سر نقش بازی کردن نيست و میتوانيم اشکی را که از سر سوزِ دل است از اشکِ تمساح تمیز دهيم.
تفاوت کار نقد و بررسی متون با مثالهای بالا در اين است که در موارد فوق اين کار را به طور عادی و روزمره و با اتکا به عقل سليم انجام میدهيم اما در نقد و بررسی متون يک گام مهم دیگر پیشرفته و این کار را به شکلی متدیک انجام میدهيم.
در مورد خاص يادداشت پيشينِ من، یکی از دوستان پرسيد که: «نوشتهای: منطق نوشتهی خلجی یک پيشفرض دارد: منافع ملی آمریکا-اسرايیل محترم است و بر منافع ملی ایران اولویت دارد؛ کجای نوشتهی خلجی چنین چيزی آمده است؟». این پرسش، دقیقاً موضوع بحث يادداشت حاضر است. وظیفهی منتقد اين است که منطق نوشته را کشف کند. اگر قرار بود نويسندهای به لوازم سخناش در همه جا تصریح کند و عيناً آن را بیاورد، اصلاً حاجتی به نوشتنِ آن نبود. اين روشی پوزيتيويستی است که بگويیم منتقد اگر ادعا میکند که نقدشونده چنين گفته است، باید عيناً کلمهای يا جملهای دال بر اين مضمون بياورد تا ادعایاش درست باشد. این سخن با نقد متديک يک متن و اعتنا به کشف منطق آن منافات دارد و اساساً در چنین مواردی نيازی به نقد نيست. متن خود آشکار و گوياست.
اما، مثلاً، منبابِ توضیح دربارهی همین جمله، میتوان توضيح داد که «منطقِ پوشيدهی متن» چیست. خلجی در نوشتههایاش – و در این نوشتهی اخير به روشنی بيشتر – منافع ملی ایران را در حدی که ایران بتواند خودش را از خطر نابودی حفظ کند، تعریف میکند و منافع ملی آمريکا را از موضع هژمونی تعریف میکند: آمریکا قدرت دارد، حق حمله دارد و دربارهی این حق هم نمیتوان از او سؤال کرد (نک. يادداشت اول خلجی) و این هم «واقعيت» سیاست است (نک. همان متن). یعنی: آمریکا میتواند، پس میکند. (این دو جمله را کنار هم بگذارید و سوابق و لواحق نوشتههای ايشان را هم به آن بيفزاييد: «ایرانِ زیر حملات نظامی اسرائیل و آمریکا بسی بدتر از ایرانی است که رئیس جمهوریِ «نامشروع» آن در مذاکره با غرب، نگرانی جامعه بین المللی درباره برنامه هستهای را از میان میبرد» و «عادیسازی روابط با اروپا و آمریکا و قطع ارتباط با گروههایی که امنیت اسرائیل را تهدید میکنند»). این همان چیزی است که منافع آمریکا را حداکثری میکند (امنیت اسرايیل و آمريکا؛ حق داشتن آمريکا؛ واقعيت سیاست و جنگ و الخ) و در مقابل منافع ملی ایرانی را کمينه میکند (یعنی ایران راضی باشد به اينکه به او حملهی نظامی نشود). در این صورتبندی، او با این مقدمات از سبزها میخواهد که بیایند در راستای کمينه کردن منافع ایرانی (پیداست که هرگز خلجی این تعبیر را به کار نبرده و وظیفهی منتقد است که با استنتاج از متن و کشف آن اين صورتبندی را انجام دهد) با طرف مقابل که تئوریها و راهکارهایاش چيزی جز تقریر عینی مواضع نئوکانها نیست، همکاری و همدستی کنند. ماده و منطق این مدعيات اين است ولو کلماتاش اينها را نگويد.
ممکن است کسی بگوید که منتقد با نقدشونده مشکل شخصی دارد يا با او خصومتی دارد. اين ادعا کمترین کمکی به ارزیابی نقدِ منتقد نمیکند. اينکه بگويیم «گويی يکطرف (منتقد) قرار گذاشته است که هر وقت طرف دیگر (نقدشونده) چيزی گفت گریباناش را بگیرد»، البته میتواند در عاطفی کردن فضا سهمی داشته باشد ولی پاسخگوی نقد نيست. این البته راه زخمی کردن منتقد میتواند باشد ولی راه نقد مدعيات او نيست. داوری روانشناسانه کردن دربارهی منتقد کمترين کمکی به خدشه وارد کردن در منطق استدلالی او نمیکند.
در پاسخِ نقدِ منتقد، کسی که متکفل يا مدعی سست بودن يا ناوارد بودن نقد میشود، ضروری است بتواند نشان بدهد که قادر است با منطق درونی کارآمدتری متن نقدشونده را بخواند و بتواند با منطق ديگری این متن را به صورت منسجمتری توضيح بدهد (که مضمون و منطقاش متفاوت با منطقی باشد که منتقد، مدعی کشفِ آن شده است). صاحب اين قلم در تحکيم مدعای خود شواهدی آورده است. دست کم در این دو يادداشت هم از نويسندهی مطلب موارد متعددی نقل قول شده است و هم مشابهتهای نظری او با چهرههای مهم نئوکان و رسانههای متعارفی که همين مواضع را دارند برجسته شده است. منتقد نشان داده است که اگر خط سیر منطقی مدعيات نقدشونده را دنبال کنید به اين مشکلات و مغالطات میرسید (مغالطهی کانستراکتيويسم و رئالیسم). خوب، اگر ادعای ارتکاب این مغالطه وارد نيست، خوب است معترض توضیح بدهد که چگونه و کجا اين مغالطه وارد نيست.
راهِ نقد استوار و منسجم اين است که کوشش کردم با زبانی فنیتر و عاری از آرايشهای کلامی توضیح دهم. اين شيوهی نقد متديک البته زحمت دارد. ورزيدگی میخواهد. مستلزم مطالعهی وسیع است. نيازمند آشنايی با متد است و خواننده دست کم باید متن را یکی دو بار به دقت بخواند. اميدوارم اين توضیح مختصر بتواند پرتو نوری بر اين ابهام افکنده باشد.
نظرها (9)
آقا این بحث چقدر جالب شده! من میخواستم بروم ولی یک چند خط دیگر هم بهقول شما تا الیالابد ردوبدل کنیم بعد بروم. من با این تایپکردن یک دستی فارسی شش بار دلیل آوردم که چرا آن دو مطلب خاصی که شما و آقای مجاهدی گفتهاید غلط اند(غلط اند یا غلط است؟) ولی این آخر کاری چون حرف از مچگیری و برخورد عاطفی زدید گفتم حالا اگر نمیخواهید درگیر بحث جدی در مورد آن دو مغالطه یا ضعف ساختاری شوید فرض کنید آنچه من میگویم درست است و با این دید به نوشتهای که صحبتاش بود نگاه کنید تا نظر من را بفهمید!
من صریحا حاضرم بگویم اگر نظر شما در بارهی دو نکتهای که چندین بار آوردم درست باشد با نقد شما و آقای مجاهدی مشکلی اساسی ندارم یعنی نوشته آقای مجاهدی بههر حال بهخاطر رعایت نکردن اصول حرفهای نقدنویسی ضعیف است ولی اگر فرض کنیم نقطه عزیمتشان درست باشد اشکال ساختاری نخواهد داشت (نمرهی قبولی C میگیرند!) ولی اگر پیشفرضها غلط باشند کل مطلب F میگیرد.
-----------
:)
رامین | چهارشنبه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۹، ۲۲:۵۴
نوشتهی آقای مجاهدی را هفتهی پیش دو بار خواندم و در بارهی واقعگرایی و ساختگرایی هم همان موقع جستجوی مختصری کردم و سه چهار مطلب خوب (به زبان انگلیسی) پیدا کردم و خواندم. در مطلب آقای مجاهدی سطر نهم به بعدِ بندی که با این عنوان شروع میشود" مغالطهی آمیختن نا-روشمند واقعگرایی و ساختگرایی و پیآمدهای عملی آن" بهنظرم آمد خیلی شبیه ضعفی است که در نقد شما دیدهام و شما میگویید حاشیهای است و من توضیح دادم چرا حاشیهای نیست و فقط به علت این شباهت زیاد در همان کامنت اولم آوردم:
"
این تحلیل آشکارا بر اساس رویکردی ساختگرایانه استوار است. مشکل روششناختی اما از اینجا شروعمیشود که برخی از طرفداران چنین تحلیلی نتیجهمیگیرند که جنگ با ایران در مقیاس محدود یا نامحدود «ناگزیر» است و برای این گریز- نا-پزیری مزعوم از موضع واقعگرایی احتجاجمیکنند. جنگ را بخشی از طبیعت سیاست بینالملل میشمارند که با آن نه میشود و نه شایسته است که برخورد اخلاقی و رمانتیک کرد.
"
حالا شما میگویید این مچگیری است من میگویم این دقت در یک ضعفِ ساختاریست یعنی آن نقطهی عزیمتی که شما به آن اشاره میکنید به نظر من در آن نوشته بدیهی فرض شده و اساسا غلط است. این باور کنید برخورد عاطفی نیست. شما چیزی شبیه به این در هر دبیرستان و دانشگاهی بنویسید و نقطه عزیمت خود را بدیهی فرض کنید با همین برخورد مواجه میشوید.
شما برای یک دقیقه هم شده فقط فرض کنید، نمیگویم قبول کنید، که این جملههایی که در بالا میان گیومه آوردم گزارههای غلطی باشند و بعد ببینید بر سر کل مطلب چه میآید.
من دیگر اگر اجازه بدهید مرخص بشوم.
-----------
رامین عزيز،
اگر بنا به فرض کردن باشد، شما هم بيايید فرض مشابهی را دربارهی نوشتههای آقای خلجی بکنید. نمیگويم قبول کنید. فرض کنيد ادعایی که من میکنم درست باشد، ان وقت معلوم میشود چه بلایی بر سر کل سه نوشته میآید. با فرض خالی که نمیشود يک استدلال را رد کرد. باید نشان داد فرض معتبر است و دلایلی قابلاتکا برای پذیرفتن فرض وجود دارد. حرکت بر مبنای فرض، حرکت روشمندی نيست و حقی را از نقد ادا نمیکند.
د. م.
رامین | چهارشنبه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۹، ۰۴:۵۵
بسیارخوب، من از آخر شروع میکنم به پاسخ دادن.
یک. من هیچ مشکلی با اینکه شما بخواهید نشان دهید "موضع او نادرست است و ادعایاش تحميل یک قرائت خاص" ندارم. مشکلم با متن شما را هم دو سه بار گفتم چیست.
دو. بحث من بحث «حق و باطل» در نوشته شما و پلميک بودن آن نبود. من گفتم تز یک نوشته بدون ارجاع به اجزای دیگر متن falsifiable نیست و من (نوعی) در چنین شرایطی ناچار باید در همان اجزایی که شما انتخاب کردهاید با شما جدل کنم (جدل را برایargue آوردم وبرای آن معادل بهتری در ذهنم پیدا نکردم) و این کار به جدل دوطرفه و نهایتا به پلميک میانجامد.
سه. گفتهاید: "در دو نقدی که من نوشتهام اتفاقاً تمام وزن نوشته بر روی چیز دیگری متمرکز شده است جز اينکه خلجی خبر از جنگ میدهد یا اينکه احتمال آن را طرح میکند. حاشيهایترین بخش نقد دقیقاً همین قسمت آن است."
من این را اصلا قبول ندارم. به گمان من تحریفِ (distortion) موضع خلجی در برابر جنگ و موضع او در برابر کسانی که به جنگ نگاه رومانتیک و اخلاقی دارند مایهی تکرار شونده(motif) نوشتهها و پایهی (pillar) اصلی بحثهای شماست. من هم به همین دلیل بر این دو مطلب اینقدر تاکید کردهام. مثلا در همین نوشتهی این صفحه از قول او گفتهاید:
"
آمریکا قدرت دارد، حق حمله دارد و دربارهی این حق هم نمیتوان از او سؤال کرد (نک. يادداشت اول خلجی) و این هم «واقعيت» سیاست است (نک. همان متن).
"
و در نوشتهی دومتان آوردهاید:
"
برای اين موضع، استدلال هم لازم نيست و نیروی مسلط و غالب به هر بهانهای که بخواهد هم میتواند حمله کند و هم میتواند تحریم کند (مقاله اول خلجی را ببينيد که جنگ را طبیعی و موضع ضدجنگ را رمانتیک میبیند).
"
خب من به يادداشت اول خلجی نگاه کردم و آنچه شما میگویید ندیدم. گفتم هم که چرا ندیدم.
چهار. دربارهی بقیه مطالبی که پای کامنت من نوشتهاید چند توضیح کوتاه میدهم.
گفتهاید:
" اما اتفاقا همان تقریری که شما از سه مقالهی خلجی و تلخيصی که از مقالهاش کرديد نشان میدهد که درست محل نزاع را از تلخیصتان پاک کردهاید"
و
" اینجاست که من میگويم شما گویا پيشاپيش تصمیم گرفتهايد بعضی از قسمتهای نوشتهی خلجی را نخوانید یا حمل به صحت و خير کنید."
تمرکز من بیشتر روی متن اول خلجی بود و آن "تلخیص"، به گمان من یکی از درونمایههای (themes) اصلی متن اول خلجی است.
حالا میگویید چرا به قسمتهای دیگر متن شما مثلا در بارهی تعيين تکلیفی که به گمان شما خلجی برای جنبش سبز میکند اشاره نکردهام؟
چون نگاه من به نوشتهی شما نگاهی آسیبشناسانه است و از این زاویهی دید از متن خلجی مثالهایی آوردم و همان اول هم گفتم " به گمان من ضعف اصلی نوشتههای شما در این است... ". یعنی شما انتظار دارید وقتی از ضعف نوشتهی شما میگویم هنرش را نیز بگویم؟
من دارم سعی میکنم بگویم چرا فکر میکنم نوشتهی شما ضعیف است و فکر میکنم این ضعف یک ضعف اساسی است وگرنه برای من هم یک اشتباهِ به تعبیر شما "سهوی" اصلا ارزش بحث کردن ندارد. این "مسکوت گذاشتن" چیزی نیست، تمرکز روی یک یا دو موضوع کاملا محوری (به تعبیر شما حاشيهایترین بخش نقد) است به جای از موضوعی به موضوعی دیگر پریدن.
از نوشتهی آقای مجاهدی هم از همان زاویه دید (نگاه آسیبشناسانه) مثالی آوردم. ایشان نمیدانم چرا به متن خلجی بهطور مستقیم ارجاع ندادهاند. این اولین مشکل من با آن نوشته است .
"طرفداران چنین تحلیلی " چه کسانی هستند؟ آقای مجاهدی چه عذری دارند که به "طرفداران چنین تحلیلی" بهطور مستقیم اشاره نمیکنند؟
گفتم که به گمان من خلجی این چیزها را نمیگوید. حالا هم میگویم این آقای مجاهدی هستند که باید نشان دهند این انطباقی که شما صحبتاش را کردهاید صحت دارد یا نه، نه اینکه من نشان دهم صحت ندارد.
-------------
رامين عزیز،
برای اينکه بهتر با هم گفتوگو کنيم باید دقیقاً بفهمیم من به کجای متن خلجی اعتراض دارم. اگر بخواهيم از يکدیگر مچگيری کنیم، بحث به سرانجامی نمیرسد. چنانکه گفتم، از متن، عنوانها و عباراتاش بر میآيد و شواهدی قوی و انکارناپذیر در متن هست که نويسنده با عطف به چند گزاره که اتفاقاً همه بر سر آن اتفاق هم دارند، نتيجهای را میگیرد که مغالطهآمیز است و آن نتيجه همان است که میگويد: جنبش سبز اگر الف و ب را نمیخواهد، ناگزیر باید ج را (که همان است که من میگویم) بخواهد و گرنه شجاعت اخلاقی و سياسی و ملی ندارد و بیمسؤولیت است و شریک در جنايت و الخ است. کافی است سیر منطقی نوشته را دنبال کنيد. خلجی علاوه بر اين مضمون کلی (که اکنون آوردم) نکات حاشیهای دیگری را هم میگويد که میشود به یکایک آنها پرداخت.
گمان میکنم شما بحث دربارهی رئالليسم و کانستراکتيويسم را درست نخواندهاید و به قدری ذهنتان درگیراشکالی است که در نقد من دیدهايد که کمترین کوششی نمیکنيد که نقطهی عزیمت آن را بفهمید. یک بار دیگر آن نقد را بخوانيد و سعی کنید کمی از هر دو متن فاصلهی عاطفی بگیريد. به نظر من فهم نقد من و دلیل اعتراضام روشنتر میشود.
د. م.
رامین | سه شنبه، ۱۲ مرداد ۱۳۸۹، ۰۲:۰۳
اول ممنون از نگاهی که به گفتوگو دارید و بعد باز ممنون که نظرتان در بارهی گزارههای درست و قابلدفاع را اینجا هم آوردید. بحث اساسا در باره همان برداشت شما از کلیت متن است و اینکه چگونه میشود به منطق و کلیت متن رسید.
به گمان من ضعف اصلی نوشتههای شما در این است که گویی به متن همچون ساختاری نظاممند نگاه نمیکنید. طوری حرف از منفردات و ترکیبات میزنید که انگار رابطه یک یا چند جزء با اجزاء دیگر و نقش جزء در کل(متن یا سیستم فکری) را نمیبینیید یا به این نوع نگرش گویی اساسا باور ندارید
یعنی از دید شما اگر تعدادی گزارهی درست، قابلدفاع و غیرقابل مناقشه در متن پیدا شود که با برداشتتان از کلیت یک متن در تناقض باشد هیچ خدشهای به "نقد"تان وارد نمیآید و میتوانید بگویید منطق نوشته کمترين نسبتی با آن گزارها ندارد.
این نوع نگرش به "نقد" دو اشکال اساسی دارد:
۱-"منطقی" که از متن استنتاج میکنید یا ادعای نوشتهی شما (thesis) بدون ارجاع به اجزاء دیگر و بدون ارجاع به کل متن (و نه فرامتن) اصولا ابطال ناپذیر است. (ابطالپذیر بودن شرط اول هر تز اصولی است)
۲- جدل در بارهی اجزایی که شما انتخاب کردهاید لاجرم به پولیمیک میانجامد.
http://en.wikipedia.org/wiki/Polemic
یک مثال از نوشته آقای مجاهدی میآورم ( به نظر من جملهی زیر تحریف آشکار نوشتهی خلجیست ولی چون آقای مجاهدی نقلقول مستقیم نکردهاند امیدوارم نگویید و نگویند اینها اشاره به متن خلجی نیست).
ایشان نوشتهاند:
"
مشکل روششناختی اما از اینجا شروعمیشود که برخی از طرفداران چنین تحلیلی نتیجهمیگیرند که جنگ با ایران در مقیاس محدود یا نامحدود «ناگزیر» است و برای این گریز- نا-پزیری مزعوم از موضع واقعگرایی احتجاجمیکنند. جنگ را بخشی از طبیعت سیاست بینالملل میشمارند که با آن نه میشود و نه شایسته است که برخورد اخلاقی و رمانتیک کرد.
"
آنچه خلجی در بند اول نوشته اول خود گفته این است:
"احتمال حمله نظامی به تأسیسات هستهای جمهوری اسلامی روز به روز نزدیکتر و نیرومندتر میشود."
و در بند دوم:
"اسرائیل و آمریکا هر دو خود را برای حمله نظامی در آینده نزدیک آماده میکنند."
و بعد:
"هیچ استدلال اخلاقی – عاطفی یا حتی تبلیغات مردمی علیه جنگ نتوانسته است کشوری را که به انگیزهای سیاسی خواهان حمله نظامی به کشوری دیگر است بازدارد؛ اخلاق که سهل است حتی قوانین بین المللی هم جلودار کشوری نیستند که توانایی و انگیزه لازم برای حمله دارد. تنها تدابیر سیاسی میتوانند از وقوع جنگ پیشگیری کنند و بس."
و شما هم در نوشته اول خود آوردهاید:
"سطح دوم نوشته خلجی حاکی از اخباری نيز هست از جمله اينکه: «اسرائیل و آمریکا هر دو خود را برای حمله نظامی در آینده نزدیک آماده میکنند» (نويسنده از «احتمال» سخن نمیگويد. آيا نتيجهگيری او از روی همه اخباری است که همگی میخوانيم يا او اطلاع خاصی از جايی دارد)."
خوب اولین چیزی که توجه من معترض را جلب میکند این است که شما میگویید "نويسنده از «احتمال» سخن نمیگويد؟" پس آن احتمالی که در بند اول آورده چیست؟ مگر میشود شما آن را ندیده باشید؟
شما و آقای مجاهدی اگر «ناگزیر» دانستن جنگ از سوی خلجی را از این دو سه قسمت نتیجه گرفتهاید به گمان من نتیجه گیریتان بسیار اشتباه است چون «اسرائیل و آمریکا هر دو خود را برای حمله نظامی در آینده نزدیک آماده میکنند» و "اخلاق که سهل است حتی قوانین بین المللی هم جلودار کشوری نیستند که توانایی و انگیزه لازم برای حمله دارد" با هیچ منطقی به «ناگزیر» دانستن جنگ و ناشایست بودن برخورد اخلاقی و رمانتیک با جنگ منتج نمیشوند.
برداشت من از این قسمتها این است: آنها خود را برای جنگ آماده میکنند. موضع اخلاقی بهخودیخود نمیتواند جلو جنگ را بگیرد. تنها تدابیر سیاسی میتوانند از وقوع جنگ پیشگیری کنند و بس. به فکر تدبیر سیاسی باشیم.
(این نظر اوست البته و ما میتوانیم با او مخالف باشیم ولی درست نیست بهقول معروف حرف دردهانش بگذاریم.)
-----------------------
خيلی هم عالی است. نخست اينکه آری، میشود در مورد آن «احتمال» و «قطعيت» وقوع جنگ از نظر خلجی کوتاه آمد و گفت اينجا سهوی رخ داده است. اما همچنان منطق همان است. مشکل من با برداشت شما از نوشتهی خلجی نیست. يعنی اساساً نقد من به چنین برداشتی نيست. نقد من به تعيين تکلیفی است که خلجی برای جنبش سبز میکند و اين تعيین تکلیف بسیار صریح و روشن است. در نوشتهی اول با عنوانی مغالطی گریبان سبزها را میگیرد که «آیا سبزها هم انرژی هستهای را حق مسلم خود میدانند»؟ خوب این چه سؤالی است؟ سؤال درست اين است که آیا سبزها مدافع ساخت سلاح هستهای هستند یا نه؟ عنوان نوشتهی دوم و سوم هم از همين موضع حکایت میکند. نوشتهی سوم تعریف تازهای از رهبران جنبش سبز به دست میدهد. اینها که ديگر حرف در دهان خلجی نهادن نيست. هست؟ اینها عين عبارات خود اوست. اینجاست که من میگويم شما گویا پيشاپيش تصمیم گرفتهايد بعضی از قسمتهای نوشتهی خلجی را نخوانید یا حمل به صحت و خير کنید.
آقای مجاهدی هم البته خودش میتواند پاسخ بدهد و از نقدش دفاع کند. نقد آقای مجاهدی به مغالطهی روشی در زمرهی استوارترين نقدهای متدولوژيکی است که من ديدهام. خدشهای اگر به آن دارید و فکر میکنيد روايت ايشان از کانستراکتيویسم يا رئاليسم يا انطباقاش بر نوشتهی خلجی نادرست است، خوب به صراحت توضيح بدهید، شايد من هم روشن شدم.
من نه تنها یک متن بلکه هر سه متن خلجی را به صورت رشتهای پیوسته از مدعيات میبينم که باید همه را در کنار هم ديد. سه متن که سهل است من تمام تاریخ فکری خلجی و نوشتههای مختلف او را هنگام ارزیابی این سه متن پيش چشم میآورم و اتفاقاً همین نگاه باعث میشود که بيشتر در موضعام استوارتر شوم.
اما اتفاقا همان تقریری که شما از سه مقالهی خلجی و تلخيصی که از مقالهاش کرديد نشان میدهد که درست محل نزاع را از تلخیصتان پاک کردهاید. اگر مخاطب اینها جنبش سبز نيست و برای جنبش سبز جهت و تکلیف معين نمیکند و پیشاپيش در پی تعریف رهبری تازه برای جنبش سبز نیست، خوب است آن عبارات اصلاح شوند يا اصل حرف پس گرفته شود. و گرنه در این تقرير که همه متفق هستیم و ما هم همين را میگويیم. آدم چرا باید با حرفی که خودش هم به آن باور دارند مخالفت کند؟ مخالفت با چيز ديگری است که شما مسکوت گذاشتهاید.
و در دو نقدی که من نوشتهام اتفاقاً تمام وزن نوشته بر روی چیز دیگری متمرکز شده است جز اينکه خلجی خبر از جنگ میدهد یا اينکه احتمال آن را طرح میکند. حاشيهایترین بخش نقد دقیقاً همین قسمت آن است. اما جدل: من و شما برای اینکه به توافق برسیم باید به این پرسش پاسخ بدهیم: آیا بر دو نقدی که من به خلجی نوشتهام، استدلالی ديده میشود يا نه؟ و اگر استدلال دیده میشود، آیا اين استدلال پاسخ دارد يا اساساً ابطالناپذیر است؟ به نظر من ادله یا مدعیات طرح شده در پاسخ به مدعيات متن هستند. جدل یعنی اینکه من کوشش کنم نظر و روایت خودم را حق جلوه بدهم و نظر طرف مقابل را باطل. اصلاً بحث حق و باطل در میان نيست. بحث این است که درست بر عکس، خلجی میکوشد یک موضع خاص را به سبزها «تحمیل کند». کجای این بحث، بحث «حق و باطل» است که شما برچسب پلميک به آن میزنید؟ فکر میکنم یک بار ديگر اگر همين مطلب ويکیپيدیا را مرور کنید و متن مرا با آن مقابله کنيد، میشود نشان داد که چقدر این متن از جدل دور است.
من البته بدون شک در پی تضعیف استدلال خلجی هستم. کار نقد دقیقاً همین است که نشان بدهم موضع او نادرست است و ادعایاش تحميل یک قرائت خاص. البته در اين راه من حق دارم از تمام توانام تا جایی که آداب نقد را رعايت میکنم استفاده کنم.
د. م.
رامین | یکشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ۲۱:۵۱
اوه اوه داریوش این که حسابی با آن چیزی که نوشته ای فرق دارد که! اصلا فکر نمی کردم چنین معنایی ازش بربیاید! به نظرم باید در چند جمله توضیحش داد.
--------
چرا فرق دارد؟ یعنی اصلاحاش کنم دوباره؟ فکر میکنم داری به ترجمهی جملهی مايک سینگ اشاره میکنی. درست است؟
شادی | یکشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ۱۸:۱۸
داریوش عزیز، مرز بین آشکار کردن پيشفرضها و روشن کردن ابهامِ مفاهيمِ پايه با تحریف متن مثل مرز بین اعتمادبهنفس با خودبزرگبینی ، خیلی ظریف است. یعنی واقعا فارغ از متن خلجی و نوشتههای شما، اگر کسی قسمتهایی از متنی را به عنوان شاهد آورد و هر تفسیری که خواست بر آن سوار کرد و بعد گفت نقد من استوار و منسجم است، متدیک است، من ورزیدگی و مطالعهی وسیع دارم ومعترض اگر میتواند، برود نقد بهتر یا توضیح کاملتری بر/در بارهی آن متن بنویسد، این شخص آداب نقد میداند و منطق متن میفهمد؟
من از خودم بدم میآید وقتی تبدیل به پارازیت میشوم (در انگلیسی میگویند being a pest) ولی اگر دو سه مطلب ده پانزده خطی در بارهی سست بودن نوشتههای شما بنویسم دوست ندارم با آن وبلاگ و دیوار شما را خطخطی کنم و خودم هم وبلاگ ندارم! یعنی خلاصه انگار جز پارازیت شدن کاری از دستم برنمیآید!
------------------
رامین عزیز،
گفتوگو یعنی همين. هيچ اشکالی هم ندارد. پارازیت و اين حرفها هم نيست. خیلی هم خوشحال میشوم نظری متفاوت میبینم. يادداشت آخر مرا دربارهی استدلالهای شخصبنیاد ببین.
دیگر اینکه، من هر چه دلم خواست بر متن سوار نکردم. مهدی خلجی سه يادداشت نوشته است و اين سه را باید دقیق خواند. به پيشفرضهای متن مراجعه کرد و البته مهدی خلجی آدم ناشناختهای نيست. چهرهای رسانهای است. مواضع سیاسی روشنی دارد. پيشينه و تاریخی دارد که تقریباً در دسترس همه هست. تمام اينها را وقتی کنار هم بگذاريم، آن وقت میتوانيم در ادلهی او تشکيک کنيم و این حق را به خود بدهیم که موضع او را قابلدفاع ندانیم. در باب مغالطههایی هم که آوردهایم (مغالطهی کانستراکتيويسم و رئالیسم) به هيچ عنوان متن خلجی مثله نشده است. او به فارسی و انگلیسی دربارهی این موضوعات مطلب نوشته است. خوشبختانه همه هم در دسترس هستند و قابل سنجش.
بگذار به زبانی دیگر توضیح بدهم: در متن خلجی گزارههای خوب وجود دارد. گزارههای درست و قابلدفاعی هم هست. میتوان با ناديده گرفتن بعضی جملات و حساسیت نشان ندادن به آنها و مته به خشخاش نگذاشتن، چند جملهی شستهرفته و خوب از آن بیرون کشيد و کل سه مقاله را به صورت سرمقالهای روزنامهای برای انتشار در یک رسانه منتشر کرد. این خیلی فرق دارد با اينکه کسی بخواهد کلیت يک متن را ببینید و بر لغزشهای نظری و عملی آن انگشت بگذارد. وقتی جایی از متن برای من میلنگد و مدعياتی دارد که برای من قابلقبول نيست و از نظر من منعکسکنندهی تعارض نظری و آشفتگی درونی و در عین حال پيشنهاد دادن يک رویکرد سياسی خاص و تعریف شده است، کمترین دلیلی وجود ندارد که من به سوی قرائت اول بروم. مگر اينکه بگويم با نويسنده رفاقت میورزم و چون با او دوست هستم، این خطای نظری را بر او نمیگيرم. ولی مگر اين مقاله خصوصی منتشر شده؟ مقاله در جای عمومی نشر شده و هدف خاصی را هم دنبال میکند. من هم در فضای عمومی نقدم را با او وارد میکنم. نقد من مانع از ادامهی سخن گفتن خلجی نيست. او همچنان میتواند نظرش را بنويسد يا يادداشت تازهای بنويسد و اگر فکر میکند ادعای من نادرست است، توضيح بدهد که چرا نادرست است و بیايد بگوید که نه از سخناش این نتايج استنتاج میشود و نه هرگز نيت او اين است. اين که کار سختی نیست. هست؟
د. م.
رامین | یکشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ۱۸:۰۹
ممنون از توضیحت. منظور من سلیس نبودن فارسیش بود.همین توضیحی که خودت اینجا در کامنت دادی خیلی بهتر است. البته با اضافه کردن دو سه تا عنصری که جا مانده. برای من عجیب بود که در نوشته تو فارسی مبهم ببینم. به خاطر همین فکر کردم با عجله ترجمه کرده ای و گذاشته ای. راستش به ما در تز نویسی خیلی سفارش می کنند که روان و روشن بنویسیم. من فکر می کنم توصیه خیلی خوبی است. متن را برای همه اقشار مردم قابل دسترس و کار همه را آسان می کنیم خب. چرا خواننده حتی در حد لیسانس زور بزند که متن ما را بفهمد.
این جمله یادداشت آخرت هم یک جاییش اشکال دارد که نمی دانم کجاست. انگلیسیش را خواندم اما چون منظورش را نفهمیدم و در ضمن کل مقاله را هم نخوانده ام نفهمیدم اشکالش دقیقا کجاست: «جامعهی جهانی نباید نگران شکست جنبش سبز باشد، بلکه این خيال را نباید در سر بپروراند که موفقیت جنبش سبز ناگزیر منجر به صلح و دموکراسی در درازمدت خواهد شد».
وقتی بلکه می اوریم جمله دوممان باید چیزی مخالف جمله اول را بگوید دیگر. نه؟ شاید باید یک «نه تنها» اضافه می کردی به جمله اول: جامعه جهانی نه تنها نباید... بلکه...
چیزی که می خواهد بگوید نه تنها شکست نمی خورد که صلح را هم نخواهد اورد. البته من چون همین جمله را نفهمیدم دیگر یادداشتت را نخواندم ببینم منظور این بابا چیست. (اینست ضرر روشن نبودن کلام!)بنابراین نمی دانم این پیشنهاد خوبی است یا نه. در هر حال منظور نویسنده از این جملات هر چه باشد ترجمه اش به نظر من خیلی واضح و برخوردار از فارسی سلیس - اجازه بدهی می گویم درست!- نیست.
---------------------------------
آره ولی جمله خودش کمی گیر دارد به خاطر اينکه چند منفی در منفی تو هم دارد. خلاصهاش ايناست به زبان فارسی روان: زیاد به خودتان زحمت ندهید که مبادا جنبش سبز شکست بخورد. شکست هم خورد، خورد. شما نگران نباشيد چون به هر حال از دل اين جنبش سبز آن صلح و دموکراسی که ماها میگويیم بیرون نمیآید. حالا سعی میکنم يک بار ديگر آن جمله را ویرایش کنم.
د. م.
شادی | یکشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ۰۹:۲۳
داریوش این که می گویی نقد هر متنی متکفل دستِ کم چهار وظیفه است ...، این را از کجا آورده ای؟ ترجمه است؟ فهم چهارمیش برای من سخت است. ببین چند ترکیب اضافی در آن هست! پنج تا!
------------------------------
:))))
از هر استادی که متدولوژی و روش نقد درس داده باشد، بپرسيد اينها را میگویند به شما. تالی فاسد يعنی پيامدهای ناخواسته یا منفی يک ادعا يا ننایجی که میتوانند بر یک مدعا مترتب باشند.
د. م.
شادی | جمعه، ۸ مرداد ۱۳۸۹، ۱۷:۵۰
I can now easily see why Iran went to war with Russia in the era of Fathali Shah... maybe those were excused since they didn't know the technological distance between Iran and Russia then. But those like you are never forgiven when a war starts
Meysam | چهارشنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۹، ۰۴:۴۹