[go: up one dir, main page]

ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
جدیترین لوازم طراحی ناخن
مهر و شابلون مخصوص طراحی  ناخن
سی دی آموزش طراحی ناخن ۲۰۱۰
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 مرداد 1388
از قرق تا خروسخوان

                            

شب ما چه باشکوه است
وقتی که گلوله‌ها
آن را خالکوبی می‌کنند
و دل ما را
در دو سوی شب
بانگ الله اکبر
به هم وصل می‌کند.

شب ما چه باشکوه است
وقتی که تاریکی
شهر را متّحد می‌کند
شب ما چه با شکوه است
وقتی که دستی ناشناس
دری را
بر رهگذری مبارز
می‌گشاید و
شوق و تپش در دالان
بازوی هم را می‌فشارند.

شب ما چه باشکوه است
وقتی که نظامیان
در محاصره‌ی چشمان شب‌زنده‌داران
اسیرند.

شب ما
چه غمگنانه باشکوه است
وقتی
که فریاد و ستاره
در آسمان گره می‌خورند
و بر بامها، سایه‌ها
خاموشانه
ترحیمی ساده دارند.

از قرق تا خروسخوان
شبروان
دل ما را در کوچه‌ها
چون مشعلی دست به دست می‌گردانند
و خواب، بیهوده
بر فراز شهر، پرسه می‌زند

کشتگان
سحر را نمی‌بینند
امّا
صبح، حتمی‌الوقوع است

                                                         

سیاوش کسرایی


پنجشنبه 29 مرداد 1388
نکات سبز

                   

زمان در ایران روی دور تند است آن چنان که نمی‌رسی تمام اخبار را دنبال کنی. در این کولاک خبری گاه نکاتی هست که اگر بخواهی به اندازه‌ی یک ایمای چاق و چلّه روی آن وقت بگذاری وقتی برای دیگر کارها نمی‌ماند. اینطور می‌شود که ترجیح می‌دهی گهگاه چند نکته‌ای را در یک نوشته بیاوری و گذرا اشاره‌ای بکنی و بگذری. اگر خدا خواست«نکات سبز» ادامه خواهد یافت.

ن۱- برادر همسر ترانه موسوی به کروبی نامه نوشته و از او گلایه کرده است. من او را نمی‌شناسم ولی از دید من نامه‌اش دو معنی دارد: یکی اینکه نقل قول کروبی درباره‌ی خبرسازی جعلی را به«یقین» مبدّل می‌کند و این یقین، احتمال درست بودن تجاوز و قتل ترانه موسوی واقعی را تا حدّ زیادی بالا می‌برد. امّا این وسط نکته‌ای هست: بسیاری به شاهمرادی تاخته‌اند که چرا چنین گفته است؟ در حالیکه به نظرم او با هوشیاری وانمود کرده که دارد از کروبی گلایه می‌کند ولی در حقیقت شجاعانه مفاد سخنان او را تأیید کرده و در ضمن از خطر امثال طائب‌ها خودش را حفظ کرده است. خوب به لحن نامه و کیاست نویسنده دقّت کنید؛ به نظرم جای دست مریزاد گفتن دارد.

ن۲- احمدی‌نژاد سه وزیر زن به مجلس معرّفی می‌کند. از آنجا که به نظر من دولت او غیرمشروع است، از نوشتن مطلبی در تأیید کار او خودداری کردم ولی نفس عمل درست و تابوشکن است هرچند شایسته بودن یا نبودن این افراد برای تصدّی پست وزارت بحث دیگری است. این را هم مطمئنّم که اگر در دولت فعلی زنی بی‌لیاقت وزیر نشود، به جای او مردی بی‌لیاقت وزیر خواهد شد!
من در دوره‌ی قبل که افتضاح تقلّب تا بدین حد بالا نبود نیز در مقابل مخالف‌خوانی بعضی‌ها از سهمیّه‌بندی بنزین دفاع کردم. کار درست درست است، از هر کسی می‌خواهد باشد. متأسّفانه به نوشته‌هایی برخوردم که مشخّصاً خصوصیّات
جنسیّتی این افراد را مسخره می‌کند که به نظرم بسیار زشت و ناپسند آمد. جنبش سبز باید عاقل و خوددار باقی بماند و مانند گذشته مواظب غضنفرانی که همیشه و همه‌جا وجود دارند باشد.

ن۳- صادق لاریجانی با آمدنش یک حکم اعدام را به تعویق انداخت. برای شروع بسیار خوب است. باید این کار نیز مانند مورد بالا تأیید و تشویق شود. لاریجانی‌ها هرچه هستند، استقلال رأی دارند. اینکه او در آینده چه خواهد کرد را نمی‌دانم ولی فراموش نکنیم که اگر او نمی‌آمد چه کسی ممکن بود بر مسند ریاست بنشیند: محسنی اژه‌ای! صادق لاریجانی بسیار بیش از دیگر فقیهان حوزه فرزند زمان خود است؛ بسیاری از نظرات او و طرز راهنمایی پروژه‌های تحقیقی زیر نظر او را نمی‌پسندم امّا به گمانم بسیار بیش از هاشمی شاهرودی بتواند منشأ اثر شود. اگر جنبش سبز مسالمت‌آمیز باشد- که هست- از حضور او که گفته می‌شد از کسانی است که با تأیید سلامت انتخابات در شورای نگهبان موافق نبود می‌تواند بهره‌برداری کند. وقتی عضو شورای نگهبان شد به دوستان گفتم که شیخ صادق بی‌جهت خود را درگیر این امور کرد ولی او گفت که می‌خواهم بهره‌ی علمی ببرم و مواجهه با مسائل نوین به شکوفاشدن اندیشه‌ی فقهی من کمک می‌کند و تا ابد نمی‌توان ابواب طهارت و صلوة را بررسید. نمی‌دانم برای به عهده گرفتن منصب قاضی‌القضاتی چه توجیهی دارد ولی اگر قدرت تأثیر سوئی بر او نگذارد، می‌تواند آخرین بخت برای اثبات این نظریّه باشد که هنوز می‌توان با تغییر کارگزاران و با همین قوانین فعلی گامی به سوی ایرانی بهتر، عادلانه‌تر و آبادتر برداشت.


سه شنبه 27 مرداد 1388
همه‌ی شهر باخبرند

                    

به این دو روایت خصوصی از دو تن از محافظه‌کاران و اصلاح‌طلبان توجّه کنید:

محمّدجواد لاریجانی: زن تن‌فروشی را در زمانی که کمیته‌های قدیم هنوز دایر بود گرفتند و از زمان دستگیری تا آمدن اوّلین بازجو( یا هر عنوانی که آن زمان داشت) به او سه بار تجاوز شد. او که زنی بی‌پروا و صریح بود با خنده می‌گفت که فکر می‌کردم دارم پیر می‌شوم و یواش یواش موقع بازنشستگی است اگر می‌دانستم که اینقدر تکّه‌ی نابی هستم که در کمتر از یک ساعت سه بار به من دست درازی کنند، بیشتر قدر خودم را می‌دانستم.

سیّد مصطفی محقّق داماد: به دوستان می‌گویم که بعد از انقلاب، سیاست و اقتصاد و مدیریّت و خیلی چیزهای دیگر را به دست گرفتید. اینکه در اداره‌ی اینها خیلی موفّق نبودید را می‌گذاریم به حساب اینکه آخوند جماعت تا به حال با اینها سروکار نداشته و طبیعی است که کاربلد نباشد ولی حدّاقل به اقتضای دانش حوزوی خود باید از پس قضاوت و ساختن یک دستگاه قضایی برمی‌آمدید که در همان هم ناکام بودید. (از اینجا به بعدش را به گریه افتاد) ما قاضیانی داریم که مرتکب هر خلافی می‌شوند مثلاً شرب خمر و زنا می‌کنند و بعد برای کسانی که همان اعمال خودشان را مرتکب می‌شوند، حکم شلّاق صادر می‌کنند.

خبر تجاوزها- به عنوان جزئی کوچک از رفتارهای نابهنجار در زندان- برای کسانی که دسترسی به اطّلاعات ندارند خیلی عجیب است و گرنه خواص حاکمیّت، چه مدافع و چه منتقد از لااقل بخشهایی از آن باخبرند. سؤال اصلی از مدافعان این نیست که چرا مأموران چنین می‌کنند، بلکه این است که چرا دیدید و فهمیدید و واکنشی مؤثّر نشان ندادید؟ و چرا الآن آنرا انکار می‌کنید؟ پرسش از منتقدان نیز این است که شما که از دیرزمانی این مسائل را می‌دانستید، چرا حالا و اینقدر دیر اعتراض می‌کنید؟


یکشنبه 25 مرداد 1388
با اخبار ناموثّق چه کنیم؟

            

سروکار داشتن با اخباری که مستند و موثّق بودن آنها محرز نیست، دلمشغولی همه‌ی ماست، چه در زندگی عادی و چه در عرصه‌ی اجتماع و سیاست. اهل تاریخ و بررسی اندیشه‌ها و اعمال نیز با آن سروکار دارند و اهل دیانت نیز برای اثبات روایات پیشوایان دین در باره‌ی اخبار و احادیث و راستگو بودن یا نبودن حاملان خبر بحثها کرده‌اند. در برابر اخباری که از منابع بی‌نام، مشکوک یا ناموثّق نقل می‌شود، دو کار منطقی به نظر می‌رسد:

الف. اخبار ناموثّق را نباید دربست پذیرفت.
ب. اخبار ناموثّق را نباید دربست رد کرد.

کسانی که دغدغه‌ی وثاقت اخبار و معقول بودن آنرا دارند به توصیه‌ی الف عمل می‌کنند ولی به سادگی از توصیه‌ی ب غافل می‌شوند. اگر به در نظر گرفتن احتمالات باشد، همانطور که احتمال نادرستی یک خبر می‌رود، احتمال درست بودن آن هم هست. رد کردن عجولانه‌ی چنین اخباری، محروم کردن خود از بسیاری از مطالبی است که «احتمال» درست بودن آن می‌رود. پس عاقلانه‌ترین کار این است که آنرا در وضعیّت «نه قبول و نه رد» قرار داد تا تکلیف آن معلوم شود. فراموش نکنیم که در ایران بسیاری از شایعاتی که زمانی دروغ پنداشته می‌شد، بعدها رنگ واقعیّت گرفتند. خبر انواع سوءقصدها، تصمیم‌گیریها، تصفیه‌حسابها، اعتراف‌گیریها و مانند آن ابتدا فقط یک خبر ناموثّق بود ولی بعداً آرام آرام با جمع شدن قراین و شواهد امروز دیگر در وثاقت آن شکّی نیست یا لااقل به اطمینان بسیار نزدیک شده است. همین سابقه نشان می‌دهد که باید تا روشن شدن تکلیف یک خبر از ردکردن قطعی آن بپرهیزیم.

گاهی اوقات یک خبر ناموثّق آنقدر ناشیانه تنظیم شده که به راحتی می‌توان به مجعول بودن آن پی برد ولی حتّی این خبرهای جعلی هم کاملاً بی‌فایده نیست و دست‌کم ما را از شیوه‌های جعل خبر آگاه می‌کند. مانند این خبر که می‌گوید نیروهای اطّلاعاتی ایران بمب‌گذاری حرم رضوی را انجام دادند. گذشته از وجود شواهد زیاد در انتساب این عمل به تندروهای وهّابی و اعتراف موسوی لاری در زمان وزارتش به اینکه دست بعضی شاخه‌های طالبان در این کار بوده است، نام فردی که بمب را گذاشته «بهزاد نحوی» نوشته شده است که من برای بار اوّل است نام او را به جای «مهدی نحوی» اینگونه می‌بینم. در حالیکه اگر واقعا اینطور بود، کسانی که خبر را منتشر کردند ترجیح می‌دادند نام کسی که بمب گذاشته «بهزاد» باشد نه «مهدی».

مثال دیگر اینکه همین روزها خبر دست داشتن نیروهای لبنانی در سرکوب ایرانیان، تک‌تیراندازی به سوی مردم و- این اواخر تجاوز- مشکوک تلقّی شد ولی با ظاهر شدن علنی آنها در حمله به روزنامه‌ی کلمه‌ی سبز معلوم شد که آن حرفها خیلی هم بیراه نبوده است.

یکی از خبرهایی که بلافاصله به نظر من هم شتابزده هم قبول و هم رد شد اخبار مربوط به ترانه موسوی بود. من این خبر را در وبچین وبلاگ نگذاشتم تا تکلیفش معلوم شود. بعد از ادّعای کذب صداوسیما که تنها دو ترانه موسوی داریم، بلافاصله این سؤال ایجاد شد که وقتی این خبر نادرست است، چرا باید از دروغ برای افشای آن استفاده کرد؟ می‌شد مانند خبر کشته‌شدن آن کودک دوازده ساله خیلی راحت آنرا منعکس کرد. مهدی کروبی هم به تازگی جریان آن مصاحبه‌ی ساختگی را توضیح داده است. تا کنون وثاقت قطعی کشته‌شدن و تجاوز به کسی به نام ترانه موسوی معلوم نشده است ولی دروغگویی درباره تعداد افراد همنام و اصرار بر مصاحبه‌ی جعلی نشانگر این است که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و احتمال درست بودن این جریان را- متأسّفانه- بیشتر می‌کند.

مدتها پیش خبری را ارائه کردم در باره‌ی داروی آیمود که این دارو خیلی هم آنچنان که ادّعا می‌شود کشف دوستان وطنی نبوده است بلکه دارویی بوده که در روسیه آزمایش شده و به دلیل داشتن عوارض جانبی زیاد کنار گذاشته شده و در ایران هم در شورای بررسی و تدوین داروهای کشور بارها رد شده است. با پیگیری برخی از کارمندان نهاد ریاست جمهوری، ایران آن پروژه‌ی نیمه‌کاره را به عنوان کشف خود ارائه و احمدی‌نژاد هم آن را به مراسمی برای تبلیغ خود تبدیل کرد. باز هم متأسّفانه کسانی که فرق بین بند الف و ب را نمی‌دانند، مرا متّهم کردند که نمی‌توانم پیشرفت ایرانیان را ببینم و سیاست و دانش را درآمیخته‌ام در حالیکه مسأله برعکس بود؛ من خواستار روشن شدن امر شده بودم خاصّه آنکه به نامهای افراد حقیقی و پزشکانی که با این کار مخالفت کرده بودند هم اشاره شده بود. می‌بینیم که چه راحت می‌توان فرصتی برای کار کردن روی خبر را با مخالفت شتابزده با آن از دست داد و جالب که این افراد می‌اندیشند کارشان خیلی هم درست است. بعدها روشن شد که این دارو درمان نیست و تنها کمی پیشرفت بیماری را به تأخیر می‌اندازد و آرام آرام فراموش شد ولی خبری مانند این کمی از ماجرا را روشن می‌کند خصوصاً اینکه به رفقای روسی هم در آن اشاره شده است. به هر حال سلین کاپ یا آیمود هم ظاهراً به تاریخ پیوست.

کمتر کسی جرأت دارد پای این نوشته را امضا بگذارد. حالا اگر امر دایر باشد بین منتشرنشدن این نامه یا منتشرشدن با نام مستعار یا بدون نام، کدام ارجح است؟ روشن است که از این پس و با اوضاع جاری ایران با اخباری که مستند به نام افراد حقیقی نیست بسیار سروکار خواهیم داشت؛ بهترین کار قرار دادن آنها در وضعیّت بینابین قبول و رد است تا شواهدی پیدا شود که یکی از دو جانب محتمل‌تر شود یا اینکه بتوان خبر را پذیرفت یا رد کرد.  

پ. ن: چه با اعتماد به نفس از نادرست بودن کشته‌شدن علیرضا توسّلی نوشتم! شاهد از غیب رسید که فعلاً در این باره هم از قضاوت خودداری کنیم. انگار در این ولایت امکان درست از آب درآمدن نامحتمل‌ترین شایعات خیلی بیشتر از خبرهایی است که از رسانه‌های رسمی اعلام می‌شود.


شنبه 24 مرداد 1388
دوستان بالقوّه

                                 

داشتم به مطلبی فکر می‌کردم که خواندن این نوشته، انگیزه‌ام را از بین برد ولی پایان آن دوباره باعث شد که به فکر نوشتن بیفتم. همیشه رفقا را برحذر می‌داشتم از اینکه همه‌ی منتقدان جنبش سبز را مشتی متعصّب که صحبت کردن با آنان فایده‌ای ندارد، بدانند. شاید طیف طرفداران رهبر را بتوان میان دو نقطه‌ای که در این نوشته ترسیم شده دید: بازداشت‌کنندگان و راننده‌ای که در پایان ماجرا به او کمک کرد.  

باور کنیم که انسان توان تغییر خود را دارد و به گمان من بسیاری از مخالفان جنبش سبز پس از انتخابات تغییر عقیده داده‌اند و بیشتر هم خواهند شد. بله، می‌پذیرم که در میان این افراد شناگران آب‌ندیده‌ای که می‌توانند به راحتی جای آن بازجوها را بگیرند هستند ولی همه اینطور نیستند. باور نمی‌کنم که مذهبی باشی و روایت امام علی در مورد بی‌اعتباری اعتراف در زندان را بخوانی یا بدانی و باز هم از شنیدن سخنان ابطحی یا عطریانفر خوشحالی کنی و پای‌بکوبی. حالا اگر توان این پرسش از خود را داشته باشی که «اصلاً کسانی که داعیه‌ی پیروی از علی را دارند چرا باید بگذارند چنین اعترافاتی گرفته شود؟» یا «حاکمان با این کار خود حالا بیشتر طرفدار علی هستند یا مخاطبش؟» که دیگر چه بهتر. بماند که خلیفه‌ی دوّم هم با شنیدن سخن حق نظرش عوض شد ولی نظر بعضی را به گمانم امام عصر هم نمی‌تواند عوض کند. جز اینان بسیاری- مانند یاری‌کننده‌ی راوی- هستند که بالقوّه می‌توانند بهترین دوست ما باشند و به دلایلی مانند نرسیدن اطّلاعات نتوانسته‌اند به دوستان واقعی خود بپیوندند؛ باید به فکر آنها باشیم. همانطور که در نوشته‌ی پیش نوشتم جامعه‌ی ایران را نمی‌توان مانند وسیله‌ای کهنه کنار گذاشت و سفارش نوَش را داد، باید همین را درست کرد.

من نمی‌توانم حال آن جوانی را که ربوده‌ شد درک کنم ولی به او می‌گویم که هیچ عقیده و تلاش صادقانه‌ای به هدر نمی‌رود؛ کمترین فایده‌ی ربودن تو این بود که دستکم یک نفر را عوض کرد و تو را در آنچه در پیش گرفته‌ای مطمئن‌تر و این اصلاً کم نیست.  


پنجشنبه 22 مرداد 1388
اصلاح‌طلبی به مثابه‌ی روش

                        

بیگانه از من دعوت کرده در باره آینده و اینکه« چه می‌خواهیم؟» چیزی بنویسم. این همان حرفی است که من مدّتهاست دارم می‌گویم که نقدواره‌های افشاگرانه اگر برای اثبات ناکارآمدی و نامشروعیّت حاکمیّت ایران بود، حالا دیگر چیزی برای دفاع نمانده است. حاکمان ایران دارند به دست خود اشتباههای فراوانی را مرتکب می‌شوند که دیر یا زود این نظام را از لحاظ نظری به پایان راه می‌رساند. مهم‌ترین پرسش در این هنگام این است که به فرض که تغییری صورت گرفت، چه می‌خواهیم و انتظارمان از جامعه‌ای خوب و عادلانه چیست؟ حرفها زیاد است ولی من به یک موضوع که از دید من مادر دیگر مسائل است اشاره می‌کنم:

خیلی پیشتر در باره‌ی سینمای ملّی، تآتر ملّی و دیگر چیزهای «ملّی» نوشته بودم. گاهی نویسندگانی که این دغدغه را دارند، اصلاً هیچ نمونه‌ای را به عنوان مصداق صفت «ملّی» نمی‌یابد و به آنچه الآن نیست و باید ایجاد شود، می‌پردازند و گاهی بعضی سعی می‌کنند از میان- مثلاً- شصت فیلم که در سال تولید می‌شود، دو سه تا را برگزینند و بگویند اینها سینمای ملّی ما هستند؛ همینطور دیگر هنرها و زمینه‌ها. درست مانند کسی که در بیست سطر املایش هجده غلط داشته باشد و دستش را روی دو خطی که درست نوشته بگذارد و بگوید:« سواد واقعی من این است». خوب، او فقط خود را فریب داده است. سینمای ملّی ما تمام چرندیات روی پرده به علاوه‌ی معدود فیلمهای خوب یا متوسّط‌الحال است. حکایت ما در سیاست و اجتماع و دانش و هر چیز دیگر نیز همین است. اینکه عقیده داشته باشیم که برای نمونه، دولت فعلی نماینده‌ی ایرانیان نیست و حدّ متوسّط شعور و دانش و اخلاق ایرانیان بسیار بیشتر از حاکمان آن است، شاید درست باشد ولی همین فرهنگ و همین مردم باعث شده‌اند که این دولت سر کار بیاید. اگر کسانی توانسته‌اند تقلّب کنند، کوتاهی «همه» دلیل آن بوده تا کسانی به منصبی برسند که توانایی چنین کاری را داشته باشند. منظور من این است که ما درست آن جایی هستیم که باید باشیم و ما آن چیزی هستیم که هستیم نه آنچه فکر می‌کنیم باید باشیم یا می‌توانیم باشیم.

همانطور که نوشتن یک متن جز در یک زمینه ممکن نیست، هر اقدامی برای آینده جز با پذیرفتن گذشته و اکنون و تلاش در جهت اصلاح آن ممکن نخواهد بود. آنچه ما اکنون داریم حاصل پیروزیها و ناکامیها، غفلتها و تلاشهای طول تاریخ است که آمیزه‌ای از باورهای فرهنگی، عقاید دینی، رسوم اجتماعی و بازتولید اسطوره‌ای را در این سرزمین به جا گذاشته است. چنین متنی را با جمع‌آوری امضا، انقلاب، انتخابات و همه‌پرسی یا هر چیز دیگر نمی‌توان حذف کرد یا نادیده گرفت. شکافهای زیادی در جامعه‌ی ایران است، چپ و راست، تمامت‌خواه و دموکراسی‌خواه، مذهبی و غیرمذهبی و مانند آن، به علاوه‌ی قومیّتها، تفکّرات و سلایق گوناگون. این لحاف چهل تکّه را نمی‌توان مانند شیئی مستعمل دور انداخت؛ بلکه ابتدا باید حفظ و سپس رفو کرد.

بدترین نقطه‌ی آغاز جایی است که ما تنها با نگاه به دستاورد دیگران در باره‌ی آینده پرسش کنیم و این زمینه‌ی فرهنگی را به دست فراموشی بسپاریم. اینجاست که اسطوره‌های خفته و باورهای پنهان شده با نامی دیگر خود را به ما تحمیل خواهند کرد. برای مثال قانون اساسی ایران بر اساس قانون اساسی شاهنشاهی نوشته نشد بلکه بر اساس قانون اساسی چند کشور اروپایی نوشته شد امّا حاصل آن چه شد؟ قدرتی که در انقلاب اوّل قرن در ظاهر مشروطه شده بود، حالا باطناً و ظاهراً مطلقه شده است. شاید اگر صرف نظر از تئوریهای فقیهانه، مشروط شدن نفر اوّل (یعنی تجربه‌ای که پیشتر از سر گذرانده بودیم) پذیرفته می‌شد وضع ما اکنون این نبود. این به معنای مقایسه‌ی شاه و فقیه نیست- که باعث شد کدیور یک سال و نیم آب خنک بخورد- بلکه به این معناست که اگر فقیه خوب باشد که چند شرط نظارت مردمی او را بد نمی‌کند و اگر- خدای ناکرده و زبانمان لال – بد شود، امکان مهار او موجود خواهد بود. این نظریّه می‌توانست به صورت تئوریک در درسهای فقهی مطلق باشد ولی در عهد و میثاق ملّی چند محدودیّت داشته باشد؛ درست مانند شروط ضمن عقد در ازدواج.

از دید من در طرح هر سؤالی در باره‌ی آینده اگر به وضع فعلی و داشته‌های- هرچند ناچیز- خود تکیه نکنیم امکان اشتباه و ناکامی بسیار زیاد است. برای مثال چند سؤالی که این روزها مطرح شده و شکل صحیح طرح آن از دید خودم را می‌آورم.

ساختار سیاسی کنونی چه ایرادهایی دارد و چگونه باید اصلاح شود؟ (به جای: ساختار سیاسی ایده‌آل چه ویژگیهایی باید داشته باشد)
رسانه‌ی رسمی فعلی چه ایرادها و چه نواقصی دارد و چگونه می‌توان آنرا بهبود بخشید؟ (به جای: رسانه‌ی ملّی مطلوب چگونه است؟)
نظام آموزشی کنونی چه ایرادهایی دارد؟ (به جای: نظام آموزشی خوب چه ویژگیهایی دارد؟)
قوّه‌ی قضائیّه‌ی فعلی چه نقاط قوّت و ضعفی دارد؟ (به جای: قوّه‌ی قضائیّه‌ی عادلانه و کارآمد چه ویژگیهایی دارد؟)
و...

بدیهی است که ما مستغنی از سؤالهای درون پرانتز نیستیم ولی پس از پاسخ دادن به آن باید آنرا در متن داشته‌های خود پیاده کنیم نه اینکه اینها را دور بریزیم تا آن مدل را پیاده کنیم. باز هم روشن است که جوابها به سؤالهای اوّل می‌تواند بسیار متفاوت باشد، یعنی کسی ده درصد قانون اساسی فعلی را نیازمند تغییر ببیند و کسی هفتاد درصد از آن را. اینگونه است که اصلاح‌طلبی اینجا – آن چنان که در علم سیاست به کار می‌رود- چیزی در مقابل انقلاب نیست که عوض کردن ساختارهای سیاسی یک کشور باشد یا نباشد. حتّی انقلاب یا تغییر قانون اساسی - با رضایت یا به جبر- می‌تواند صورت بگیرد ولی باز هم اصلاح‌طلبی حاکم باشد. انقلاب اگر به معنای  نفی گذشته است، هر کس که صرفاً بر اساس آنچه می‌پندارد و ندیدن اکنون، الگویی برای آینده در نظر بگیرد انقلابی خواهد بود، گرچه اهل خشونت یا طرفدار تغییر ساختارهای سیاسی نباشد. اینجا یک نکته را اضافه کنم که آنکه می‌پندارد که می‌تواند بدون زمینه‌ی فرهنگی فکر کند اشتباه می‌کند و در حقیقت زمینه‌ی دیگری را برای اندیشه در ذهن دارد که حاصل مطالعه و ممارست فکری یا سکونت در جایی دیگر است، پس او گرچه فارسی می‌نویسد ولی ایرانی نمی‌اندیشد. این اصلاح‌طلبی در دل خود، پذیرفتن حضور «دیگری»، نقد گذشته به جای نفی گذشته، عبث بودن انتقام‌گیری از افراد( به عنوان عاملان خرابیها) و ندیدن اندیشه‌های ورای اعمال آنها، تدریجی بودن فرایند اصلاح (تفاوت گذاشتن بین تاکتیک، استراتژی و هدف‌گزینی) و بسیاری نکات دیگر را به همراه دارد.


سه شنبه 20 مرداد 1388
شکنجه‌گر و شکنجه‌کش

         

« مرگ و دوشیزه» فیلمی از رومن پولانسکی بر اساس نمایشنامه‌ای به همین نام از آریل دورفمن شیلیایی است که بازدیدنش در این روزها خالی از لطف نیست. این فیلم داستان زوجی است در زمان پس از سقوط یکی از دیکتاتوریهای آمریکای جنوبی. زن از قربانیان شکنجه‌ی بی‌رحمانه‌ی پلیس آن کشور است و مرد سردبیر یکی از نشریّات زیرزمینی که به مدد مقاومت زن، لو نرفته و زنده مانده تا حالا وکیلی باشد که در آستانه‌ی تصاحب پست وزارت است. او قرار است در رأی یک کمیته به قربانیان شکنجه بپردازد و عاملان آن را مورد تعقیب قرار دهد. شبی که مرد ماشینش پنچر شده مردی او را سوار می‌کند و به خانه می‌رساند که از دید زن، همان دکتری است که در بازداشتگاه به او بارها تجاوز کرده است. مرد انکار می‌کند ولی زن اصرار دارد که او را از روی بو و صدایش می‌شناسد و نواری را که در حین تجاوز به او پخش می‌کرده یعنی یک کوارتت زهی از فرانتس شوبرت به نام «مرگ و دوشیزه» در اتوموبیل او پیدا می‌کند. زن بر لزوم اعتراف او پا می‌فشارد ولی مرد امتناع می‌کند تا بالاخره پس از کش و قوسهای فراوان، در آستانه‌ی مرگی که پیش روی خود می‌بیند زبان به اعتراف می‌گشاید و می‌گوید که چه کرده است. زن که اصرار به کشتن او داشت با شنیدن اعترافات او را رهایش می‌کند. در پایان فیلم هر سه نفر در کنسرتی هستند که نوازندگان همان قطعه‌ی شوبرت را می‌نوازند.

اگر در زمان دیگری بودیم، این فیلم معنای خودش را داشت ولی در این روزها که از چپ و راست خبر بازداشت و اعتراف و شکنجه می‌آید محال است که بتوان بی ‌پیش‌زمینه‌ی حوادث روزگار فیلم را دید. سؤالی که به ذهن من و شما شاید پس از شنیدن گزارش بازداشت شدگان چند هفته‌ی اخیر برسد، این است که با شکنجه‌گران چه می‌توان کرد؟

۱. نگاه فیلم به شکنجه‌گر مانند این روزها که سیاه و سفید دیدن افراد به نوعی مد تبدیل شده و حتّی هیتلر را هم با نگاهی تازه بازمی‌بینند نیست. پزشک فیلم واقعاً یک جانی است، البتّه او به وظیفه‌اش عمل می‌کند یعنی نمی‌گذارد کسی بمیرد ولی در سوء‌استفاده از زنان بازداشتی نیز کوتاهی نمی‌کند. وی نقشش را خوب بازی می‌کند و به هنگام یادآوری آن اصلاً پوزش نمی‌خواهد بلکه از اینکه آن روزها گذشت، احساس تأسّف هم می‌کند. همین موضوع گذشت زن را بسیار پررنگ‌تر می‌کند گویی حقیقت راز مگویی بود که تا فاش شد دیگر نه هراسی برمی‌انگیزد و نه انتقام معنایی دارد.

۲. در فیلم برای دقایقی نمی‌توان تشخیص داد که شکنجه‌گر کیست و شکنجه‌کش کدام است؟ زن فقط کافی است که اندک اشتباهی کند ( او در گذشته سابقه‌ی اشتباهی گرفتن افراد را داشته است) تا اصرار بر بازگویی حقیقت، خود به یک اعتراف‌گیری کوچک ولی جنایتکارانه تبدیل شود. کارگردان توانسته با کنار هم گذاشتن عناصر فیلم، بیننده را به این گمان بیندازد که زن اشتباه می‌کند و این دکتر، آن دکتر نیست. شوهر در اینجا نماینده‌ی عقلانیّت است که به زن گوشزد می‌کند که او دارد مانند جانیان عمل می‌کند و«ما» قرار است که با«آنها» فرق داشته باشیم ولی زن منطق را به کنار گذاشته است و بر اساس آنچه یقین دارد، عمل می‌کند. پیام فیلم چیست؟ بخشش؟ حتّی اگر این بخشش از راهی نادرست به دست آید؟

۳. نکته‌ی دیگر این است که موضوع فیلم بسیار جزئی انتخاب شده است، یعنی فرق است بین شکنجه‌گری که بر اساس آرمان خود شکنجه‌ می‌کند تا شکنجه‌گری که به خاطر خدمت به مافوق و باقی ماندن نظامی که به او حقوق می‌دهد شکنجه‌ می‌کند و کسی که صرفاً به خاطر بلهوسی خود از زندانیان سوء‌استفاده می‌کند. پزشک فیلم از گروه سوّم است و دیگر افراد شکنجه‌گر داستان فیلم از گروه دوّم و آنچه در ایران امروز می‌بینم از گروه اوّل. آیا پولانسکی وزنه‌ی سبکتر را برداشته است؟ تحلیل عمل افرادی که به خاطر عقیده‌ی خود دست به این عمل می‌زنند بسیار دشوارتراست. تجاوز به بازداشت‌شدگان بیشتر برای درهم شکست شخصیّت افراد است نه لذّت‌جویی گرچه در هر دو صورت- به قول کیمیایی در «حکم»- شکنجه‌گران با «آن‌جا»یی که می‌اندیشند منطق خود را به کار می‌برند.
به عبارت دیگر به جز استثناهایی که صدای ناله‌ی زندانیان را تعقیب نماز صبح خود می‌‌پنداشتند، دیگر افراد شکنجه‌گر لمپنهایی هستند که اگر چند دهه‌ی پیش به دنیا می‌آمدند، ساواکی می‌شدند. عقیده‌، رویه‌ی نازکی بر اعمال آنهاست و از دید من گروه اوّل چندان تفاوتی با گروه دوّم ندارند، فقط خود را با توهّم دفاع از باورهای خود فریب می‌دهند. ما از سعید امامی و دارودسته‌اش قویتر و استوارتر که نداشتیم؛ مشاهدات و روایت باطبی از کاظمی و دوست او عملاً از بریدن و مردّدشدن آنها می‌گوید؛ پس کجا رفت آن قصد قربت و فتوای شرعی جنایت؟ آری بشر، بشر است و سودای ساختن انسانی نو که از اساس با انسانهای دیگر تفاوت کند ظاهراً یا متعلّق به خیالپردازان است یا انقلابیان و حنای انقلابی آرمانی سالهاست که در ایران رنگی ندارد. انسان را به عنوان انسان ببینیم با تمام بدیها و خوبیهایش. 

   

۴. « اکثر شکنجه‌کنندگان خود زمانی قربانی بوده‌اند یعنی پسر کتک‌خورده خود روزی پدر کتک‌زن می‌شود. این افراد خود نیز شست‌وشوی مغزی شده‌اند و برای انجام اعمال خود باورهایی را پذیرفته‌اند، حتّی پدری که فرزندش را کتک می‌زند، بر اساس عقیده‌ای این کار را می‌کند. هیچ‌کس شکنجه‌گر به دنیا نمی‌آید بلکه عواملی محیطی مانند گسستگی از محیط فرهنگی اوّلیّه، بیکاری، وضعیّت اقتصادی ناپایدار، بی‌اطمینانی به آینده و... باعث می‌شود که بر اساس ملاکهایی مانند زورمندی، استحکام، شجاعت و... انتخاب شوند. این افراد شکنجه‌گر ارتباطی را که بین خود دارند با دیگر افراد جامعه ندارند.»( مقاله‌ی شکنجه‌ی‌ سفید از دکتر مریم رسولیان)

۵. پولانسکی خود قربانی جنایت است و زن جوان، زیبا و باردار خود را بر اساس سوء‌قصد یک جانی از دست داده است. او به جنایت می‌پردازد ولی انتقام‌کشی نمی‌کند ولی آیا به همین سادگی است؟ نگاه فیلم نه –آنچنان که گفتم-، خاکستری‌بین و خطاپوش است و نه ماندلاوار می‌گوید که می‌بخشم ولی فراموش نمی‌کنم. شاید بی‌راه نباشد که بگوییم او مانند یک انسان کاملاً عادی می‌گوید که نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم فقط انتقام نمی‌کشم چون توان کشتن ندارم.  

۶. فقط می‌ماند آن نگاهی که بین پولینا و مرد تماشاگر در پایان فیلم ردّ و بدل می‌شود که آیا تمام این ماجرا صرفاً تخیّل ذهنی او به هنگام دیدن و شنیدن کنسرت بوده یا واقعاً چنین چیزی اتّفاق افتاده است؟ مرد بسیار خونسرد است و از نگاه جراردو نیز معنای خاصّی فهمیده نمی‌شود. فیلم اگر خیال پولینا باشد باید از دیدگاه وی روایت شود که همینطور هم هست. در دو صحنه‌ای که دو مرد تنها می‌مانند هم چیزی که پولینا نداند بین آنها ردّ و بدل نمیشود. فامیل مرد« میراندا» ست که پولینا می‌گوید فامیل یکی از دوستان او بوده است، کاملاً محتمل است که تخیّل او این نام را از دوستش برداشته و روی مرد غریبه گذاشته باشد پس پولانسکی نمایش واقع‌گرای دورفمن را به بازی خیال- واقعیّت تبدیل کرده و مهر خود را بر اثر زده است. این پایان‌بندی متفاوت که کلّ داستان را عوض می‌کند، می‌تواند امکان برداشتهای گوناگونی را به بیننده بدهد. شاید کاتارسیس یا پالایش روانی به هنگام مواجهه با یک اثر هنری(موسیقی یا فیلم) یکی از این معانی باشد چون به هرحال زن، تجربه‌ی نکشتن و انتقام‌نگرفتن را لااقل در ذهن خودش تجربه می‌کند و کارگردان می‌خواهد ما را هم در این تجربه سهیم کند. بنابراین، نسبت خیال پولینا با خودش، همان نسبت فیلم پولانسکی با ماست.

پ. ن: برای مقایسه‌ای کوچک هم که شده می‌توان به فیلم« روز برمی‌آید» که بر اساس همین نمایشنامه در ایران ساخته شده اشاره کرد. در فیلم« روز برمی‌آید» با بازی داریوش فرهنگ، امیر آقایی و یکتا ناصر، پایان‌بندی متفاوت فیلم شاید برای نشان‌دادن تفاوت نگاه بعضی از ما به زندگی و سینما با دیگران نمونه‌ی خوبی باشد.  
پ. ن-۲: چند مورد از روایات تجاوز به زن و مرد در زندانهای ایران: یک، دو، سه، چهار.
فیلم اینها هم روزی ساخته خواهد شد.


یکشنبه 18 مرداد 1388
علی، زندان و اعتراف

               

زنى را آوردند نزد عمر که آبستن بود. او اقرار کرد که زنا کرده است. عمر دستور داد که آن زن را سنگسار کنند. امام على  آن زن را که براى سنگسار مى‌بردند، دید. او را برگرداند و به عمر گفت: تو بر او حکومت و تسلّط دارى، اما بر طفلى که در شکم دارد، تسلّطى ندارى. شاید او را در گرفتن اقرار، شکنجه داده باشى. عمر گفت: آرى او را شکنجه داده‌ام. حضرت فرمود: آیا نشنیده‌اى که پیغمبر اسلام فرمود: حدّى نیست، براى کسى که بعد از شکنجه اقرار کند؟ هر کس را در قید و بند کنی یا به زندان بیفکنی یا تهدید کنی [تا اقرار کند]، اقرارش ارزشی نخواهد داشت. عمر که از سخن امام تعجّب کرده بود، گفت: بانوان عاجز هستند از این که فرزندى مانند على بن ابى طالب بزایند. به درستى که اگر على نبود، عمر هلاک مى شد.

الغدیر، علّامه امینی، ج۱۱، ص ۲۱۷


شنبه 17 مرداد 1388
چشمتان را باز کنید - ۲

                                  

ابتدا نوشته‌ی زیر را بخوانید:

درخواست احمدی‌نژاد از قوّه‌ی قضائیّه برای آزادی بعضی زندانیان و صدور فرمان تعطیلی کهریزک از سوی رهبر به معنای کوتاه‌آمدن حاکمان در برابر معترضان است. رهبر ایران در تلاش برای حفظ رهبر‌ی دینی و وجهه‌ی خویش می‌باشد. طی تظاهرات روز جمعه به شعارهای معمول "مرگ بر دیکتاتور!"، شعار "مرگ بر روسیه!" نیز اضافه شد. طرفداران موسوی مسکو را بخاطر حمایت از احمدی نژاد که از همان روزهای اول بحران نشان داده است، متهم می‌کنند. معترضین پرچم روسیه را نیز آتش زدند، عکس و فیلمهای این اقدامات در وبلاگ‌ تهرانی‌ها دیده می‌شود.« روسیه اشتباه کرد که بلافاصله از احمدی نژاد حمایت کرد». سخنرانی روز جمعه رفسنجانی نشان می‌دهد که او و طرفداران وی هنوز به هیچ وجه نباخته‌اند. امّا چنین تنفری ناگهانی نسبت به روسیه از کجا پیدا شد؟ بلافاصله پس از درگیری‌های خونین در تهران طی روزهای ۲۰ و ۲۱ ژوئن، "مهدی کروبی" یکی از رهبران اپوزیسیون بیانیه‌ای در روزنامه‌ی رسمی حزب خود منشر کرد. او در آن دولت را فراخوانده بود که سرکوب و تعرض به معترضین را متوقف و بازداشت‌شدگان را آزاد کند. در این بیانیه در رابطه با نیروهای دولتی چنین گفته شده بود: "شما پلیسها را به همسایه شمالی فرستادید تا در آنجا آموزش ببیند که چگونه تظاهرکنندگان را مورد ضرب و شتم قرار دهد و با گاز اشک‌آور آنان را متفرق کند". همسایه شمالی، روسیه است. همزمان شایعاتی منتشر شدند که نیروهای ویژه روسیه در متفرق‌سازی تظاهرات دست دارند و "مشاورین" روس در دولت ایران خدمت می کنند. در Facebook گروهی به نام "مخالفین مامورین روسی در ایران" ایجاد شد.
در درجه اول، روسیه یکی از اولین کشورهایی بود که انتخاب مجدّد "محمود
احمدی‌نژاد" را تبریک گفت. احمدی‌نژاد بلافاصله پس از انتخاب خود عازم روسیه شد که در آنجا در یکاترینبورگ "دمیتری مدویدیف" رئیس جمهور روسیه در برابر دوربین با او دست داد. علاوه بر این روسیه همچنان راه اندازی نیروگاه اتمی ایران در بوشهر را به درازا کشانده است.
کارشناسان غیر ممکن نمی‌دانند که دیر یا زود نیروهای میانه‌رو احمدی نژاد را پس بزنند
پس روسیه نباید در امور داخلی ایران مداخله کند، اما تکیه بر روابط شخصی با احمدی‌نژاد نیز نتیجه نمی‌دهد. شاید توسعه تماس با نیروهایی که بیشتر میانه‌رو هستند و تقویت فشار بین‌المللی بر تهران، بیشتر به نفع مردم ایران و روسیه باشد. رویدادهای اخیر در این جمهوری، زمانی که مخالفین احمدی نژاد فریاد "مرگ بر روسیه!" سر می‌دادند، نشان می دهد که در بین بخش قابل توجهی از مردم ایران نقش مسکو بعنوان دوست دولت احمدی‌نژاد مورد تایید قرار نگرفته است.

مطلب بالا حاصل تلفیق چهار نوشته از ریانووستی خبرگزاری روسیه است( یک، دو، سه، چهار). شعارهای «مرگ بر روسیه» همسایه‌ی شمالی را نگران کرده است تا جایی که بعضی کارشناسان روس تبریک‌گفتن به احمدی‌نژاد و حمایت از او را اشتباه ارزیابی کرده‌اند. گرچه نویسندگان به عمد یا به سهو بسیاری از دلایل عصبانیّت جوانان- از جمله حضور یک کارشناس روس در ایران به هنگام انتخابات و تأیید صحّت آن- را از قلم انداخته‌اند ولی دقّت‌کردن آنان به وبلاگهای ایرانی و فیس‌بوک هم در حدّ خودش جالب است. اینکه امریکا و انگلیس به دلیل فشار افکار عمومی ایران در مخالفت با حاکمان ایران چیزی بگویند خیلی عجیب نیست ولی جدّی بودن این جنبش را باید از نگاه دوستان حاکمیّت فعلی دید که از ترس ِاز دست دادن موقعیّت خود نزد مردم و نیروهایی که احتمالاً در آینده به قدرت خواهند رسید مشغول محاسبه هستند. این همه دغدغه به خاطر یک حرکت موقّتی، نامستقل و کاریکاتوری نیست ولی کیست که ببیند؟


جمعه 16 مرداد 1388
منجی

                   

کسی پیدا شود و اسلام را از دست مسلمانان نجات دهد.


پنجشنبه 15 مرداد 1388
چشمتان را باز کنید

                       

برنامه‌های صداوسیمای این روزها پر است از اتّهام خطدهی کشورهای غربی و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج به جنبش سبز. بد نیست برنامه‌سازان رسانه‌ی مثلاً ملّی، به دو رخداد دقّت کنند:

یک. تلویزیون بی‌بی‌سی از دید اکثر ایرانیان آن چنان که باید و شاید به مراسم ۱۸ تیر نپرداخت و به شدّت از طرف آنان مورد انتقاد قرار گرفت که به وظیفه‌ی خبری خود توجّهی ندارد و دیگر مورد اعتماد نیست. این تلویزیون بلافاصله به خاطر شیوه‌ی پوشش خبری آن روز از بینندگان خود عذرخواهی کرد.

دو. رابرت گیبز روز سه‌شنبه‌ی گذشته احمدی‌نژاد را «رئیس‌جمهور منتخب» خواند که برخی رسانه‌های ارزشی و ضدّاستکباری با خوشحالی آنرا منتشر کردند. امّا فردای آن، گفته‌های خود را تصحیح کرد و قضاوت در باره‌ی منصفانه بودن یا نبودن این انتخابات را به عهده‌ی ایرانیان گذاشت. سخنگوی کاخ سفید واژه‌های سخنانش را تصادفی انتخاب نمی‌کند تا حرفی ناخودآگاه از زبانش در رود، بلکه تیمی کارشناسی پشت تک‌تک اظهارنظرهای اوست. اینکه ابتدا کاخ سفید محتاطانه حرفی می‌زند تا روزنه‌ی گفت‌وگو با ایران همچنان باز بماند ولی فردایش آنرا- باز هم با احتیاط- تصحیح می‌کند، به احتمال قوی به دلیل باخبر شدن از بازتابهای منفی این گفته در ایران و نارضایتی مردم است.

این دو رخداد نشان می‌دهد که برعکس آنچه حاکمیّت ایران اصرار دارد، جنبش سبز نه تنها مستقل است و از جایی تأثیر نمی‌پذیرد، بلکه افکار عمومی ایران می‌تواند بر رسانه‌ای مثل بی‌بی‌سی یا دولتی مانند آمریکا تأثیر هم بگذارد. 

پ. ن: عکس بالا به طرز بانمکی عقب ماندن رسانه از مردم را نشان می‌دهد.(شرح ماجرا)


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 772321


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها
Proxys