[go: up one dir, main page]

ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 شهریور 1388
جام زهر« رابطه با آمریکا»؟

           

رابطه با امریکا همیشه یکی از خطّ قرمزهای سیاست خارجی ایران به رهبری سیّدعلی خامنه‌ای بوده است. بازگشایی سفارت آمریکا یا نزدیک‌شدن به این کشور همواره این نگرانی را در دل حاکمان ایجاد کرده است که هم از شعارهای همیشگی انقلاب عدول کنند و هم آمریکا آسان‌تر بتواند کسانی را که از لحاظ گرایشهای فکری و سیاسی میانه‌رو هستند، تقویت و زمینه‌ی تغییر نظام را فراهم کند.

عطش شدید احمدی‌نژاد  به برقراری رابطه با آمریکا- که همیشه جزو تک‌رویهای او محسوب می‌شد- حالا با چراغ سبز کیهان همراه شده است. کیهان بسیاری از اوقات چیزی نوشته و حرفی زده که بعدها به واقعیّت پیوسته و این روزنامه به نوعی طلایه‌دار اعلام برخی نقشه‌های اتاق فکر حکومت ولایی است.  جا دارد که با احتساب اتّفاقات اخیر نگاهی دوباره به این موضوع بیندازیم.

حاکمیّت فعلی نشان داده است که هر چیز برایش در برابر« حفظ نظام»( یا: حفظ خود در قدرت) در درجه‌ی دوّم اهمیّت برخوردار است. طبیعی است که وقتی کشتن، شکنجه، اعترافگیری اجباری و هر عمل دیگری مباح شد، ارتباط با امریکا طبق قانون« هدف وسیله را توجیه می‌کند» به راحتی ممکن و مجاز می‌شود.

آمریکایی بد است که به عنوان رهبر جهان آزاد، انقلاب مخملی راه می‌اندازد و ما را ساقط می‌کند ولی در صورت رابطه با امریکا ما این برگ برنده را از دست اصلاح‌طلبان خارج می‌کنیم. حکومتهای عربی منطقه مثال خوبی هستند از کشورهایی که از دموکراسی در آنها خبری نیست ولی رابطه‌ی خوبی با آمریکا دارند. ما نیز زمانی شعار مرگ بر شوروی سر می‌دادیم و نه شرقی و نه غربی می‌گفتیم، مشکل شرق که حل شد و این شعار از خیابانها و نمازجمعه‌ها حذف شد، چرا مشکل نیمه‌ی دوّم آن حل نشود؟  

رابطه با آمریکا می‌تواند انواع فشارهای اقتصادی را بردارد و باعث شود که با ایجاد رفاه اقتصادی جلو نارضایتی سیاسی مردم گرفته شود. تحریمهای سازمان ملل و آمریکا به خاطر پرونده‌ی هسته‌ای و معضلهایی مانند ناوگان هواپیماهایی ایران که روسی، مستعمل و حادثه‌ساز است می‌تواند به بروز نارضایتی گسترده بینجامد. ریختن طرح دوستی با امریکا از این مسئله جلوگیری می‌کند. خبر دریافت هواپیماهای بوئینگ هم بسیار معنی‌دار بود. ابتدا خبرگزاری فارس ( خواهرخوانده‌ی کیهان) آنرا با آب و تاب مطرح کرد و جام جم مقاله‌ای نوشت با عنوان«آیا بوئینگ فاصله‌ها را کم می‌کند؟». قشقاوی نیز به جای ردکردن این موضوع چنین گفت:« هیچ مقام و منبع رسمی آمریکایی در این زمینه اظهارنظری نداشته است.». دولت آمریکا نیز خبر فروش بیست فروند هواپیمای مسافربری بوئینگ را به ایران با هدف متقاعد کردن ایران به مذاکره تکذیب کرد. من از این سخن دوپهلو تکذیب به قید «متقاعدکردن ایران» یا «تعداد هواپیماها» را می‌فهمم نه نفی کلّ ماجرا را. به سخن بهبهانی هم در پایان خبر بی‌بی‌سی دقّت کنید.آیا این موش و گربه بازی ِخبری نشانه‌ی نوعی دادوستد پشت پرده نیست؟ نشانه‌ی ابتدای معامله‌ی آمریکا با ایران که یکی به اهدافش در منطقه برسد و دیگری بقایش را تضمین کند؟

بعضی از آرمانهای انقلاب این اواخر به صورت ابزاری مطرح شده ‌است مثلاً دفاع از مردم فلسطین که زمانی فقط یک هدف عقیدتی بود چندی پیش از سوی فیروزآبادی به عنوان «اهرمی سیاسی برای کسب امتیازات منطقه‌ای و بین‌المللی» اعلام  شد که بسیار هشداردهنده است. شیوه‌ی جواب‌دادن احمدی‌نژاد به مصاحبه‌گر ان‌بی‌سی در جواب سؤالهایی مانند احتمال حمله اسرائیل به ایران و پرهیز از مقصّردانستن آمریکا در همین راستاست. ایران می‌تواند مثلاً با صرف نظر کردن از برنامه‌ی احتمالی هسته‌ای یا بعضی کارها و شعارهای دیگر خود به نوعی توافق با دولت معتدل آمریکا برسد.

محمّدرضاشاه بر خلاف پدر کلّه‌شقّش که سیاست نمی‌دانست هروقت لازم بود بقای خود را در آن سوی مرزها می‌جست و یک بار با سفری ساده به آمریکا و دادن قولهای لازم، از قدرت گرفتن علی امینی که می‌رفت به تهدیدی علیه سلطنت او تبدیل شود جلوگیری کرد؛ آیا حالا حاکمان فعلی همین کار را برای«حفظ نظام» خواهند کرد؟

بهتر است این بحث و احتمال از سوی سیاسی‌نویسان جدّی گرفته شود تا دولت دموکرات اوباما اشتباهی را که کارتر انجام داد و به هنگام ضعف مفرط محمّدرضا پهلوی زبان به تحسین وی گشود و ایران را جزیره‌ی ثبات خواند، تکرار نکند. گرچه جنبش اعتراضی ایران وابستگی به خارج ندارد و مستبدترین دولتهای مرتبط با قدرتهای جهانی نیز در برابر اراده‌ی مردم خود به زانو در آمده‌اند و حاکمان ایران هم با این کار درونه‌ی خود را بیش از پیش آشکار می‌کنند امّا گوش به زنگ بودن فعّالان سبز بسیار الزامی است.


یکشنبه 29 شهریور 1388
هلال سیاسی

             

امسال هم مانند سالهای پیش اعلام عید فطر با امّا و اگر روبه‌رو شد. موضوعی که اگر در زمان رهبر اوّل انقلاب بیشتر دلیل علمی داشت و کمتر علّت سیاسی، در زمان رهبر دوّم بیشتر علّت سیاسی دارد و کمتر دلیل علمی.

در زمان رهبر اوّل اختلاف نظر بین آقایان خمینی و خویی به یکی از شرایط ثابت‌شدن اوّل ماه برمی‌گشت که آقای خمینی و اکثریّت فقهای شیعه دیدن ماه را در هر منطقه فقط برای اهل همان منطقه و شهرهای هم‌افق کافی می‌دیدند ولی آقای خویی دیدن ماه را در هرکجای کره‌ی زمین ثابت‌کننده‌ی اوّل ماه برای دیگران نیز می‌دانست. نظر آقای خمینی، گذشته از اینکه او یک مرجع مسلّم و دارای مقلّد فراوان در ایران بود، مشابه فتوای اکثریّت فقها و مراجع بود و طبیعی بود که به عنوان رأی غالب مطرح شود. در عین حال برخی که می‌پنداشتند که اعلام متفاوت آقای خویی در بعضی سالها با ولایت فقیه منافات دارد، شیطنتهایی کردند و بعضی از نمایندگان ایشان را آزار دادند که من پیشتر اینجا در باره‌اش نوشته‌ام.

در زمان رهبر دوّم دلیل تفاوت نظرها به این برمی‌گردد که سیّدعلی خامنه‌ای جزو اقلیّتی است که رؤیت ماه را با چشمان مسلّح جایز می‌دانند ولی دیگران فقط رؤیت را با چشم غیرمسلّح معتبر می‌بینند. از آنجا که فتوای ایشان میان فقها در اقلیّت است و در قیاس با آقای خمینی مقلّد بسیار اندکی نیز دارد، اعلام نظر ایشان در رسانه‌ها از دید من اشکال دارد. شنیده‌ام کسی در تلویزیون گفته است که او حاکم شرع است و نظرش برای دیگران هم حجّت است ولی این زمانی است که ملاک چگونگی رؤیت ماه بین مرجع یک فرد و حاکم شرع یکی باشد و گرنه این حرف صحیح نیست و نشانه‌ی جهل گوینده است. کافی است که تصوّر کنید که اگر اکثریّت نمازگزاران امروز که مقلّد رهبر نیستند، در نماز حاضر نشوند و ایشان نماز را با نمازگزارانی بسیار اندک برگزار کند، برای وجهه‌ی او که ادّعای ولایت امر مسلمین جهان را دارد چقدر نامناسب خواهد بود؛ امّا مردم را در جهل نگه داشتن به بهانه‌ی ترویج رأی یک فرد هم کار نادرستی است. بسیاری از کسانی که به فتوای رسانه‌ها امروز افطار کنند- حتّی کسانی که بر تقلید از آقای خمینی باقیمانده‌اند-، در حقیقت روزه‌ی آخرین روز ماه رمضان خود را خورده‌اند و مسؤولیّت این عمل به عهده‌ی کسانی است که از موضوع باخبرند و چیزی نمی‌گویند.

اگر رهبری سیاسی در ایران با مرجعیّت دینی در هم آمیخته نمی‌شد هر کس از نظر مرجع خود آگاه می‌شد یا از هر طریق صحیح دیگر به اوّل ماه پی می‌برد نه اینکه تلاش شود یک نظر را بر دیگران حاکم کنند. از این پس باز هم از این خودسری‌ها خواهیم داشت. 

پ. ن: برای اطّلاع دقیقتر از دلیل اختلاف نظر فقها خواندن این مقاله توصیه می‌شود.
پ. ن-۲:
این هم نقشه رؤیت‌پذیری ماه شوّال است که نشان می‌دهد حتّی احتمال رؤیت باابزار آن نیز در ایران ناچیز است که مؤیّد نظر مرکز مطالعات فلکى ـ نجومى وابسته به دفتر آقای سیستانی است.


شنبه 28 شهریور 1388
دنیای وارونه‌ی وارونه

                   

۱. برخی می‌گویند:« ترکیه به ایران هجده میلیارد دلار ناقابل پول بدهکار است» و ایرانیان می‌گویند:« نه بابا... چه پولی؟»
۲. خبرگزاریهای بسیار معتبر می‌گویند:« محافظان کروبی به سوی مردم گاز اشک‌آور پرتاب‌ کردند.»
۳. فلسطینیان می‌گویند:« این مردم فلسطینند که باید برای آزادی مردم ایران تظاهرات کنند.»

پ. ن: این هم گرچه یک اشتباه لپّی است ولی در همین راستاست. 
پ. ن-۲: عکس بالا را هم از اینجا برداشتم.


جمعه 27 شهریور 1388
من سبزم، پس هستم

                       

ناجی العلی در یکی از کاریکاتورهایش حنظله را بر مزار عقلانیّت می‌برد که جمله‌ی معروف دکارت «من فکر می‌کنم، پس هستم» بر آن نقش بسته است تا بگوید که بیداد و تجاوز جایی آغاز می‌شود که خرد می‌میرد. برداشت او کاملاً درست است و البتّه محدوده‌ای بسیار گسترده‌تر از فلسطین را در بر می‌گیرد و شامل هر جا و زمانی می‌شود که بی‌خردی بخواهد حکم‌فرما شود. خوشبختانه‌ عقل مانند انسان نیست که انسانی دیگر نتواند او را احیا کند و رستاخیزی خدایی بطلبد؛ دفاین عقول را می‌توان با تاباندن نور اندیشه استخراج کرد و زنگار جهل را از روی آن سترد. یادآوری دو نکته بی‌فایده نیست:

اوّل اینکه فراموش نکنیم که کس یا کسانی که خود متّهم به ستمگری و بی‌خردیند نمی‌توانند داعیه‌ی دفاع از ظلم و ستم را داشته باشند، چون عملاً چنگ بر چهره‌ی خود می‌افکنند. آن کسانی می‌توانند پرچم دفاع از مظلوم بردارند که خود بیداد نکنند و فریاد دیگران از دستشان به آسمان بلند نباشد؛ مدافعان راستین مظلومان در هر کجای عالم کسانی هستند که نمی‌پذیرند ظلمی بر خودشان برود.  

نکته‌ی دوّم دعوت به آرامش و پرهیز از خشونت است. پرتاب سنگ نیز چه در آثار او و چه در عمل جوانان هم‌وطنش، بیشتر کاری نمادین است چون واضح است که با فلاخن و تیروکمان اتّفاقی نمی‌افتد. در تظاهرات اخیر ایران آنچه برای مدافعان نظام خشم‌آور و برای منتقدان شگفتی‌آور بود، راهپیمایی آرام و بی‌صدای مردم بود که واقعاً کاری بی‌سابقه و بسیار مؤثّر بود. اگر شعار تندی داده می‌شد یا زد و خوردی صورت می‌گرفت، می‌شد پاپوشی برای راهپیمایان دوخت ولی به کسانی که آرام و ساکت راه می‌روند، چه می‌شود گفت؟ آنها دارند می‌گویند «آفتاب آمد دلیل آفتاب» یا «من هستم، پس نمی‌توانی مرا انکار کنی». شعار برای جایی است که بخواهی پیامی را به دیگری برسانی یا نکته‌ی مبهمی را روشن کنی ولی وقتی خودت و خودش می‌دانید اصل قضیّه چیست، فقط می‌ایستی و حنظله‌وار در چشمانش می‌نگری و همین کافی است.

امیدوارم امروز و هر روز دیگر، آرامش، شکیبایی، ادب و پرهیز از خشونت، سرمشق رفتاری همه‌ی کسانی باشد که به امید ایرانی سبز و آزاد ایستاده‌اند.


چهارشنبه 25 شهریور 1388
فرهنگ سبز

                                   

فرهنگ عامّه همیشه راه خودش را می‌رود. سالها تسلّط ایدئولوژی رسمی نتوانست حتّی سبک‌ترین خوانندگان لس‌آنجلسی را از این فرهنگ جدا کند. انواع طرح اصلاح لباس و مبارزه با برخی پوششها  نتوانست تصویر خوانندگان و هنرپیشه‌های آمریکایی را از روی تی‌شرت‌ جوانان محو کند. اینها تازه نسل سوّمی‌اند و هر روز به سویی متمایل می‌شوند، فرهنگ دیرپای عشایر و اقوام و سنّتهایشان که جای خود دارد. وقتی خبر می‌رسد که برقع سبز «موسوی‌چی» در جنوب به بازار آمده و طرفدار دارد یعنی جنبش سبز وارد فرهنگ دورترین کسان از اینترنت و ماهواره هم شده است، یعنی قضیّه خیلی جدّی‌تر از آن چیزی است که بعضی فکر می‌کنند اتّفاقی افتاد و تمام شد. اعتراض سبز دارد به مُد یا وسیله‌ی تشخّص تبدیل می‌شود و آرام آرام در جای جای فرهنگ و باورهای عامّه رسوخ می‌کند و این چیزی بود که به هیچ وجه در سالهای اصلاحات خاتمی دیده نشد.


سه شنبه 24 شهریور 1388
راهکاری برای جنبش سبز

          

با توجّه به ادامه‌یافتن جنبش سبز و فرارفتن آن از بحث انتخابات ریاست جمهوری و در پیش بودن روز قدس، امروز هدف‌گزینی و راهیابی بیش از پیش ضروری به نظر می‌رسد. آنچه در آخرین بیانیّه‌ی موسوی به عنوان خواسته‌ها مطرح شده بود، نه امکان وقوع دارد و نه در صورت محقّق شدن ( به فرض محال)، چاره‌ی درد خواهد بود. پس من به سهم خودم آنچه را که اکنون مهم‌ترین هدف می‌تواند باشد و کمترین منافات را با قانون، شرع و عقل دارد و مستلزم کمترین خشونت‌ورزی است، پیشنهاد می‌کنم؛ چون احساس می‌کنم هیاهوها فقط بیان اعتراض است و حداکثر ِمطالبات، چیزی مانند آزادی زندانیان و این خواسته‌ی حکومت فعلی هم هست که سقف خواسته‌ها را خود تعیین کند. بهتر است هرچه زودتر تعارف را کنار بگذاریم و بگوییم که چه می‌خواهیم و برای رسیدن به آنچه می‌خواهیم از چه راهی باید برویم. این چیزی است که من تا کنون در نوشته‌ها به آن برخورد نکرده‌ام؛ پس پیشنهاد خودم را همین‌جا عرضه می‌کنم:

مقدّمه‌ی اوّل: قانون اساسی کنونی با دادن اختیارات گسترده به یک فرد، عملاً زمینه‌ی ایجاد حکومتی فردمحور و ناپاسخگو را فراهم کرده است. می‌پذیرم که شاید اگر کسی مانند خاتمی رهبر بود الآن بسیاری از مشکلات را نداشتیم و چه بسا اختیارات گسترده‌ی او باعث می‌شد که اوضاع کشور سریعتر رو به بهبود رود ولی قانون خوب قانونی نیست که در صورت اینکه فرد مناسبی بر مسند امور باشد، درست اجرا شود بلکه قانونی است که اجازه ندهد کسی خلاف میل اکثریّت بر مسند نشیند یا اگر نشست بتوان او را عوض کرد. قانون اساسی ایده‌آل ویژگیهایی دارد که باید در جای خود بحث شود ولی انتخابی کردن تمام مناصب مهم و کلیدی و برداشتن تمام فیلترها برای شرکت نامزدها در انتخابات مهمترین ویژگی آن خواهد بود.

مقدّمه‌ی دوّم: طبق قانون اساسی ، تغییر قانون اساسی به شیوه‌ی مسالمت‌آمیز فقط و فقط با اجازه‌ی رهبر ممکن است و هیچ نیرویی نمی‌تواند او را وادار به چنین کاری کند. رهبر فعلی هیچ گاه اجازه‌ی این کار را نخواهد داد بلکه اگر زیر نظر او چنین شود، قانون اساسی بازنویسی‌شده به احتمال قوی سروشکلی بسیار نزدیک به حکومت اسلامی و بسیار دور از جمهوری اسلامی خواهد داشت.

مقدّمه‌ی سوّم: برای تغییر قانون اساسی رهبر باید عوض شود.  تعیین رهبر از سه راه ممکن است:

۱- یکی از فقیهان در گرفتن حکومت و بدست آوردن وظایف رهبری از سایرین «سبقت» گرفته و عملا اقدام نماید. همانند رفتار آیت الله خمینی در رهبری انقلاب و نهایتا حکومت بر ایران.
۲-
یکی از فقیهان از لحاظ علم و تدبیر و سایر ویژگی‌های رهبری میان اکثریت مردم مقبول افتد (اقبال عمومی به یک فرد یا شیوع) (اصل ۱۰۷ قانون اساسی).
۳-
خبرگان رهبری یکی از فقیهان را شناسایی کرده و به مردم معرفی می نماید. همانند رهبر فعلی که پس از درگذشت آیت الله خمینی، از سوی خبرگان معرفی گردید.

از این سه راه فقط راه سوّم بسته است و دو راه اوّل باز است. راه اوّل چون مستلزم شوریدن یا انقلاب فقیهی علیه فقیه دیگر است هم دور از ذهن به نظر می‌رسد و هم چون متضمّن نوعی انقلابی‌گری است –که ما از آن زخم خورده‌ایم- از دید من بهتر است به عنوان یک گزینه مطرح نشود ولی راه دوّم کاملاً عملی است. اگر اقبال عمومی مردم به سوی یک فرد خاص برود و با راهپیمایی‌های مسالمت‌آمیز- مانند آنچه در بیست و پنج خرداد دیدیم- در سراسر کشور نشان دهند که اکثریّت قاطع او را به رهبری می‌خواهند، منتخب فعلی مجلس خبرگان دیگر اعتباری نخواهد داشت زیرا فقهای مجلس خبرگان را همین مردم برگزیده‌اند و حالا کس دیگری را به رهبری می‌خواهند.

نتیجه: به نظر من در صورت اقبال مردمی هم یکی از شیوه‌های صحیح انتخاب رهبر محقّق شده و هم فرض اصرار حاکمان فعلی بر بقا و خونریزی و حکومت نظامی بر کشور ممکن نخواهد بود و هم بهترین راه برای تغییر است. بدیهی است که با فردی که به جایگزینی رهبر انتخاب می‌شود باید پیشاپیش اتمام حجّت شده باشد که قانون اساسی فعلی پر از ایراد است تا در صورت به قدرت رسیدن تشکیل یک حکومت ولایی مطلقه‌ی دیگر را ندهد و اوّلین کار او تشکیل شورای بازنویسی قانون اساسی با شرکت نخبگان سیاسی کشور باشد. کسانی مانند موسوی، خاتمی و کروبی باید حالا نقش متفاوتی را ایفا کنند و به واسطه از طرف مردم این سخنان را با کسی که چهار شرط« فقاهت، درایت، عدالت و محبوبیّت» را داشته باشد در میان بگذارند و تمام تبلیغات و فشار افکارعمومی را به سود او سوق دهند. او نیاز نیست برای خود تبلیغ کند بلکه همین که موضوع را نفی نکند و خود را کنار نکشد کافی است؛ این مردم و نخبگان هستند که باید او را نامزد کنند و به صحنه بیاورند. گزینه‌ها برای این مقام چندان زیاد نیست و من هم ابتدا به نیّت آوردن نام کسی این ایما را نوشتم ولی احتمال دادم که حرف اصلی را تحت تأثیر قرار دهد.  

اگر قرار است کاری کنیم، اگر قرار است تغییری صوت گیرد با شعار، رنگ‌پاشی، رسانه‌سازی و افشاگری صرف انجام نمی‌شود، هدف‌گذاری می‌خواهد که من به سهم خود آنرا پیشنهاد دادم. انتظار ندارم که سخن من دربست از جانب خوانندگان احتمالی پذیرفته شود ولی کمترین توقّع این است که اگر مخالفتی با این نوشته هست- چه در هدف‌گذاری و چه انتخاب روش- بیان، نقد و تحلیل شود و نسخه‌ای جایگزین عرضه شود و گرنه دامنه‌ی اعتراضها محدود به فجایع کهریزک و تجاوزها و زندانیان خواهد ماند و مسائل مهمتر مشمول مرور زمان خواهد شد. یقین دارم که با دهان به دهان گشتن نام فرد منتخب و ترویج شایستگی بیشتر وی برای رهبری با وسایل ارتباطی مردمی، لرزه‌ای بر ارکان ساختار سیاسی فعلی خواهد افتاد که جان سالم از آن به در نخواهد برد. احمدی‌نژاد همان احمدی‌نژاد چهارسال پیش است ولی زمانی که جایگزینی برای او پیدا شد، جنبشی همه‌گیر شکل گرفت؛ همین روند باید در باره‌ی مقام مافوق او انجام شود و گرنه صرف اعتراض، چرخیدن دور خود و تکرار مکرّرات خواهد بود.


دوشنبه 23 شهریور 1388
سجّاده‌ی آتشین

                                                                

                               شنیدم که نابالغی روزه داشت
                                                        به صد محنت آورد روزی به چاشت 
                               به کتّابش آن روز سائق نبرد 
                                                            بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد 
                               پدر دیده بوسید و مادر سرش 
                                                                 فشاندند بادام و زر بر سرش
                               چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز 
                                                               فتاد اندر او ز آتش معده سوز
                               به دل گفت اگر لقمه‌ چندی خورم 
                                                                  چه داند پدر غیب یا مادرم؟
                               چو روی پسر در پدر بود و قوم 
                                                         نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
                               که داند چو در بند حق نیستی 
                                                                اگر بی وضو در نماز ایستی؟ 
                               پس این پیر از آن طفل نادان‌ترست 
                                                            که از بهر مردم به طاعت دَرست
                               کلید در دوزخ است آن نماز 
                                                                که در چشم مردم گزاری دراز
                              اگر جز به حق می‌رود جاده‌ات 
                                                                    در آتش فشانند سجاده‌ات

                  
                              بوستان سعدی- باب پنجم- حکایت سیزدهم


شنبه 21 شهریور 1388
خودامام‌پنداری

                  

رهبر دیروز در نماز جمعه مطالبی گفته است که راجع به آن نکاتی به نظرم می‌رسد:

مردم مراقب باشند که بعضی از این روز برای ایجاد تفرقه استفاده نکنند.
«مردم» و «بعضی» نیاز به ایضاح دارند: آیا«بعضی» یعنی جمعیّت میلیونی بیست و پنج خرداد و شرکت‌کنندگان در نماز جمعه‌ای که هاشمی خطیبش بود و «مردم» یعنی حاضران در سخنرانی «خس و خاشاک» احمدی‌نژاد؟  

علی برای«احقاق حق، ایجاد عدالت و مبارزه با ظلم» حکومت را پذیرفت.
اینها مفاهیمی الزاماً دینی نیستند و با یک حکومت سکولار متّکی بر عقل عرفی نیز به دست می‌آیند، پس اینهمه تلاش برای اجبار ظواهر دینی برای چیست؟ علی بیت‌المال را به تساوی قسمت می‌کرد و هیچ‌گاه دغدغه‌ی اصلیش حجاب زنان نبود. توصیف حکومت علی با مفاهیم عام انسانی، حکومت اسلامی ولایی را به شدّت زیر سؤال می‌برد.

یکی از ویژگیهای سیاست ورزی حضرت امیرالمومنین علیه السلام، پرهیز از مکر و فریب بود در حالیکه در نظامهای سکولار و نگرشهای مبتنی بر جدایی دین از سیاست، استفاده از هر روشی از جمله مکر و حیله اشکالی ندارد.
قسمت اوّل آن درست ولی اوّلاً دیانت برای سیاست‌ورزی تنها یکی از ضامنهای رفتار درست است؛ ثانیاً ادّعا چیزی است و عمل چیز دیگر. در یک کشور مکّار فریب‌گر، یک وزیر به خاطر کوچکترین دروغ یا استفاده از اموال عمومی مجبور به استعفا می‌شود و اینجا فوق دیپلمی خود را دکتر می‌خواند و رئیس‌جمهورش از نرخ تورّم تا وضعیّت دانشجویان محروم از تحصیل( ستاره‌دار) را به دروغ اعلام می‌کند. 

حضرت علی علیه السلام بطور جدی از مردم می خواستند که با تملق و چاپلوسی با او سخن نگویند.
آیا« ولی امر مسلمین جهان» گفتن به رهبر ایران، نشانه‌ی فروتنی و تواضع وی است؟ ایشان رهبر سیاسی مردم ایران از مسلمان و یهودی و زرتشتی و مسیحی است. این لقب جز اینکه وی را مایه‌ی تمسخر دیگر مسلمانان مانند اهل سنّت نکند، فایده‌ای ندارد. ما به حاکمان سعودی که خود را «خادم الحرمین» می‌خوانند طعنه می‌زنیم و آنها را لایق این لقب نمی‌دانیم، آنها درباره‌ی کسی که ادّعای ولایت بر آنان دارد، چه می‌گویند؟

مدارا با مخالفان و حتی دشمنان تا حد ممکن.
«حدّ ممکن» یعنی چه؟ منتظری استاد رهبر فعلی است( خامنه‌ای قسمتی از اسفار اربعه را پیش او خوانده است) با یک انتقاد از بازیچه‌کردن مسأله‌ی مرجعیّت حبس شد. حرف او انتقادی شخصی به یک نفر بود نه کلّ نظام و دست آخر با تلاش و توصیه‌ی بسیاری از مراجع از جمله مرحوم بهجت حصر وی برداشته شد. «حدّ ممکن» اصطلاح گل و گشادی است که از دید ایشان احتمالاً این است:« کمترین انتقاد یا حتّی نزدیک‌شدن به ساحت رهبر». مصباح یزدی، نامه‌نوشتن رفسنجانی به رهبر را نیز اسائه‌ی ادب خوانده بود. 

آن حضرت در مقاطع و حوادث مختلف تا آنجا که امکان داشت با مخالفان و معارضان با تسامح و خوش رفتاری برخورد می کردند اما اگر در نهایت چاره‌ای باقی نمی ماند، با قاطعیت مقابل آنها می ایستادند.
قاطعیّت زمانی بود که آنان شمشیر برمی‌داشتند نه اینکه انتقاد کنند. خوارج علی را تکفیر کردند ولی او چیزی نگفت تا زمانی که سپاه تشکیل دادند و به جنگش آمدند. 

رفتار آن حضرت با همه افراد و جریانهای معارض و مخالف، یکسان نبود و میان آنهایی که با وجود داشتن اهداف حق، از روی جهالت و قشریگری، به راه انحراف و اشتباه می افتادند، با افرادی که از ابتدا در راه باطل بودند تفاوت قائل می شدند ضمن اینکه آن حضرت در مقابل انحراف و توسل به ظواهر دینی، قاطعانه می ایستادند.
اوّلاً کسی که سالها در مسجد امام حسن مشهد درس تاریخ اسلام داده است، نباید اینقدر کلّی حرف بزند و باید مثال هم بیاورد. در ثانی جنگهای علی همه تدافعی بود. کسی در کوچه زبان به ناسزای علی گشود، حاضران خواستند به او حمله کنند، امام گفت که او به «علی» فحش می‌دهد، از کجا می‌دانید کدام علی؟ این همه علی داریم! او تکفیرگران و ناسزاگویان به خود را می‌بخشید ولی معتقدان به خدایی خود را مجازات می‌کرد، حالا وضع برعکس است.

این گونه برخوردهای امام حتی در سطوح بالاتر از رئیس جمهور هم دیده می شد به گونه ای که امام (رض) در اواخر عمر با کسانی که احساس کردند مدارا با آنها دیگر امکان ندارد، برخورد کردند.
نکته اینجاست که اوّلا برخورد به معنای کنار گذاشتن از حاکمیّت بود نه تهدید و حبس و حصر، دوّم اینکه تاریخ ثابت کرد که منتظری در تمام انتقادهای خود بحق بود و ثالثاً سیّد روح‌الله خمینی، معمار اصلی انقلاب ایران بود و او بود که هرگاه خواست، توانست کسی را - درست یا نادرست- از گردونه خارج می‌کرد ولی خامنه‌ای، خمینی نیست و گرنه پس از پیام تبریک او به احمدی‌نژاد آن همه جمعیّت به خیابان نمی‌آمدند. از من بشنوید که این «خودامام‌پنداری» کار دست رهبر خواهد داد. او شاید این نکته را زمانی بفهمد که راهی برای بازگشت نداشته باشد.

این اختلاف سلایق باید در چارچوب اصول یعنی «اسلام، قانون اساسی و رهنمودها و وصیتنامه امام» باشد، نه مسائلی که اسمش را اصول می گذارند اما در حقیقت با مبانی و اصول انقلاب بیگانه است.
بسیار خوب است، آیا طبق موازین اسلام، اعتراف در زندان ارزش دارد؟ طبق قانون اساسی هر تجمّع خلاف میل حاکمیّت باطل است و باید افراد را زندانی کرد و بدون امکان ملاقات یا گرفتن وکیل، تا سی روز خانواده‌شان از آنها بی‌خبر باشند؟ بگیر و ببندهای اخیر با فرمان هشت مادّه‌ای امام چه نسبتی دارد؟

ایشان جذب حداکثری و دفع حداقلی را سیاست نظام در قبال جریانهای مختلف کشور اعلام کردند و افزودند: نظام تا جایی که مجبور نباشد با جریانی برخورد نمی کند بنابراین اگر کسی و جریانی دنبال خشونت نرود، برای بر هم زدن امنیت و آسایش جامعه تلاش نکند، با مبانی نظام معارضه نکند و دنبال دروغ‌پراکنی و شایعه‌سازی نباشد، در فعالیت ها و ابراز عقاید خود، آزاد است و هیچ کسی با او کاری نخواهد داشت.
کوتاه می‌گویم «مبانی نظام» مانند دم رضاشاه شده است، هر روزنامه‌ای با کمترین انتقاد بسته می‌شود و حتّی به افراد گوشه‌گرفته مانند حجاریان نیز رحم نمی‌شود. دامنه‌ی مبانی نظام تا کجاست؟ اگر دروغ‌پراکنی و شایعه‌سازی گناه باشد، اوّل از همه تمام مدیران ارشد صداوسیما و روزنامه‌های دولتی باید دستگیر شوند.

اگر مسائلی نظیر شکاف عظیم طبقاتی، استفاده از آزادی در جهت فساد و فحشا، و احساس ضعف و عقب‌نشینی در مقابل زورگویان جهانی به وجود آید اینها نشانه بیماری نظام اسلامی است.
با این حساب نظام اسلامی خیلی وقت است که بیمار است. شکاف عظیم طبقاتی به وجود آمده، فساد و فحشا با ظاهری قانونی و موجّه، ایران را فراگرفته است. البتّه بله،«احساس» ضعف در برابر قدرتهای جهانی وجود ندارد ولی واقعاً چنین ضعفی وجود دارد امّا مانند بیماری که هنوز به دلیل درد نداشتن از بیماری خود آگاه نیست، هنوز در بی‌خبری به سر می‌برد.

هیچ حکومتی در جهان نیست که مردم داخل یا خارج آن کشور، همه با او خوب یا همه با آن بد باشند همانطور که در طول تاریخ نیز هر حکومتی، مخالفان و موافقانی داشته است، و مهم این است که دقت شود مخالفان و موافقان هر حکومت چه کسانی هستند.
موافقان ایران در خارج، کره‌شمالی ، ونزوئلا و سوریه‌ (که با کمترین احساس منفعت از سوی دیگر، ایران را رها خواهند کرد) و در داخل مدّاحان و چاکران رهبرند و مخالفان اکثریّت روشنفکران و هنرمندان داخل و خارج و کشورها و نهادهای بین‌المللی هستند.

مخالفتها مایه افتخار ملت است و نباید کسی را بترساند و یا به تسلیم در مقابل دشمن بکشاند ضمن اینکه ملت‌های مؤمن و استقلال‌طلب در سراسر جهان و سیاستمداران مستقل، هوادار این ملت و این نظامند و این صف بندی، نشان دهنده حقانیت جمهوری اسلامی است.
بد نیست این ملّتهای مؤمن را نام می‌بردند تا ما آنها را بشناسیم؛ یمن و عراق و لبنان که نیستند، چون صدای سیاستمداران آنان به شکوه از دخالتهای ایران در اوضاع کشور خود به هوا بلند است و کره‌شمالی و ونزوئلا هم ظاهراً خیلی مؤمن نیستند، پس این هواخواهان ما- جز طرفداران تیم فوتبال ایران در فلان قهوه‌خانه‌ی آفریقایی- کجا هستند؟

مردم مراقب باشند که برخی، با تحرکاتی که در ده سال گذشته هم گاهی انجام داده‌اند اما با هوشیاری مردم مهار شده است برای ملت یک جمهوری اسلامی تقلبی درست نکنند و شعارهای همیشه جذاب و پر طراوت و پرثمر امام و انقلاب را تضعیف نسازند.
اوّلاً که معلوم شد که «مردم» همان خودیها یا نظامیان و پیروان رهبری هستند چون اینان بودند که مجلس منتخب«مردم» را وادار به استفعا کردند و نامزدهای مردم را با تیغ نظارت استصوابی قلع و قمع نمودند. ثانیاً خود رهبر فهمیده که منتقدان، باز هم به دنبال جمهوری اسلامی هستند و با ترساندن مردم از روی کار آمدن بی‌دینی دیگر نمی‌شود کاری کرد. جمهوری اسلامی واقعی از دید ایشان یعنی همین حکومت ولایی تک‌نفره که نقاب«جمهوری اسلامی» به چهره زده است و« جمهوری اسلامی تقلّبی» هم یعنی یعنی حکومت متّکی بر رأی جمهور که منافاتی با احکام اسلام نداشته باشد و همه‌ی راهها در آن به یک نفر ختم نمی‌شود. با این حساب: زنده‌باد جمهوری اسلامی تقلّبی!


پنجشنبه 19 شهریور 1388
نکات سبز -۴

            

ن۱- ادبیات تلقینی
تلقین یکی از راههای باوراندن چیزی که نیست یا باید باشد، به خود یا دیگران است. وقتی از چیزی می‌ترسی، با خود می‌گویی: «هیچ خطری مرا تهدید نمی‌کند» یا « اینجا امن است» یا مطالبی مانند آن تا بتوانی بر ترس درونی خود چیره شوی که البتّه خیلی هم بد نیست امّا می‌تواند به بهترین وجه درونه‌ی تو را آشکار کند. نوشته‌های کیهان و گفته‌های رهبر در مورد نامیدن یا تحلیل حوادث و رساندن سررشته‌ها به دشمن و خارج از کشور یا مقایسه‌های ناقص با تاریخ (چه نزدیک مانند اوایل انقلاب و چه دورتر مانند صدر اسلام) بیش از آنکه گزارش یا تحلیل واقع باشد، بیانگر نوعی تمایل برای آن چیزی است که باید باشد یا ای کاش باشد. بهترین اصطلاحی که می‌توان برای این ادبیات به کار برد، «ادبیات تلقینی» است.  

ن۲- بازی تمام نشده
یکی از موارد ادبیات تلقینی در کلام رهبر نامدن جنبش سبز به «امتحان»، «رزمایش» یا مانند آن است که صرف نظر از محتوای این نامگذاری، بیشتر با فعل گذشته بیان می‌شود. منظور او این است که چیزی بود و گذشت و تمام شد که این هم نوعی تلقین است، یعنی:« ای کاش به پایان رسیده باشد» ولی ایشان اشتباه می‌کند. این حرکت به همّت دوستان بی‌تدبیر ایشان که به جای آرام‌تر کردن فضا، با دستگیری و حمله به این و آن، باعث تندتر شدن آتش مخالفتها می‌شوند، همچنان ادامه خواهد یافت.

ن۳- بازخوانی دلایل سقوط شاه
یکی از راههای نگاه به جنبش سبز مقایسه‌ی اجمالی آن با اواخر دوران پهلوی است. اگر اختیار مطلق حاکم را بازتولید بخشی از رژیم پیشین بدانیم چرا نشود چنین مقایسه‌ای کرد؟ مثلاً عدّه‌ای از ثروت نفت می‌گویند و زیادشدن درآمد نفتی (همچون چندسال گذشته) مانند
اینجا  یا مقاله‌ی رسول جعفریان که« کیش شخصیّت» و «جهل اطّلاعاتی» را از مهم‌ترین دلایل انقلاب شمرده که با توجّه به غلوهای عجیب در باره‌ی رهبر و بولتن‌هایی که مدّتهاست اطّلاعات رسیده به وی و سران نظام را ساماندهی می‌کند، قابل تطبیق بر زمان حال است. او نوشته است:« انقلاب اسلامی مهم ترین هدفش را تحقق استقلال، آزادی و ایجاد یک نظام اسلامی به هدف
ایجاد جامعه‌ای سالم و دینی بیان کرده است. اگر نتواند این اهداف را در جامعه محقق کند، در معرض تردید و سپس تغییر قرار می‌گیرد.»
یکی از مهم‌ترین دلایل سقوط پهلوی، تقابل با تحصیلکردگان به عنوان طبقه‌ای مرجع بود( برای مثال
اینجا). این گروه- که از لحاظ کمیّت با امروز قیاس‌پذیر نیستند-، خط‌دهی فکری قشر عظیمی از جامعه را به عهده داشتند. حالا بهتر می‌شود دلیل نگرانی از علوم انسانی و تأکید روی عدد دو میلیون دانشجو را متوجّه شد. ولی این آبی است که از جو رفته و باز نخواهد گشت؛ نه می‌شود این تعداد را نادیده گرفت و نه می‌شود از شمار آنان کم کرد. آنچه به شوخی«همایش نخبگان دانشجویی» در زندان نامیده شد، بسیار جدّی است و در رژیم گذشته هم یکی از عوامل سقوط بود و حالا به همّت طرفداران نادان حاکمیّت، تاریخ دوباره تکرار می‌شود.


سه شنبه 17 شهریور 1388
قیاس سکوت مراجع پیش و پس از انقلاب

                        

پیش از انقلاب بعضی از عالمان و مراجع بزرگ، همراه با انقلاب نبودند؛ آیا می‌توان امروز سکوت مراجع را با آنان مقایسه کرد؟ به نظر من به دلایل زیادی، خیر. چهار دلیلی که به نظرم می‌رسد، اینها هستند:

۱. آن زمان دولت حاکم از نظر مراجع، دولت طاغوت بود و کارهایش ظلمی از سر بی‌اعتقادی ولی حالا به اسم اسلام دارد چنین می‌شود. ظلم بد است ولی اگر ظلم به نام دین انجام شود، بسیار بدتر. اگر آن زمان سکوت برای حفظ حوزه یا کرسی تدریس یا بی‌نتیجه‌دیدن انتقاد توجیهی داشت، امروز ندارد.

۲. آن زمان ظلمها تأثیری بر اسلام مردم نداشت بلکه به عکس، جامعه را به سوی اسلام به عنوان مکتبی اجتماعی که در صورت حکمفرمایی می‌توانست عدالت و معنویّت و آزادی به همراه بیاورد، سوق می‌داد؛ ولی حالا ستمکاری به نام دفاع از نظام، مردم را به اسلام بدگمان می‌کند. یک‌بار گفتم که حکومت اسلامی برای بسط عدالت بود ولی حالا اگر قرار باشد، برای بقای این حکومت، عدالت زیر پا نهاده شود، دور فاسدی پیش می‌آید. در این شرایط که بیم بریدن بسیاری از اعتقاد خود می‌رود، سکوت علما بسیار مضر است. اگر در زمان پهلوی اعتراضی نمی‌شد چون بدون تأثیر عملی بود ولی حالا نفس اعتراض تأثیر دارد؛ اثری بر حکومت هم نداشته باشد، بر مردم دارد که بفهمند همه‌ی اسلام آن چیزی نیست که از رسانه‌ها تبلیغ می‌شود و هستند کسانی که مسائل را جور دیگری ببینند.

۳. الآن بعضی از روحانیان خود بر مصدر امرند و در صورت سکوت ظالم به شمار می‌آیند. خطیبان جمعه و فقهای مجلس خبرگان جزئی از حاکمیّت به شمار می‌آیند و در صورت ساکت ماندن، دامنشان از فجایع اخیر پاک نخواهد بود. انتظار می‌رود که بسیاری مانند دستغیب داشته باشیم که الحق به وظیفه‌اش عمل کرده است و هیچ انگی هم نمی‌توانند به او بچسبانند.

۴. در آن زمان اینجور نبود که بسیاری اعتراضی کوچک در حدّ یک نامه هم نکنند؛ حتّی امضای افرادی بی‌حاشیه و ساکت مانند مرحوم طباطبایی هم پای برخی بیانیّه‌ها دیده می‌شود ولی انقلابیان و جوانان آتشین‌مزاج هرکس را که طرفدار آیت‌الله خمینی نبود، غیرانقلابی می‌دانستند. بحث انتخابات و تقلّب نیست، دیگران هم می‌توانند مانند مکارم شیرازی به بعضی فجایع پس از انتخابات، اعتراضی ساده و از سر نصیحت‌گویی کنند.

پ. ن: در عکس بالا از راست به چپ، آقایان گلپایگانی، شریعتمداری، مرعشی نجفی و خمینی نشسته‌اند. آنرا از اینجا برداشتم. 


یکشنبه 15 شهریور 1388
استراتژی‌های سیاسی و حاکمیّت دوگانه

              

شماره‌ی بهمن هشتاد ِماهنامه‌ی آفتاب را نگه داشته بودم تا پس از تلخیص مقاله‌ی شکنجه‌ی سفید یکی دو نوشتار دیگر را نیز از آن نقل کنم چون با جست‌وجویی کوچک متوجّه شدم که تقریباً هیچ نوشته‌ای در این باره در وب فارسی موجود نیست به جز نوشته‌ای از احمد باطبی؛ امّا پس از ایمای من سیل نوشته‌ها و مصاحبه‌ها با متخصّصان داخلی و خارجی به راه افتاد و حالا برای مقوله‌ی شکنجه‌ی سفید و راه‌های اعمال آن به اندازه‌ی لازم منبع و مرجع وجود دارد. گفت‌وگوی اصلی این شماره با سعید حجّاریان بود که به بیان دیدگاههای خود در باره‌ی «استراتژی‌های سیاسی در ایران امروز»( یعنی سال ۸۰) می‌پردازد. چون که بعضی پیش‌بینیهای او درست از کار آمده است و از آنجا که هنوز هم مهم‌ترین چالش سیاسی در ایران حاکمیّت دوگانه است و از سوی دیگر با ابراز پشیمانی صوری حجاریان و حرفهایی که پس از آن در باره‌ی علوم انسانی غربی شنیدیم، بد نیست خلاصه‌ای از گفت‌وگوی او را بیاورم تا ببینیم علم سیاست غیرالهی چه حرفهایی دارد که باید از آن تبرّی جست.

تعریف استراتژی
استراتژی به نظر من یعنی« طرح نو درانداختن برای تغییر ساختار». هرجا که ما تغییر کارگزار سیاسی یا حتّی تغییر برخی رویّه‌های جاری را هدف قرار می‌دهیم، دیگر با استراتژی سروکار نداریم . معمولاً استراتژی به نوعی ناظر بر ادوار طولانی است.

مناسبترین معیار برای طبقه‌بندی استراتژیها
مناسبترین معیار برای طبقه‌بندی استراتژیهای سیاسی در وضعیّت فعلی ایران ، نوع برخورد آنها با مسأله‌ی حاکمیّت دوگانه است. بحث من البتّه این نیست که جریانهای سیاسی در ایدئولوژی و فلسفه‌ی سیاسی خود چه ارزیابی از حاکمیّت دوگانه دارند، بلکه منظور من این است که جریانهای سیاسی با حاکمیّت دوگانه به عنوان یک واقعیّت چگونه برخورد می‌کنند و اقدامات سیاسی خود را در رابطه با آن چگونه تنظیم می‌کنند.

تعریف حاکمیّت دوگانه
این واژه در مباحث علم سیاست واژه‌ی شناخته‌شده‌ایست. پدیده‌ی حاکمیّت دوگانه زمانی رخ می‌دهد که حکومت صاحب دو منشأ برای مشروعیّت و توجیه اقتدار خود می‌شود. به طور مثال پس از انقلاب مشروطه در ایران از یک طرف شاه را داشتیم که قدرت خود را با ادّعای حقّ الهی سلطنت به اقتدار تبدیل می‌کرد و از طرف دیگر مجلس را داشتیم که قدرت خود را بر مبنای رضایت و حقّ حاکمیّت مردم مشروعیّت می‌بخشید.

حاکمیّت دوگانه‌ی غیرکارکردی چیست؟
برای اوّلین بار پس از دوّم خرداد ما با چنین دوگانگی در حاکمیّت رو به رو شده‌ایم. یک بخش حاکمیّت ریشه‌ی مشروعیّت خود را در خواست و رضایت مردم جست‌وجو می‌کند و خود را در مقابل نهادهای مدنی برخاسته از فرآیندهای دموکراتیک مسؤول می‌داند و مشارکت خودجوش و از پایین سازمان یافته را در عرضه سیاسات جست‌وجو می‌کند. این بخش به تدریج توانسته است تمام نهادهایی که به طور مستقیم به وسیله‌ی مردم انتخاب می‌شوند را در اختیار بگیرد.بخش دیگر حاکمیّت هم در تئوری و هم در عمل بر انتصاب از سوی شارع تأکید می‌کند و مشروعیّت خود را بر نوعی انشاء، نیابت و فرمان حکومتی از جانب معصوم استوار می‌سازد.؛ از این رو نظارت نهادهای بشری را بر خود منتفی می‌داند و خود را پاسخگوی شارع می‌داند.لازمه‌ی چنین مشروعیّتی مشارکتی است که از بالا بسیج می‌شود و در چارچوب معیارهای ایدئولوژیک استنباط‌شده توسّط ولی منصوب و نمایندگان او صورت می‌پذیرد. نهادهای غیر انتخابی ایران در این بخش قرار می‌گیرند.
نکته‌ی مهم در باره‌ی این حاکمیّت دو گانه این است که به دلیل آنکه روابط میان این دو بخش به صورتی که مورد قبول و اعتماد دو طرف باشد، تنظیم و تثبیت نشده است، دائماً تنش وجود دارد و هر یک از دو بخش، محدوده‌ی دیگری را به رسمیّت نمی‌شناسد و برای دستیابی به تمام حاکمیّت می‌کوشد. این تنش باعث شده که حکومت از انجام وظایف مختلفی که بر عهده دارد ناتوان و نوعی ناکارآمدی در اقداماتش دیده شود. این حاکمیّت دوگانه، نه دو بخش حاکمیّت را راضی می‌کند و نه جامعه را از حالت بلاتکلیفی در می‌آورد. و به همین دلیل است که می‌توان آنرا غیرکارکردی نامید. نکته‌ای که حائز اهمیّت است این است که حاکمیّت دوگانه‌ی ناکارکردی، به جنگ داخلی یا انقلاب منتهی می‌شود لذا معضلی جدّی است.

استراتژی‌های سیاسی در ایران ( سال ۸۰)
استراتژی اوّل متعلّق به کسانی است که حاکمیّت دوگانه را می‌پذیرند البتّه نه به دلیل آنکه از نظر ایدئولوژیک یا آرمانی با آن موافقند بلکه به این دلیل ساده که امکان یگانه کردن حاکمیّت را در شرایط کنونی میسّر نمی‌دانند . آنها تلاش برای تک‌پایه کردن حاکمیّت را به معنای فرورفتن کشور در امواج خشونت می‌دانند و فراگیر شدن خشونت را خطری بسیار بزرگ تلقّی می‌کنند که می‌تواند به فروپاشی نظم مستقر در کشور و به تأخیر افتادن توسعه‌ی سیاسی منجر شود . البتّه این گروه وضع فعلی را هم ناکارآمد می‌بینند و معتقدند که بایستی به به سوی کارکردی کردن این حاکمیّت گام برداشت. البتّه در بلندمدّت این حاکمیّت به طور مسالمت‌آمیز و آرام به حاکمیّت یگانه منجر خواهد شد و در این مدّت کشور می‌تواند به تدریج و با آزمون و خطا در ابعاد مختلف توسعه یابد.
استراتژی دوّم متعلّق به کسانی است که گرچه بر حاکمیّت دوگانه صحّه می‌گذارند، امّا توزیع و بازتوزیع قدرت را نه در عرصه‌ی سیاست بلکه در کلیّت نظام اجتماعی می‌پذیرند. مثلاً پیشنهاد می‌دهند که در سیاست و فرهنگ حاکمیّت بخش انتصابی را بپذیریم و در اقتصاد حاکمیّت بخش انتخابی را. شاید مثال مالزی نمونه‌وار باشد که در آن مالایی‌ها و چینی‌تباران به نوعی تقسیم کار دست یافته‌اند به گونه‌ای که عرصه‌ی سیاست از آن ِمالایی‌ها و عرصه‌ی اقتصاد از آن ِچینیهاست.
دو استراتژی فوق که می‌توان آنها را «کارکردی کردن حاکمیّت دوگانه » نامید از آنجا که به « باز تولید منابع قدرت» و «تأسیس نهادهای حلّ منازعه‌» می‌پردازند هم تغییر ساختاری هستند و در تعریف من از «استراتژی» جای می‌گیرند.
استراتژی سوّم به دنبال یگانه‌کردن حاکمیّت است، آن هم به نفع بخش انتخابی آن. طرفداران این استراتژی، یک‌پایه کردن حاکمیّت را در شرایط فعلی هم ممکن و هم مطلوب می‌دانند. از نظر آنها یک بخش از حاکمیّت به طور کامل اعتبار و مشروعیّت خود را از دست داده است و با اقدامات مناسب می‌توان حاکمیّت را از دوگانگی کنونی خارج کرد.
استراتژی چهارم نیز به دنبال یک‌پایه کردن حاکمیّت است امّا به نفع بخش انتصابی آن. طرفداران این استراتژی از سرکوب نهادهای مدنی حمایت می‌کنند ، بسیار خشن عمل می‌کنند و استفاده از نیروهای قهرآمیز غیررسمی را مجاز می‌دانند. گاه می‌کوشند تا به توده‌ای کردن سیاست اقدام کنند و از بسیج توده‌ای برای پیشبرد اهداف خود بهره می‌گیرند. رهبری سیاسی را بسیار فردی می‌بینند و شخصی شدن سیاست را می‌پسندند.
استراتژی پنجم نیز تک پایه‌ای کردن حاکمیّت را دنبال می‌کند امّا نوعی گروه‌سالاری سنّتی را به عنوان جانشین آن می‌پسندد. طرفداران این استراتژی نیز سرکوب نهادهای مدنی را تجویز می‌کنند امّا لزوماً به دنبال توده‌ای کردن سیاست نیستند.
استراتژی ششم متعلّق به کسانی است که به فروپاشی نظم موجود معتقدند و حضور عنصر بیگانه را در عرصه‌ی سیاست داخلی خوشامد می‌گویند و یا برای تجزیه‌ی کشور تلاش می‌کنند.

نه تفکیک قوا بازتولید قدرت است و نه مجمع تشخیص مصلحت نهاد حلّ منازعه
تفکیک قوا در صورت مدرن آن و در یک حاکمیّت یگانه‌ی متّکی به پایگاه مردمی معنا می‌دهد نه در حالتیکه ما قرار داریم. در منابع دینی ما هم نوعی تفکیک قوا با منبعی یگانه وجود دارد و آن هم تقسیم سیف و قلم است، که ودایع امامتند، بین دو نهاد سلطنت و روحانیّت که هر دو منشأی یگانه و الهی دارند. پس بحث تفکیک قوا موضوعاً متفاوت است و مربوط به حاکمیّت یگانه‌ی مردمی است. مجمع تشخیص مصلحت هم در شریاط حاکمیّت دوگانه نمی‌تواند نهاد حلّ منازعه باشد. بازتولید منابع قدرت همواره تابع موازنه‌ی قواست و این بازتوزیع منابع قدرت مسأله‌ای دینامیک است یعنی هر لحظه ممکن است نیرویی به موقعیّتی دست پیدا کند که وضعیّت سوق‌الجیشی خود را بهبود ببخشد. اینکه به جای خشونت دو طرف بپذیرند که بر سر توزیع منابعشان سهم‌خواهی کنند و با زبان سیاست با هم گفت‌وگو کنند خود یک نوع استراتژی است.

جمهوری خواهان نمی‌توانند ولایت مطلق فقیه را بپذیرند
زیرا در جمهوری اسلامی، اسلامیّت صفت جمهوریّت است و صفت نمی‌تواند موصوف را قلب ماهیّت کند. مثلاٌ« لیوان مسطّح» لفظی پارادوکسیکال است چون لیوان بودن لیوان به ظرفیّت داشتن آن است که صفت مسطّح بودن این ظرفیّت را از آن می‌گیرد. وقتی ما پذیرفتیم که نظام سیاسی ایران جمهوری اسلامی باشد، یعنی اسلامی که جمهوریّت آنرا به خطر نیفکند و با آن سازگار باشد نه هر اسلامی. «اسلام واقعاً موجود» نظام، مطابق تفسیر رسمی شورای نگهبان از قانون اساسی مشروعیّتش به «انتصاب » و«نیابت» است و کسانی که به دنبال یگانه کردن حاکمیّت به نفع بخش انتخابی آن هستند، قاعدتاً نمی‌توانند آنرا بپذیرند.

مشروطه‌خواهی
استراتژی موردنظر من ضمن آنکه قرائت رسمی از ولایت فقیه را ( مستقل از پذیرش یا عدم پذیرش آن) دارای جایگاه مشخّصی در حکومت می‌داند، برای وجه جهوریّت آن نیز جایگاه قائل است. من این استراتژی را مشروطه‌خواهی می‌نامم که مختصّ نظام سیاسی سلطنتی نیست و در رژیمهای الیگارشی و ... نیز می‌توان مشروطه‌خواه بود. فراموش نکنیم که کسی در آرمان می‌تواند جمهوریخواه باشد ولی در استراتژی مشروطه‌خواه.

مرزبندی‌ مشروطه‌خواهی با طرفداران بخش انتصابی
اینان وضعیّت حاضر را با صدر انقلاب تطبیق می‌دهند و می‌گویند که همانطور که یازده میلیون رأی به بنی‌صدر یک‌شبه دود شد و وی به سادگی برداشتن یک کدخدا از ده برکنار شد، الآن همآنگونه است در حالیکه بنی‌صدر برای کسب مشروعیّت، خود را فرزند امام می‌نامید و به هنگام خروج از منزل امام کاندیداتوری خود را اعلام کرد و در ذهن رأی‌دهندگان رأی به او، رأی به امام بود. او از نردبام مشروعیّت امام بالا رفت و لحظه‌ای که امام مصلحت دیدند و تصمیم گرفتند، نردبام را از زیر پایش کشیدند. امّا در دوّم خرداد کلیّه‌ی نهادهای رسمی از کاندیدای مقابل خاتمی دفاع می‌کردند و با این وجود خاتمی بیست میلیون رأی آورد یعنی بنیانهای اجتماعی به گونه‌ای تغییر کرده که وی توانست از نردبام مشروعیّت مردمی بالا رود.
دلیل اینکه من در یک حکومت با یک قانون اساسی معتقد به دو گونه حاکمیّت یگانه( در زمان امام) و دوگانه (پس از دوّم خرداد) هستم این است که حقوق( مثل قانون اساسی) ربطی به ساختار ندارد. قانون اساسی را یک‌شبه می‌توان نوشت ولی تغییر ساختارهای اجتماعی امری تدریجی‌الحصول است. مثلاً کره‌ شمالی که رژیم حقوقی آن کمونیستی است، در حقیقت سلطنت موروثی است یا جماهیریّه لیبی که در ظاهر جماهیر است ولی در واقع طائفی و خاندانی است.

مرزبندی مشروطه‌خواهی با طرفداران بخش انتخابی
کافی است که نگاهی به اطرافمان بیندازیم؛ عراق فقط به نام جمهوری است ولی سلطنت موروثی است، در ترکیه و پاکستان الگارشیهای نظامی فضا را پر کرده‌اند و جای کمی را برای دموکراسی گذاشته‌اند در جنوب با امارتهای امیرنشین مواجهیم که سنّت کاملاً در آن جریان دارد و در افغانستان هم ماقبل پاتریمونیالیسم و شیخوخیّت( لوی جرگه) در آن حاکم است. در جمهوری‌های شمالی هم ادامه‌ی نومن کلاتورا که همان بوروکراسیهای رسوب‌کرده هستند، جایی برای دموکراسی باقی نگذاشته‌اند. معادل اینها چه ساختار سیاسی است که مایی که در وسط اینها قرار گرفته‌ایم، اینجا و اکنون یک نظام جمهوری تمام عیار داشته باشیم؟ ممکن است بگویید حامل دموکراسی در ایران سرمایه‌داری است حال آنکه ایران جز سرمایه‌دار دولتی چیزی ندارد و این زیرساخت اقتصادی به خودی خود به بازتولید ساخت مطلقه می‌انجامد. ممکن است بگویید حامل دموکراسی در ایران طبقه متوسّط جدید است امّا این طبقه امروز چه قدر قدرت دارد؟ و چه قدر فرسوده شده است؟ در ایران جامعه مدنی چقدر قدرت دارد؟ زیرساخت اجتماعی
ایران و خیل بیکاران، دورنمایی جز بناپارتیسم که نوعی دولت مطلقه است را نشان نمی‌دهد.

چه چیز نوع استراتژی ما را مشخّص می‌کند؟
اگر برداری را در نظر بگیرید که محور افقی آن« منابع و توان بسیج کنندگی» ما باشد و محور افقی« برآورد از توان خویش» . خطی با زاویه‌ی چهل و پنج درجه بین دو خط عمود رسم شود، کسانی که بالای خطر قرار می‌گیرند، کسانید که برآوردی بیش از توان واقعی خود دارند که معمولاً دچار چپ‌روی می‌شوند و کسانی که زیر این خط هستند خود و توانشان را کمتر از آنچه هست ارزیابی می‌کنند و دچار راست‌روی می‌شوند. جای درست به نظر من روی خط است،( یعنی پذیرش و نقد وضع موجود نه تسلیم شدن کامل و نه یک‌دست کردن آن)

انتقاد از خود
من سه نقص عمده را بر تحلیل خودم وارد می‌دانم یکی لحاظ نکردن شرایط نوین جهانی پس از یازده سپتامبر، دیگری استاتیک بودن این تحلیل و دیگری لحاظ نکردن نیروی خارجی است.


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 772346


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها
Proxys