[go: up one dir, main page]

ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

بهترین فیلم های ۲۰۱۰ بهترین فیلم های ۲۰۱۰
۶۰ فیلم ۲۰۱۰ در یک مجموعه استثنائی
همراه با هدیه فیلم های اسکار 2009
بورس کارتون های قدیمی
سنباد؛پسر شجاع؛جودی آبوت ؛ بلفی
رامکال ؛ یوگی ؛ خونه مادربزرگه و...
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 مهر 1388
اعتدال همیشه در میانه‌روی نیست

            

اعتدال را بعضی به معنای روشی بین دو سر افراط و تفریط تعریف می‌کنند ولی همچون عدالت، بیشتر به معنای هر چیز را در جای خود قراردادن است که این جایگاه، همیشه بین دو چیز نیست. مثلاً اگر کسی بگوید دو به اضافه‌ی دو می‌شود چهار و دوّمی بگوید نخیر می‌شود شش، اعتدال این نیست که بگوییم نه این و نه آن، می‌شود پنج خیرش را ببینید. خیلی پیشتر از آرمانگرایی در نظر و میانه‌روی در عمل گفتم؛ گاهی برخی میانه‌روی را به مرحله‌ی نظر می‌آورند و می‌پندارند که با گفتن« نه این و نه آن»، به حکم عقل عمل کرده‌اند ولی اشتباه می‌کنند.

کسی که همیشه می‌کوشد موضع‌گیری نکند، خود را از دشواری «انتخاب» می‌رهاند و از زیر بار پیامدهای آن شانه خالی می‌کند؛ چنین کسی می‌شود درست مانند آن روشنفکری که آل احمد زیر شلّاق کلام خود گرفت. بسیاری در این مدّت- چه کسانی که از لحاظ فکری به گروه معترض سبز ایران نزدیکترند و چه طرفداران«نظام»- کوشیده‌اند« نه این و نه آن» بگویند. یکی از هنرمندان خارج از کشور در باره‌ی سبزها گفته است که به موسوی و امثال او که انقلاب پنجاه و هفت را راه انداختند خوش‌بین نیست. خوب حقّ هر کسی است که به چیزی خوش‌بین یا بدبین باشد یا از هر کسی طرفداری بکند یا نکند ولی حالا دیگر سبز، رنگ انتخاباتی موسوی نیست بلکه رنگ اعتراض به حاکمیّت یکدست ایران است و گرنه همه‌ی کسانی که خود را امروز سبز می‌خوانند، مگر به طرفداری از موسوی علامت سبز را حمل می‌کنند؟ علی مطهّری هم  اینجا موسوی و احمدی نژاد را دو لبه‌ی قیچی قاطع نظام توصیف کرده است تا تنزّه‌طلبانه خود را از عواقب جانبداری یکی از دو طرف ماجرا رها کند. علیرضا قزوه نیز در این شعر که سایتهای سبز بلافاصله آنرا بدون دقّت در محتوایش منعکس کردند، همین را می‌گوید ولی هم مطهّری و هم قزوه اشتباه می‌کنند چون رهبری که قزوه از او شعر نقل می‌کند به وضوح به همراه رئیس‌جمهوری که مطهّری خواهان محاکمه‌ی اوست و باقی مناصب کلیدی «نظام»، در یک طرف ماجرا ایستاده‌اند؛ امروز نمی‌توان مثل دوران اصلاحات دعواها را به کشاکش قدرت دو گروه سیاسی فروکاست.

چیزی که این دو دسته نادیده می‌‌گیرند این است که اکثر قریب به اتّفاق راهپیمایان میلیونی بیست و پنج خرداد و معترضان خاموش امروز، عضو هیچ حزب و گروهی نبودند و نیستند. شاید پس از کوران انقلاب تا به امروز، هیچ روزی مانند بیست و پنج خرداد نتوان واژه‌ی «مردم» را بر یک جمع اطلاق کرد. به نظر من و در شرایط حاضر نمی‌توان با ساده‌سازی شرایط موجود به دعوای دو گروه سیاسی، نتیجه‌ای گرفت و خود را راحت کرد. امروز موضع داشتن لازم است و البتّه هر روز موضع داشتن لازم است. هر قدر که پیروی کورکورانه از یک حزب، آیین یا مسلک فکری مذموم است، بی‌موضعی نیز هرهری‌مسلکی است. امروز اعتدال یعنی جانب یکی از دو گروه را گرفتن و منتقدانه از آن دفاع کردن؛ امروز میانه‌روی نظری، پادرهوایی و بی‌مسؤولیّتی است.


دوشنبه 27 مهر 1388
کندوی زمان ما

               

پس از  قیصر کیمیایی، موج ساختن فیلم‌های معترض با الگوبرداری از آن آغاز شد، حتّی بزرگانی مانند تقوایی و حاتمی هم با  صادق کرده‌ و طوقی، بخت خود را در این عرصه آزمودند. در سال ۵۴ دو فیلم با موضوعهایی مشابه اکران شد که هر قدر یکی از آنها دیده و شناخته شد، دوّمی از چشم‌ها دور ماند. گوزنهای کیمیایی یکی از گرم‌ترین و بهترین فیلمهای اوست که پیشتر مختصری در باره‌‌ی آن نوشته‌ام. این فیلم همواره در فهرست منتخب فیلمهای برگزیده‌ی ایران بوده و در آخرین انتخاب مجلّه‌ی فیلم به صدر فیلمهای ایرانی صعود کرد امّا « کندو»ی فریدون گله تا چندی پیش فیلم مهجوری بود. مسعود مهرابی حتّی این فیلم را لایق آوردن خلاصه‌ی داستان و اشاره به آن در تاریخ سینمای ایرانش نمی‌کند ولی پس از بازیابی دوباره‌ی گله در یکی از ویلاهای شمال و مصاحبه‌ی چند تن از منتقدان با او که در خلوتی درویش‌وار به سر می‌برد، توجّه به او و فیلمهایش( وبه طور خاص کندو و مهرگیاه) بالا گرفت. تا جایی که در صعودی حیرت‌آور، کندو در ده فیلم برتر فهرست منتخب منتقدان فیلم – بالاتر از قیصر، دونده، خشت و آینه، طعم گیلاس و رگبار- جای گرفت.

کندو فیلم دو زندانی به نامهای حسینی و ابی است که پس از رهایی و در یک بازی تُرنا، حسینی حاکم می‌شود و حکم می‌کند که ابی در هفت کافه‌ در مسیر جنوب شهر تا شمال تهران عرق بخورد ولی حساب نکند. باقی فیلم حکایت سرسختی ابی برای اجرای حکمی است که دیگران آن را ناعادلانه می‌دانند.   

داستان فیلم و کارگردانی گله بسیار حساب شده است و خیلی عجیب است که این فیلم تا مدّتها درست و حسابی دیده نشد. نه این فیلم تنها فیلمی است که از دید پنهان مانده و نه فیلم دیگری که بی‌جهت بر صدر نشسته باشد و در آینده افت کند، نداریم. فیلم با نمادهای آن دوره پیش می‌رود، دو زندانی در زندان آزادترند تا بیرون و پس از بیرون آمدن نصیحت می‌شنوند که به آنجا برگردند که امن‌تر و راحت‌تر است! گویی مردم به زندانی بودن عادت کرده‌اند و قدر آزادی خود را نمی‌دانند. شخصیّتها به دقّت انتخاب شده‌اند و دایره‌های روایی، همدیگر را کامل می‌کنند. ابی به دنبال یافتن بستنی‌فروشی است که در کودکی به دنبال بستنی خوردن بدون دادن پول او را کتک زده است، حکم حسینی هم پس از جازدن ابی از عرق خوردن مجانی در یک مغازه است و خودش کاری را که به خاطر آن به زندان افتاد در پایان تکرار می‌کند. حسینی بیش از آنکه نگران رسیدن ابی باشد با همراهش مرتضی دوست دارند او به مقصد برسد. در حقیقت با نامی که گله برایش انتخاب کرده، می‌خواهد ابی را بیدار کند و از رخوت و انفعال درآورد. مرتضی هم کس دیگری است که فردی با شکل و شمایل مذهبی را در خدمت دارد و حسینی جایی به او می‌گوید که هر کدام ابزار خود را داریم و ابزار تو هم این است. آقاحسینی مشابه قدرت در فیلم گوزنهاست یعنی کسی که مثلاً جرمی کرده و در حقیقت آدمی سیاسی است ولی هر قدر کیمیایی در گوزنها احتیاط می‌کند، گله با صراحت بیشتری به میدان می‌آید و می‌گوید که «می‌ترسیدند به ملاقاتش بیایند» که روشن است، ملاقات با یک دزد ترس ندارد. خود گله تأکید می‌کند تمام حرفش را با صندلی پایان فیلم که ابی بر آن می‌نشیند زده است. این صندلی می‌تواند مژده‌ی به قدرت رسیدن مردم یا اقشار فرودست جامعه باشد که یک‌جور آینده‌بینی ِخاصّ آثار هنری برجسته مانند سووشون دانشور نیز هست. شاید گله الآن اگر زنده بود- و با توجّه به رویدادهای اخیر ایران-، بازگشتن ابی و حسینی به زندان را از بین رفتن آزادی پس از برقراری کوتاه‌مدّت آن می‌دانست.

     

فرمان‌آرا گفته که در دوران شمقدری فیلم نمی‌سازد. او از دید من بهترین و سرحال‌ترین فیلمساز چندسال اخیر ایران است ولی حرفش را نمی‌پسندم. فیلمهایی مانند کندو، گوزنها، تنگنا توانستند در دوران پهلوی نقش معترضانه‌ی اجتماعی- هنری خود را برای بازتاب دادن شرایط جامعه ایفا کنند. الآن نیز فیلمسازان با استفاده از اندک روزنه‌های موجود می‌توانند و باید که واکنش خود را نشان دهند و با تحریم و دست روی دست گذاشتن یا فیلمسازی در خارج که امکان اکران داخلی نداشته باشد، چیزی جلو نمی‌رود. هر کس باید بتواند به سهم خود با ابزار اندیشه و هنر خود، «اکنون» را به زبانی که بهتر می‌شناسد ترجمه کند. ما الآن به ساخته‌شدن« کندو»های زمان خود بسیار نیازمندیم.


شنبه 25 مهر 1388
بی‌خبر کیست؟

      

«از پشت کامپیوترتان برخیزید و پنج نفر را- از فلان راهپیمایی یا رویداد...- آگاه کنید.» این جمله را در این چند ماهه زیاد خوانده‌ایم. یکی از اشتباههای من و امثال من این است که به دلیل دسترسی به اینترنت خود را مسلّط بر بسیاری از اخبار بدانیم و دیگران را غرق در بی‌خبری. گذشته از اوضاع نابسامان اقتصادی که همه را عاصی کرده، من یکی در برخوردهای رودررو با مردم یواش یواش دارم توجّه می‌شوم که باید فکری برای بی‌خبری خودم بکنم چون اگر اطّلاعات من مستند به خبرگزاریها و فلان تحلیلگر و منتقد است، بسیاری از مردم عادی آگاهیشان به پشتوانه‌ی تجربی برخوردشان با عوامل حاکمیّت است و تجربه نیز انگار بالاتر از علم است.

برای من دست‌اندازی ارگانهای نظامی به نهادهای اقتصادی دولتی در وانهادن مخابرات به سپاه یا فلان معدن به بسیج و مانند آن است ولی برای کارمندی که پانزده سال سابقه‌ی کار در شرکتی مهم در خاورمیانه دارد، مستند به تجربیاتی است که پس از روی کار آمدن افراد وابسته به نهادهای امنیّتی و نابلدی آنان که به ورشکست شدن همان شرکت می‌انجامد؛ در برابر او من چه دارم بگویم؟

وقتی برخی دوستان سابقاً همراه با نظام که در دستگاه قضایی هستند از بی‌نظمی‌ها، رشوه‌گیریها و اعمال نفوذها در دستگاه قضایی با توجّه به تجربه‌های شخصی خود می‌گویند، به نظرم می‌آید که تمسّک من به فلان مادّه‌ی قانون اساسی یا آیه و حدیث ردیف کردن برای نقد فلان عمل دستگاه قضایی، چقدر ساده‌لوحانه و خوش‌خیالانه است.

وقتی من که به تبع اخبار دارم واردات بنزین از ونزوئلا و چانه‌زدن مجلسیان بر سر قیمت آن را تعقیب می‌کنم، در ابتدای اظهار فضلم در محفلی با خنده‌ی دیگران روبه رو می‌شوم که ما خودمان مدّتهاست داریم از تانکرها نفت ونزوئلا را در ایران تخلیه می‌کنیم، چه می‌توانم بگویم؟ طرف می‌گفت که درصد الکل مجاز یک محموله بسیار بیشتر بوده و در عوض بسیاری از مواد افزودنی را نداشته است، کارشناسان شرکت فرآورده‌های نفتی طبق وظیفه‌ی خود از تخلیه‌ی آن جلوگیری می‌کنند امّا دو نفر از نهادهای امنیّتی مرکز می‌آیند و آمرانه دستور به تخلیه‌ی آن می‌دهند و در جواب کارشناسی که می‌گوید: پس مردم چه می‌شوند؟ میگویند: شما چه کار دارید به مردم؟

همین واکنش را کسانی که خود دستی در انتخابات داشتند ( یعنی جزو معتمدان و ناظران بودند) و دیدند که چه شد و حالا می‌بینند که چند نفر می‌خواهند با رسم نمودار و قانون بنفورد و ... غیرطبیعی بودن نتایج را ثابت کنند، از خود نشان می‌دهند.

شما را نمی‌دانم امّا من به نظرم می‌آید به این دست اخبار بی‌واسطه بسیار نیاز دارم و با اذعان به اینکه آگاه بودن از امور فقط با اتّکا به اینترنت و رسانه‌ها اشتباه است و نیاز به اطّلاعات و تحقیقات میدانی هم هست، باید فکری برای آن بکنم. مرحله‌ی بعد انتشار آنهاست به گونه‌ای که هم حدّاقل ملاکها برای مستندبودن آن حفظ شود و هم برای ناقلان دردسری درست نشود.  

آنچه نوشتم (نابسامانیهای ساختار سیاسی و دولتی) البتّه شاید به نظر یأس‌آور بیاید ولی یک وجه امیدوارانه‌ی نیز دارد و آن هم این است که یک روند رو به افزایش آگاهی اجتماعی در جامعه شکل گرفته که برخاسته از تجارب عملی افراد در زندگی شخصی و حرفه‌ایست که بسیار عالیست.  

پ. ن: فیلترشکن (u96e) را از اینجا دریافت کنید.


جمعه 24 مهر 1388
خانه

                         

وقتی این اخبار را می‌خوانم یاد روزی برفی می‌افتم در کودکی که به خانه رسیدم ولی نه کلید داشتم و نه کسی بود تا در را باز کند. من ماندم و سرما و رهگذران شتابان و خانه‌ای گرم که راهی به درونش نداشتم.


پنجشنبه 23 مهر 1388
بن‌بست انتخابات در ایران

      

فکر نمی‌کردم نیازی به نوشتن این سطور باشد ولی تأکید برخی آزادیخواهان بر برنامه‌ریزی برای انتخابات آینده باعث شد که به صرافت بیفتم چیزکی بنویسم. پیش از انتخابات بسیاری مانند بهنود گفتند و نوشتند که سه راه برای تغییر در ایران هست: انقلاب، مداخله‌ی خارجی و صندوق رأی و تنها گزینه‌ی مناسب، گزینه‌ی سوّم است. بهنود نوشت که سراغ ندارد جایی آزادی از دل صندوق بیرون نیامده باشد که خیلی هم درست نیست و بسیاری از جنبشهای مردمی بدون توسّل به صندوق رأی در عین پرهیز از روشهای خشن انقلابی توانسته‌اند به پیروزی دست یابند. من نیز با دو گزینه‌ی اوّل موافق نبودم و نیستم ولی گزینه‌ی سوّم را پس از قلع و قمع نامزدان نمایندگی مجلس بی فایده می‌دیدم در عین حال می‌پنداشتم که می‌توان با انگشت نهادن روی یک نفر در انتخابات ریاست جمهوری و پرهیز از اشتباهات دوران اصلاحات کاری کرد امّا خوشبختانه یا متأسّفانه این تلاش بی‌نتیجه ماند. متأسّفانه، چون به مردم و رأی و انتخابشان توهین شد و جوانان این مملکت را گرفتند و حبس کردند و کشتند و خوشبختانه، چون زمزمه‌های خاموش، فریاد شد و تکلیف ما با خودمان روشن.

پس از انتخابات برای بار اوّل در مصاحبه‌ای دیدم که کرباسچی از ناامیدنشدن و ادامه‌ی کار حزبی و انتخابات آینده می‌گوید که خیلی جدّی نگرفتم، بعد این زیباکلام بود که گفت راهی جز انتخابات نداریم که خواستم چیزی بنویسم ولی فرصت از دست رفت. نوشته‌ی فرّخ نگهدار و توصیه‌ی او به برنامه‌ریزی برای انتخابات مجلس نهم مرا بر آن داشت که بررسم و ببینم آیا دفاع از انتخابات در ایران، پس از بیست و دو خرداد عقلانی است یا نه؟ بد نیست ابتدا نگاهی به راهبرد حاکمیّت در برخورد با منتقدان خود بیندازیم:

۱. ردّ صلاحیّت.
اگر تا این انتخابات نامزد کردن افراد ِبه اصطلاح دانه‌درشت مانند موسوی ممکن بود از این پس نخواهد بود. اینها از آن رو رد صلاحیّت نمی‌شدند که «نظام» به دنبال اندک وجاهتی برای خود بود و حساب سود و زیان ردّ صلاحیّت آنان را می‌کرد ولی «نظام»ی که اسلحه به روی شهروندانش می‌کشد و بیدادگاههای نمایشی و اعترافگیری راه می‌اندازد، به سیم آخر زده است و چنین نظامی ابایی از ردّ صلاحیّت هیچ مخالفی نخواهد داشت. محمّد یزدی در سخنانی عقده‌گشایانه می‌گفت که از این پس کروبی و موسوی را تأیید صلاحیّت نخواهیم کرد! خوب به این حرف توجّه کنید؛ این بابا فکر می‌کند که پس از این جریانات هنوز این دو در پی کسب فلان کرسی هستند و احتیاج به او و امثال او دارند و با فرض اینکه ایشان عمر نوح دارد و تا سالها بعد زنده است، خود را همچنان در مقام مرجع درخواست نامزدها می‌بیند و به بعضی جواب رد می‌دهد بلکه با این خیالبافی کمی تشّفی خاطر پیدا کند.

بله، سیّدمحمّد خاتمی هنوز دو دوره‌ی دیگر می‌تواند نامزد ریاست جمهوری یا مجلس شود و روی کاغذ او را حتّی حالا هم نمی‌توان به سادگی ردّ صلاحیّت کرد ولی برای چه هدفی؟ مگر نه اینکه او در دوران اوج اصلاحات و همراهی اکثریّت قاطع مجلس نتوانست لوایحی را که می‌خواهد تصویب کند؟ اگر برای آمدن او این بار- نه برای آزادی بیشتر بلکه- برای فرار از دیوانه‌ای مانند احمدی‌نژاد اندک بهانه‌ای بود حالا آن هم نیست. اگر برای حمایت از موسوی در انتخابات به خاطر فرق نهادن بین روشهای او و خاتمی و امید به موفقیّت وی بهانه‌ای بود حالا آن هم نیست.

۲. وحدت صوری هم ممنوع.
حاکمیّت فعلی آنچنان نشانه‌هایی از قدرت‌طلبی از خود بروز داده که عقل می‌گوید باید سعی در پنهان کردن آن می‌داشت، مثلاً بازخوانی و تحلیل سخن مسؤولان پس از انتخابات نشان می‌دهد که هر وقت اعتراضات بالا گرفته، لحنها ملایم شده وهر وقت فروکش کرده، شدّت و حدّت آن بیشتر شده است. الآن حتّی دعوت به وحدت هم از طرف مصباح و دوستان رد می‌شود. برای توجیه آن سعی می‌شود دلیل آورده شود ولی علّت این ردکردن آن است که گویی خودشان با زبان بی زبانی می‌گویند: « وحدت برای زمانی است که ما به طرف مقابل نیازی داشته باشیم حالا که همه چیز تمام شده، چرا و برای چه وحدت کنیم تا امکان بقای بیشتر در ساختار سیاسی به آنها بدهیم؟» این وحدت نکردن با جناح مقابل به دلیل اختلاف در مبانی، آن چیزی است که اصلاح‌طلبان باید بگویند ولی مخالفان آنان می‌گویند.

۳. حذف کامل از ساختار قدرت.
وقایع پس از انتخابات به همه نشان داده که حاکم نمی‌خواهد حتّی محدوده‌ای اندک به منتقدان خود بدهد و اگر تا دیروز وجود اصلاح‌طلبان برای ایجاد تنش بی‌خطر در درون حاکمیّت و وانمود وجود فضای آزاد سیاسی لازم بود حالا سناریو عوض شده و کسان دیگری این وظیفه را به عهده گرفته‌اند (در این باره بعداً خواهم نوشت). 

۴. محاکمه و گوشه‌نشین کردن اجتماعی.
سخن گفتن از دورخیز برای انتخابات آینده در حالیکه سران سبز تهدید به محاکمه می‌شوند نیز در نوع خود جالب است. از دید امثال محسنی اژه‌ای حذف از ساختار قدرت و مناصب حکومتی هم کافی نیست بلکه محاکمه - یا تهدید به محاکمه- و حذف کامل آنان از صحنه‌ی اجتماع هدف است. دستگیری بسیاری از اصلاح‌طلبان معتدل مانند الویری و میردامادی در همین راستاست. اینان برعکس فعّالان سبز، خیلی هم تند و معترض نبودند ولی قرار است که با انحلال احزاب اصلاح‌طلب و زهره‌چشم گرفتن از فعّالان آنها، اینان خانه‌نشین شوند و دور فعّالیّت سیاسی را به طور کامل خط بکشند.

نگهدار به دلیلی که من نمی‌دانم به ولایت فقیه و شخص ولی فقیه نمی‌پردازد و آنرا موضوع بحث نمی‌داند و پنج گزینه را پیش روی اصلاح‌طلبان مطرح می‌کند. تقسیم‌بندی او اصلاً جامع نیست و به راحتی می‌توان شقوق مختلف دیگری را مطرح کرد؛ برای مثال آنچه که من پس از انتخابات (به طور مشخّص اینجا) دنبال کرده‌ام، چیزی بین گزینه‌ی دوّم و سوّم اوست؛ یعنی اینکه تغییر رژیم و قانون اساسی هدف اوّل نباشد و فشارها روی مطرح کردن جایگزینی برای رهبر با تأکید روی ولایت فقیه و نشان دادن اختلاف روشهای آیت‌الله خمینی با سیّدعلی خامنه‌ای باشد. در مراحل بعد می‌توان به تعدیل قانون اساسی- که به معنای تغییر رژیم نیست- و محدود کردن قدرت مطلق- با راهکارهایی مانند موقّت کردن دوره‌ی حکومت رهبر، انتخاب بی‌واسطه‌ و بازتعریف اختیارات او- پرداخت. راه دوّم نگهدار خیلی تند و راه سوّم خیلی کند است، حدّ وسطی هم هست.

شاید دور بودن ایشان از فضای ایران باعث چنین پنداری شده که فشارهای ریز و درشت می‌تواند رهبر را متقاعد کند که فضا را بازتر کند ولی تمام راهکارهایی که او پیشنهاد داده، پیش از این اجرا شده‌اند. از فشار غرب طیّ این سالها کار زیادی برنیامده است؛ تازه آنها به فکر منافع خود هستند نه مردم ایران. آنان برای منافع خود با دیکتاتوریهای خاورمیانه ساخته‌اند و مردم نباید به هیچ وجه امیدی به بیرون از مرزها داشته باشند (این بخش از توصیه‌های نگهدار با اوایل نوشته‌اش که یکی از ویژگی جنبش سبز را تکیه‌نکردن به قدرتهای خارجی می‌دانست تناقض دارد). مراجع تقلید نیز دهه‌های زیادی است که تابع حرکتهای مردمی هستند نه جلودار آنها. پیشنهاد ایشان برای «تسخیر» مجلس نهم هم متأسّفانه مرا به خنده می‌اندازد؛ مگر کسانی که مضحکه‌ی انتخابات مجلس هشتم را راه انداختند عوض شده‌اند یا حالا پشیمانند؟ مگر اندک کسانی که به عنوان اصلاح‌طلب وارد مجلس شدند کاری کردند یا ممکن نیست در آینده ردّ صلاحیّت شوند؟

حاکمیّت ایران تجربه‌ای را از سر گذرانده و آن هم بستن آخرین روزنه‌ی جمهوریّت قانون اساسی فعلی ایران یعنی انتخابات با عددسازی دل‌بخواهی و ایستادن جلو اعتراض میلیونی و به سلامت جستن از آن است. نکته‌ای که در پایان می‌خواهم بگویم این است که راهپیمایی بیست و پنج خرداد و اعتراضات پس از انتخابات اگر نتواند به تغییری بینجامد به قویترشدن حکومت ولایی منجر خواهد شد درست مانند بعضی بیماریها که اگر از پای در نیاورند، حکم واکسن را دارند و شخص را در برابر آن بیمه می‌کنند. از این پس اگر تا دیروز تقلّب با ترس و لرز انجام می‌شد، حالا دیگر- اگر نیازی به آن باشد- با قدرت اعمال می‌شود . اگر تا دیروز ریختن نیروی انتظامی به خانه‌ها یا جولان تک‌تیراندازان در شهر قبحی داشت، از این پس نخواهد داشت. اگر تا دیروز تظاهرات میلیونها نفر در تهران کابوس حاکمان بود، از این پس می‌گویند: فوقش می‌شود مثل بیست و پنج خرداد، چند نفر بیایند حرفی بزنند و بروند. همین الآن هم شاهد حرفهایی تکراری برای حضور در سیزده آبان هستیم که حدّاکثر مانند روز قدس می‌شود. البتّه من معتقدم که حاکمان همچنان با اشتباهات خود تنور اعتراض را گرم نگه خواهند داشت ولی سران و تئوریسین‌های سبز باید به فکر آینده باشند که تکرار کارهای گذشته چیزی بیش از آنچه تا کنون عایدشان کرده، نخواهد کرد.


چهارشنبه 22 مهر 1388
مگه نه؟

                    

من و تو قصّه‏ی یک کهنه کتابیم، مگه نه؟
یه سؤالیـم ، یه سـؤال بی‏جوابیم، مگه نه؟
یه روزی قصّه‌ی پرغصّه‏ی ما تموم می‏شه
آخـرش نـقـطـه‏ی پایـان کتـابـیـم، مـگه نـه؟
پشـت هـم مـوج بلا می‏شـکـنه و جـلو مـی‏آد
وای بر مـا که رو آب مثل حبـابیـم، مگه نه؟
کی می‏گه ما با همیم، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟
ای خــدا... ابـر مـحـبّـت چـرا بـارون نـداره
آسمون خشکه و ما تشنه‏ی آبیـم، مگه نه؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلـم
ما دو تا پنجـره‏ی رو به سـرابیـم، مگه نه؟
اگـه تـا دامـن خـورشـیـد خــدا هـم بـرسـیـم

آخر از بوسـه‌ی خورشیـد کبـابیم، مگه نه؟

این ترانه‌ی بیژن سمندر را با آهنگ عطاءالله خرّم و صدای محمّدرضا شجریان از اینجا دریافت کنید. 


دوشنبه 20 مهر 1388
نکات سبز- ۶

                           

ن۱-  وسیله همان هدف است.
درایت رهبران جنبش سبز و مردمی که با سکوت اعتراض خود را فریاد زدند، امیدواری به شکل‌گیری یک حرکت آرمانگرا و معتدل را زنده نگه می‌دارد. آرمانگرا از این جهت که به کم قانع و اهل مصالحه نیست و معتدل از این جهت که می‌داند بهترین روش دوری از حرکتهای به اصطلاح انقلابی است که تغییرهای یک شبه ولی سست و ناپایدار را به دنبال دارد. در این حالت روش، تنها وسیله‌ای برای رسیدن به هدف نیست بلکه خود، هدف به حساب می‌آید.
هدف آیا تغییر قانون اساسی است یا تغییر حاکمان یا ...؟ هدف، امری دور از دسترس افراد عجول است و آن هم رسیدن به جامعه‌ای آزاد و عدالت محور است و این با رفتن یکی و آمدن دیگری یا حتّی تغییر قانون به دست نمی‌آید. قانون را یک شبه می‌توان عوض کرد ولی روحیه‌ی مردمانی که آن قانون را نوشتند را به سادگی نمی‌توان. بسیاری از لباس شخصیها، نظامیان، روحانیان و طرفداران ولایت شاید با به صحنه آمدن سیل سبز مردم موقّتاً به حاشیه بروند ولی نابود نمی‌شوند بلکه ممکن است دوباره راهی برای به عرصه آمدن بیابند. تغییر فرهنگ، آداب و اخلاق اجتماعی با انقلاب و تغییر دفعی به دست نمی‌آید. پس اعتدال و رعایت منطق و اخلاق، هدفی همیشگی است نه تنها میان‌بری برای رسیدن به فلان ساختار سیاسی و قانون اساسی.

ن۲-  گاهی سکوت کنیم.
یکی از مشخّصات جنبش سبز، اتّکای آن به فضای اینترنت است. پس حق داریم که نسبت به هر کنش و واکنشی در آن حسّاس باشیم. تا دیروز وبلاگها را محدوده‌ای شخصی می‌پنداشتند که کسی دلمشغولیش را در معرض نگاه دیگران می‌گذارد ولی با بسته‌شدن هرچه بیشتر فضای رسانه‌ای در ایران، وبلاگها الآن بیش از یک دفتر یادداشت شخصی هستند و من بسیاری برای از این دفترهای عمدتاً تازه‌نوشت نگرانم. نوشته‌های کوتاه چند سطری که با ناسزاهای پنهان و آشکار در هم آمیخته و« قبول ندارم»،« بیایید... کنیم»، «حسابت را می‌رسیم» و درشتی و ناسزا در آنها فت و فراوان است.
برای مثال ولی در این چند روزه فتوایی را می‌بینیم در باره‌ی پاسور که اگر آلت قمار نباشد، بی‌شرط بندی اشکالی ندارد. این فتوا ده، بیست و چهل سال پیش هم بود و اختصاصی به فقهای ساکن در ایران ندارد و اصلاً هم امر تازه و نویی نیست. این را به یک امر جدید و بدیع بدل کردن و ربط دادن به فضای سیاسی این روزها- انگار که کسی از ترسش چنین حرفی زده-، باعث می‌شود بپنداریم که بیشتر نویسندگان این حرفها هنوز به سنّ رشد نرسیده‌اند. در عرض یکی دو روز سیل نوشته‌های چند سطری در وبلاگ و توییتر و فلان سایت دیگر فضای وبلاگستان را مزیّن کرد بی‌آنکه این امر ربطی به فضای نوین اجتماعی داشته باشد. ادامه یافتن این موضوع هم بازدیدکنندگان از سایتهای جمع‌آوری لینک را بیش از پیش به آنها بی‌اعتماد می کند و هم زیر پا نهادن همان منطق و اخلاقی است که در بند پیش از آن نوشتم. کسی به این پهلوانان پشت رایانه بگوید که حتّی آنان نیز امکان بزرگ‌شدن دارند و نباید با عجله و پرت و پلانویسی این فرصت را از خود بگیرند.

ن۳- یک« صبحانه» لازم است.
با یادکردی از حسین درخشان که معلوم نیست این روزها دارد به خاطر توهّم خودش از حاکمیّت ایران و اشتباه در محاسبه چه بلایی به سرش می‌آید، باید اذعان کنم که سایتهای جمع‌آوری لینک الآن دیگر به هیچ وجه مرجعهای قابل توصیه‌ای برای کسب خبر نیستند. شاید اگر برخی تمهیدها از ابتدا انجام می‌گرفت حالا وضع جور دیگری بود ولی به کاربر زیاد و فلان مقدار کلیک در ماه اندیشیدن باعث شد که کیفیّت فدای کمیّت شود به گونه‌ای که الآن این سایتها مغلوب کاربرانی شده‌اند که متأسّفانه بیشتر از جنس کسانی هستند که در بند پیش از آنان یاد کردم. الآن دیگر نمی‌توان برای بهبود کیفیّت آنها فکری کرد؛ نه اینکه نشود ولی مدیران بلافاصله با تهمت دخالت و ایجاد محدودیّت روبه رو خواهند شد پس چنین نخواهند کرد. فعلاً فضا به سود توهین، بزرگنمایی، تحلیلهای آبکی و فحّاشی است.
اینجاست که جای سایت ساده‌ و جمع و جوری مانند صبحانه بسیار خالی می‌نماید؛ پایگاهی با کاربرانی نه چندان زیاد ولی شناسنامه‌دار و شناخته‌شده در وب فارسی که با همکاری یکدیگر به جای صرف وقت در جایی مانند فرندفید، سایتی راه بیندازند که اخبار روزانه را در یک صفحه برای کسانی که وقت وب‌گردی ندارند نشان دهد. این پایگاه امکان بسیار زیادی برای نشاندادن وقایع مهم و تحلیلهای خوب، پرهیز از ارائه‌ی اخبار ناموثّق، شایعات و شعار دارد و می‌تواند به دیگر شاخه‌های خبری مانند فرهنگ، اندیشه و هنر (یعنی آنچه این روزها کمتر مشاهده می‌شود) نیز بپردازد. حرف درباره‌ی چنین جایی بسیار است ولی می‌گذارم برای زمانی که کسی در این میان همّت کند، آستین بالا بزند و مشورت بخواهد. چنین هدفی حتّی با زدن یک وبلاگ هم به دست می‌آید و شکل و شمایلش نیز اهمیّت چندانی ندارد، آنچه اهمیّت دارد کاربرانی به دقّت گلچین شده است که خلاصه‌ی آنچه خود خوانده و پسندیده‌اند، با دیگران به اشتراک بگذارند؛ کسانی که بتوان لینک آنان را بدون احتیاج به ویرایش یا تأیید به دیگران نشان داد. بعد می‌توان به امکان تبادل نظر و دیگر راهها اندیشید. این از کس یا کسانی برمی‌آید که ارتباط گسترده‌ای در دنیای وب فارسی با دیگران داشته باشند. از ما پیشنهاددادن؛ آدمی به امید زنده است دیگر.


شنبه 18 مهر 1388
معیاری به نام دشمن

                   

برای نقد یک نوشته هم تفاوت بین دو دیدگاه لازم است و هم اشتراک. اگر دو دیدگاه خیلی نزدیک به هم باشند، نقد به مدح یا حدّاکثر معرّفی نوشته‌ی اوّل تبدیل می‌شود و اگر آنقدر از هم دور باشند که نتوان وجه مشترکی میان آنها یافت، نقد به ردّ کامل بدل می‌شود و استنتاج نویسنده‌ی نقد، فایده‌ای برای نویسنده‌ی اوّل یا خواننده‌ی هم‌فکر با او نخواهد داشت.

نوشته‌ای خواندم از آقای محمّد مطهّری که در آن به نقد عقیده‌ی کسانی نشسته بود که شاد یا خشمگین‌شدن دشمن را به عنوان معیاری برای درستی یا غلط بودن قول و فعل خود می‌دانند. امروز و فردا کردم و زمان از دست رفت ولی با سخنان اخیر رهبر و تصریح او به این مسأله (یعنی آنچه مطهّری می‌کوشد بگوید عقیده‌ی وی نیست) دیدم می‌توان با اشاره‌ای کوتاه به برخی اختلاف نظرها با مطهّری، مقاله‌ی او را پاسخی به سخنان رهبر دانست. در باره‌ی مقاله‌ی مطهّری چند نکته گفتنی است: 

اوّل. بد نیست ایشان در تعریف خود از «دشمن» تجدید نظر کند. صدر اسلام را که اختلافها رنگ عقیده داشت نباید با اکنون که اختلافهای سیاسی و بر سر منافع است، مقایسه کرد. مخالفان امروز در دنیای جدید، موافقان فردا هستند و به عکس؛ در همین ایران انقلابی روزی شعار مرگ بر کشوری داده شد که الآن یکی از بزرگترین دوستان است. مخالفان سیاسی ما حاصل ستیزه‌جویی ما هستند نه دشمنان قسم‌خورده‌ی فکری و ما با اندک درایتی می‌توانستیم خود را از آسیب آنان دور بداریم بی‌آنکه از ظالمی دفاع کرده باشیم یا به کمک مظلومی نرویم.  

دوّم. نوشته‌ی او ارزشیابی تمام و کمال یک گفته یا کردار را بر اساس واکنش «دشمن» رد کرده ولی کمابیش آنرا به طور ضمنی پذیرفته است در حالیکه به نظر من واکنش مخالفان در حدّ یک نشانه است و نه معیار، چه کاملاً آنرا بپذیریم، چه نسبتاً. معیار، فقط منطقی و عقلانی بودن محتوای یک گفتار یا کردار است (همان که او جایی به آن اشاره می‌کند).  

سوّم. او عمل و عقیده‌ی آیت‌الله خمینی را به عنوان یک معیار تام و تمام- در حدّ امامان شیعه- می‌پذیرد که این امر جای چون و چرا دارد. مثلاً او فتوای قتل سلمان رشدی را به صرف اینکه ذهن غربی آنرا نمی‌پذیرد، نقدپذیر نمی‌داند ولی ایشان خود می‌داند که آنچه مایه‌ی وهن اسلام است نیز جایز نیست به اجرا دربیاید. اینجا «دشمن» یک سیاستمدار اسرائیلی یا آمریکایی نیست بلکه میلیونها نفری هستند که جواب هتّاکی یک قلم را فتوای قتل نمی‌دانند. آیا نشان دادن واکنشی فرهنگی به یک اثر فرهنگی مناسبتر است یا فرمان قتل صاحب اثر؟ و آیا مشخّصات اجتماعی این زمان با چهارده قرن پیش یکسان است؟ تکلیف اجتهاد بر اساس زمان و مکان (نظریّه‌ی آیت‌الله خمینی) چه می‌شود؟ پس از صدور فتوای قتل رشدی، فروش رمانش چند برابر شد؟ یک مثال نادرست، شاید این نوشته را به پیش ببرد ولی بعدها دست نویسنده را در نقد گذشته می‌بندد. 

چهارم. مطهّری همچنان می‌کوشد که حساب رهبر را از بقیّه جدا کند ولی سخنان اخیر وی در چالوس نشان می‌دهد که به سختی می‌شود دیدگاههای او را از کسانی مانند شریعتمداری جدا دانست بلکه گاهی شاید از آنان نیز تندتر می‌رود.

وجود امثال مطهّری برای گفت‌وگو با کسانی که جنبش سبز را برنمی‌تابند و با ابزار دشمن‌تراشی همین روزها در رسانه‌هایی مانند تلویزیون سعی دارند با اتّکا به گفته‌ی فلان رادیو یا نویسنده‌ی مقاله‌ی بهمان روزنامه‌ی غربی نشان دهند که منتقدان وضع موجود به کجاها وابسته‌اند، لازم به نظر می‌رسد ولی سرمستان قدرت وقعی به آنان نمی‌گذارند و نمی‌دانند که با بستن این آخرین روزنه‌های گفت‌وگو و تفاهم و هتّاک خواندن امثال نوری‌زاد و بی‌اعتنایی به مطهّری‌ها زمان به پایان خط رسیدن خود را تسریع می‌کنند.

ابتدا سخنان رهبر در چالوس را بخوانید سپس مقاله‌ی مطهّری را با عنوان« کاش دشمن را زودتر شاد کرده بودیم» که انگار در جواب آن نوشته است گرچه تاریخ انتشار آن به بیست و هشت مرداد امسال برمی‌گردد.


پنجشنبه 16 مهر 1388
جنبش سبز و محیط زیست

              قطع هزاران درخت بلوط در دامنه‌ی دنا

با رجوع به رویدادهای چندسال اخیر، روند معناداری از بی‌اعتنایی به محیط زیست را در کشور خود می‌یابیم. خشکیدن آب دریاچه‌ها، رودها، باتلاق‌ها و تالاب‌ها گرچه ریشه در بی‌آبی دارد ولی نبود مدیریّت صحیح و گاه انجام حساب‌نشده‌ی برخی پروژه‌های عمرانی دلیل اصلی این واقعه هستند. ریختن فاضلاب صنعتی و شهری در رودها و دیگر آبهای روان و غیرروان باعث آسیب‌زنی شدید به آنها شده است. قطع‌کردن درختان هم به طمع سوداگران برمی‌گردد و هم به برخی واگذاریهای آنچنانی به بعضی آقازادگان، در قبال قطع درختان برای انجام پروژه‌های عمرانی قول به کاشت نهالهای جدید داده شده ولی هم این نهالها عمری می‌برند تا جای آنها را بگیرند- اگر بگیرند- و هم چیزی تا کنون از این جنگلهای جوان ندیده‌ایم. ایجاد تله‌کابینها برای سود هرچه بیشتر، مناطق بکر کوهستانی را آلوده کرده است و آسفالت کردن برخی مناطق مرتفع بر این آسیب‌دیدگی افزوده یا خواهد افزود. اگر به آسیبهای عمدی و غیرعمدی به زیست‌بوم، روند تخریب یا نگهداری نکردن صحیح از آثار باستانی و قدیم را بیفزاییم، گویی عمدی را در پاک کردن تاریخ مادّی و مجسّم این سرزمین می‌بینیم که ریشه در بی‌ریشگی نوآمدگان دارد. آنچه بالاتر گفتم فهرستی بسیار کوچک از خسارتهای چند دهه‌ی اخیر بود که سدّ سیوند آن بر سر زبانها افتاد ولی کیست که وضع فعلی زاینده‌رود، کارون، تالاب انزلی، بختگان، هامون، گاوخونی و دریاچه ارومیه را نبیند و نداند؟ روند رو به کاهش پوشش سبز ایران بسیار نگران‌کننده است و الزاماً نباید منتظر اراده‌ای حکومتی برای رسیدگی به آن باشیم.

احزاب و گروههای سبز در جهان معمولاً به طرفداری از محیط‌زیست شناخته می‌شوند. نهضت سبز ایران نباید خود را از این امکان محروم کند. نمی‌توان تنها منتظر راه‌پیمایی‌های هر از چند گاهی برای رژه در خیابانها ماند؛ به تصرّف در آوردن مکانهای عمومی به جای خود امّا باید دانست که کارهایی مانند شعاردهی و شعارنویسی و مانند آن بیشتر سلبی است؛ چرا به کارهای ایجابی روی نیاوریم؟ کسی نمی‌تواند طرفداران سبز را در روزهای تعطیل برای پاکسازی کوهستان از مواد زائد ملامت کند یا برگزاری تجمّعهای طرفداری از محیط زیست و حیات وحش هم ظاهراً نباید خطری داشته باشد. سبزهای ایران می‌توانند با ارتباط با دیگر سبزهای جهان از ایده‌ها و تجارب آنان بهره‌مند شوند و خود نیز برای کارهای عام‌المنفعه و انسانی پیش‌قدم شوند. این کارها به یک معنا سیاسی نیست چون انگیزه‌های بشردوستانه پشت آن است و به دو معنا هست: 

یکی اینکه از آنجا که طرفداران دموکراسی دست به این کارها می‌زنند؛ هم کثرت خود را به رخ رقیب می‌کشند و هم کاری خداپسندانه و بشردوستانه انجام می‌دهند و هم از رخوت و بی‌عملی درمی‌آیند.
دوّم اینکه به یک معنا این نوع اعمال می‌تواند جوهره‌ی خواست و انتظار ما از ایران فردا باشد. تا کنون بسیاری در مورد این نوشته‌اند که ما به دنبال چه هستیم. من هم نوشته‌ام و هم راهکارهایی را که به نظرم می‌رسید پیشنهاد کرده‌ام ولی آنرا در یک کلام خلاصه می‌کنم و آن از آسمان به زمین آمدن است.

نمی‌دانم می‌دانید یا نه که در قنوت نماز یا به هنگام دعا، نگاه به آسمان مکروه است؟ دلیل آن این است که نباید انسان بپندارد که خدا یا خیر مطلق در آسمان و جایی دور از دسترس ماست؛ همان خدایی که در قرآن از رگ گردن به انسان نزدیکتر دانسته شده است. به نظر می‌رسد همگی خسته‌ایم از اینکه انسان را قربانی تئوریهایی که در ریشه در ایمان به آن خدای آسمانی دور و پشت کوه قاف دارد ببینیم. هزاران نفر مردند؟ دو سه نسل سوخت و پرپر شد؟ به قوانینی  که خود نوشتیم، عمل نکردیم؟ به جنگی بیهوده با جهان برخاستیم؟ نامی بد و ستیزه‌جو از خود در تاریخ به یادگار گذاشتیم؟ باشد؛ مهم این است که به «وظیفه» عمل کرده‌ایم!

هیچ وظیفه‌ای بالاتر از پاسداشت انسان این مؤمنی که آبرویش از خانه‌ی کعبه مهمتر است نیست- چه رسد به آزادی و خانواده و خونش- و هیچ حرکتی مقدّستر از زدودن وهنی که بر او به نامهای مختلف در لعاب سیاست و دین و سوداگری می‌رود نیست. حالا وقت شستن چشمان و نگاهی دیگر است، به انسان و عناصر اصلی طبیعت که اهل معرفت آنرا کتاب تکوین- در مقابل کتاب تدوین: قرآن- می‌دانند. آب، خاک، رویش، تغییر فصول، گردش لیل و نهار، رویش سبز برگهای بهارانه و خش خش برگهای پاییزی و خدایی که در این نزدیکی است. همین، بهترین مانیفست برای ساختن ایران فرداست.

پ. ن. این یادداشت الهام‌بخش نوشته‌ی من شد.
پ. ن-۲. آخرین نسخه فیلترشکن اولتراسرف (
u96c ) را از اینجا دریافت کنید. سریع، تازه‌نفس و قبراق است.


سه شنبه 14 مهر 1388
تکرار تراژیک تاریخ

        

خواندن این خبر مرا به یاد یک مصاحبه با آیدا سرکیسیان پس از فوت شاملو انداخت. من ناخودآگاه هیچ‌وقت گزارش رسمی پس از انقلاب را در باره‌ی رژیم پهلوی جدّی نمی‌گرفتم، نه اینکه به دلیل بی‌اعتمادی یا تلاش برای دگراندیشی باشد که سنّ و سالم به این حرفها نمی‌خورد ولی گویی می‌دانستم که هر حکومتی، حکومت پیش از خود را تخطئه می‌کند و از آن ایراد می‌گیرد؛ امّا حکایت کسانی که از حکومت فعلی دل خوشی ندارند و آن زمان را نیز درک کرده‌اند، فرق می‌کند. آنان اگر درزمینه‌ای زبان به تعریف بگشایند احتمال درست‌گویی زیاد است. آیدا در آن مصاحبه به اتّکای یکی دو گزارش محدود که از تلویزیون پیرامون اعتیاد دیده بود گفت اوضاع بهتر شده و همین هم در رژیم سابق نبود زیرا اینگونه گزارشها را سیاه‌نمایی می‌دانستند، در حالیکه از دید خودشان در حال ورود به دروازه‌ی تمدّن بشری بودند.

واقعاً هم ابتدای انقلاب گزارشهای شاخه‌ی تلویزیونی جهاد و کسانی مثل همین نوری‌زاد دریچه‌ای بود به عقب‌ماندگی محرومان. ارائه‌ی آمار اقتصادی و نشان‌دادن معضلات اجتماعی نیز زشت و ناپسند به شمار نمی‌آمد بلکه با استقبال زیادی روبه‌رو می‌شد ولی گویا این اواخر اوضاع فرق کرده است. از خلافگویی احمدی‌نژاد و دوستان در باره‌ی همه چیز از جمله اوضاع کشور که بگذریم و تفاوت همیشگی آمار رسمی با آمار غیررسمی را نیز کنار بگذاریم، دستپاچگی مسؤولان در باره‌ی آمار بی‌خطر آنفلوآنزای جدید تا پنهان‌کاری گسترش اعتیاد، ایدز، فحشا و مانند آن شک‌برانگیز است. اضافه‌شدن مخفی‌کردن آمار بی‌سوادان به این فهرست بلندبالا، زنگ خطری است برای خوش‌بینان چون نشانه‌های تفاوت بین دو رژیم یکی پس از دیگری در حال محوشدن است. چرا این اتّفاق افتاده است؟

به نظرم یکی دو دلیل واضح دارد: نابسامانیهای اوّل انقلاب به حساب رژیم شاهنشاهی گذاشته و با تمام توان نشان داده می‌شد و کارهایی را که برای محرومان انجام‌ می‌گرفت به نمایش درمی‌آمد ولی حالا و پس از گذشتن سی سال دیگر نمی‌توان کاستی‌ها را به پای رژیم گذشته گذاشت و هر چه هست حاصل سه دهه حاکمیّت جمهوری اسلامی است پس هر گونه آمار بد ما را با اتّهام سیاه‌نمایی «نظام» مواجه می‌کند.

دلیل دیگر سست‌شدن ارکان «نظام» نسبت به دهه‌ی شصت است، در آن زمان و در برنامه‌های طنز اقتصادی، بازیگرانی مثل شاپور شهیدی و گروهش از تخصّص در شناخت برنجهای تایندی و هنگ‌کنگی و ... از روی قاروقور متفاوت آنها در شکم خود می‌گفتند و به کسی برنمی‌خورد. زمان، زمان جنگ بود و تمسخر کالاهای وارداتی کوپنی می‌توانست حساسیّت‌زا باشد ولی اینطور نبود زیرا آرمانهای انقلاب هنوز زنده بود و کسی شوخی با شکم را خطرناک نمی‌پنداشت ولی حالا و در حالیکه خود هندی‌ها به سمّی بودن برنج پنجاب معترفند، مقامهای ایرانی می‌گویند اینطور نیست!( این قلم را هم به فهرست دنیای وارونه‌ی وارونه اضافه کنید)

می‌گویند تاریخ دوباره تکرار می‌شود، بار اوّل تراژیک است و بار دوّم کمدی. بقیّه‌ی جاها را نمی‌دانم ولی در این ولایت، تاریخ نه یک بار و دو بار که بارها و بارها تکرار می‌شود و همیشه هم تراژیک و تلخ است.


یکشنبه 12 مهر 1388
جشن تسلیم هسته‌ای

                       

عاقبت ایران راضی شد که سوخت هسته‌ای را وارد کند ولی لقمه را دور سر خود بگرداند و ابتدا آن را تا حدّ معیّنی غنی کند و برای غنی‌کردن با درصد بیشتر آنرا به روسیه بفرستد سپس تکنسین‌های فرانسوی از مواد حاصل، میله‌های سوختی لازم را تولید و به ایران ارسال کنند. ایران به پیشنهاد مشابهی چهارسال پیش جواب رد داده بود. در این رابطه شش نکته به نظرم می‌رسد: 

اوّل. تمام حرف ایران در طول دوران بحران هسته‌ای این بود که به موجب قراردادهای بین‌المللی و عضویّت در پیمان منع گسترش سلاحهای اتمی، می‌تواند از تمام امتیازهای بهره‌وری از انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای - از جمله حقّ غنی‌سازی آن برای مصارف صلح‌آمیز- استفاده کند ولی با این قرارداد ایران عملاً از بخشی از حقوق مشروع خود چشم‌پوشیده است.

دوّم. باید پذیرفت که تمام نیش‌وکنایه‌های دولت جدید به خاتمی و روحانی درباره‌ی کوتاه‌آمدن و تعلیق در زمان آنان دود شد و به هوا رفت زیرا آنان قصد داشتند که با تعلیق، اعتمادسازی کنند تا به ایران اجازه داده شود که خود آنرا تا درصد لازم غنی کند و به خودکفایی دست یابند ولی قرارداد فعلی به معنای عقب‌نشینی از مواضع دولت اصلاحات است.

سوّم. تمام بحث ایران بر سر غنی‌سازی این بود که نمی‌خواست در واردات اورانیوم غنی‌شده به کشوری وابسته باشد حتّی روسیه و خود احتیاج خویش را برآورده کند که با این اوصاف آن احتیاج سر جای خود باقی است و ایران نیز بیش از پیش به روسیه وابسته شده است.

چهارم. داشتن دانش فنّی هم تا آن حدّ مورد نیاز برآورده نشده است و غنی کردن با این مقدار را بدون واردات سانتریفیوژهای آلوده و در مقیاس آزمایشگاهی هم می‌شد کسب کرد.

پنجم. ضررهای اقتصادی این مسئله چیست؟
۱. گرانترشدن هزینه‌ی واردات اورانیوم به دلیل چندمرحله‌ای شدن و گران بودن حمل و نقل اورانیوم‌ غنی‌شده ابتدا از ایران به روسیه و سپس واردات مجدّد آن.
۲. خسارت چندساله بر سر چانه‌زنی هسته‌ای و تحمّل انواع تحریمها و ...( این مصالحه را می‌شد خیلی زودتر از اینها انجام داد)
۳. نباید فراموش کرد که ایران بسته‌های تشویقی ریز و درشت بوش و اوباما را رد کرد تا تعلیق را نپذیرد ولی حالا هم بدتر از تعلیق را پذیرفته است و هم در قبال تهدید این کار را کرده و هیچ امتیاز و تشویقی نیز به دست نیاورده است؛ طرفهای مذاکره‌ی ایران هنوز قانع‌ نشده‌اند و دست از تهدید برنداشته‌اند؛ به قول معروف حاکمیّت ایران هم یک گونی پیاز را خورده و هم... تازه بن‌بست هسته‌ای هنوز خاتمه نیافته است. ما این تجربه( یعنی لجبازی دوسرباخت) را در پذیرفتن قطعنامه‌ی آتش‌بس و بسیاری از مسائل دیگر در این سه دهه داشته‌ایم. 

ششم. از دید من دست‌کم سه دلیل برای پذیرش این قرارداد خفّت‌بار وجود دارد:
۱. ترس ایران از تحریمهای قطعی از جمله بنزین( یعنی همان چیزی که همیشه انکار می‌کرد).
۲. ضعف پایگاه داخلی و وجهه‌ی بین‌المللی حاکمیّت ایران پس از بیست و دو خرداد.
۳. ایران از ترس روشدن پایگاههای مخفی و برنامه‌های غیرمجاز احتمالی خود، این تسلیم صوری را پذیرفته تا با پایان دادن به بحران هسته‌ای و برگرداندن پرونده‌ی خود از شورای امنیّت، از کنکاش و جست‌وجوی بیشتر دیگران جلوگیری کند ولی امثال
این گزارش نشان می‌دهد که فیصله یافتن قضیّه به این راحتی هم نیست.

وقایع اخیر پس از انتخابات که حاکمیّت ایران را مجبور کرد خلاف تمام شعارهای این سه دهه به مذاکره‌ی علنی مستقیم با امریکا بپردازد و از مواضع چندسال اخیر خود پیرامون بحران اتمی عقب بنشیند، این نکته را آشکار می‌کند که رویدادهای مرتبط با پرونده‌ی هسته‌ای و دیگر ماجراجویی‌های خارجی ایران نیز در آینده به عنوان یک مؤلّفه‌ی بسیار مهم بر فرایند دموکراسی‌خواهی ایران اثر خواهد گذاشت.  


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 774455


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها
Proxys