[go: up one dir, main page]

ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
مستند تولید مثل حیوانات
مستندی بی نظیر در مورد نحوه تولید مثل و انتخاب همسر حیوانات
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 آذر 1388
منتظری و دوراهی حقیقت و مصلحت

                                    

در شورای تعیین خلیفه‌ای که پس از مرگ عمر تشکیل شد اگر علی می‌پذیرفت که به کتاب خدا، سنّت پیامبر و سیره‌ی شیخین عمل کند، برای سالها خلیفه می‌شد و بسیاری از انحرافات بزرگ- مانند به قدرت رسیدن معاویه که در زمان عثمان بود-، روی نمی‌داد ولی او فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر را پذیرفت به علاوه‌ی تشخیص خودش.

به آیت‌الله منتظری در دوران اوج اعتراضاتش گفتند که با توجّه به سنّ آیت‌الله خمینی و اینکه وی بیست سال از رهبر جوانتر است، اگر کمی صبر کند، خودش پس از به قدرت رسیدن می‌تواند آنچه صلاح است انجام دهد ولی او نپذیرفت در حالیکه اعتراض منتظری واقعاً به جایی هم نمی‌رسید امّا او رهبری یقینی آینده را به خاطر نپذیرفتن سکوتی کوتاه‌مدّت از دست داد و گفت که نمی‌تواند درباره‌ی آنچه می‌داند ساکت بماند.

قصد مقایسه ندارم ولی در برابر این سؤال که چند نفر می‌توان یافت که مانند علی نپذیرند در مقابل به دست گرفتن قدرت، آنچه حق می‌دانند بر زبان نیاورند، با وجود امثال حسینعلی منتظری در جواب درنمی‌مانیم.


جمعه 27 آذر 1388
هزارتوی امید

                

امیدی را که نشاط‌افزا، آرامش‌بخش و سرچشمه‌ی حیات در انسان است، کجا بیابیم؟ از دید من جواب بسته به این است که آنرا کجا جست‌وجو کنیم، در نتیجه‌ی اعمال خود یا در خود آنان. اکثر قریب به اتّفاق مردم برای امیدواری منتظر نزدیک‌شدن به حصول نتیجه هستند و هر آنچه این نزدیکی را به آنچه مطلوب می‌پندارند بیشتر کند، باعث امیدواری فزونتر آنان می‌شود. برای مثال پس از بزرگنماییهای صداوسیما و نشریّاتی مانند صبح در مورد فساد و به آخر خط رسیدن جونان در غرب به ویژه آمریکا، اوّلین بار پس از ریاست جمهوری خاتمی آمار واقعی خودکشی در ایران منتشر شد و با کمال تعجّب همه دیدند که میانگین خودکشی در ایران از آمریکا بیشتر است. پس از آمدن خاتمی و نسیم امیدی که برای تغییر در جامعه وزید برای یکی دوسال همین میانگین افت کرد که بعد به حالت سابق بازگشت بلکه بیشتر.

امید را در خارج از خود جستن امری عادی است و نمی‌توان کسی را بابت آن ملامت کرد ولی جستجوی امید در دست این و آن، تنها یکی از گزینه‌های پیش روی ماست. در قاموس دینی ، عمل به وظیفه یعنی آنچه الآن باید انجام دهیم و از دست ما برمی‌آید همان هدف است، اگر هم بحث نتیجه پیش بیاید- مثلاً در موردی مانند جنگ- می‌گوید که یا پیروزی هست یا شهادت. پیروزی همیشه شیرین است و شهادت مایه‌ی رستگاری. این روزها چنین نگاهی به شرایط حاضر را در نوشته‌ای مانند این می‌توانیم بینیم.

طنز گل‌آقا چیزی داشت که امروز کیمیاست، در شرایطی بسیار دشوار اصلاحات، او آنچنان رندانه و با آرامش خاطر می‌نوشت که انگار نه انگار فضای رعب و وحشت بر جامعه حاکم شده است. این آرامش او ارزشی بسیار بیش از آنچه امروز طنز پنداشته می‌شود داشت؛ طنزی که امروز با در مقابل قدرت ایستادن، بانمک‌بودن یا حتّی مسخرگی اشتباه می‌شود. چنین روحیه‌ای امروز جای خود را به عصبیّت و پرخاشگری داده است و این اصلاً خوب نیست. گل آقا به زبان بی زبانی به استیلاجویان تمامت‌خواه می‌گفت که جایی درون من است مستقل از اراده‌ی شما که نه زور شما به آن می‌رسد نه دست شما. 

                             

در ادامه‌ی یادداشت شکنجه‌ی سفید نوشتم که این شکنجه در بیرون از زندانها جدّی‌تر است، رسانه‌هایی که با شدّت هرچه بیشتر می‌کوشند داده‌های ذهنی شما را تعیین کنند تا ناخودآگاه به قضاوتی همانند آنها دست یابید، همان کاری را با فکر شما می‌کنند که در زندان با زندانی محصور بین چهار دیوار. برای همین است که روزنه‌های نفوذ به جهان خارج( اینترنت و ماهواره) اینقدر برای تمامت‌خواهان ترسناکند، چون حتّی اگر حاوی مطالب کم‌ارزش یا بی‌ارزش باشند، باز این نظم جعلی آوازه‌گرانه را به هم‌ می‌زنند. اگر بتوان ورودی ذهنی کسی را تعیین کرد، خروجی آن نیز کمابیش معلوم خواهد شد و آنچه باقی می‌ماند ایمانی مطلق به الگوی تلقینی و عاطفه‌ای نثار آن فرد، آن عکس و آن مقام است. این افراد آن گوشه‌ی ذهنشان که جایگاه داوری شخصی و فردیّت آنان است را از دست داده‌اند و برای همین است که من، کسی که می‌گوید من به بهشت نمی‌روم اگر احمدی آنجا نباشد یا دخترانی که برای استرداد آرش حجازی قاتل ندای مظلوم تجمّع می‌کنند یا شیخ ساده‌لوحی مانند صادق لاریجانی را ملامت نمی‌کنم. آنان نیز اگر در مقابل داده‌های دیگر قرار گیرند داوری خود را تصحیح می‌کنند.

هنر برای حفظ این درونه‌ی کوچک ولی انسان‌ساز از دانش بسیار مؤثّرتر است. شعر، طنز و داستانهای خیالینی را که از هر واقعیّتی واقعی‌ترند، رندان در سخت‌ترین دورانها در درون خود می‌جویند، می‌یابند و از آن محافظت می‌کند. بسیاری تصوّف را ملامت کرده‌اند که در دوران حمله‌ی مغول بی‌کنشی و انفعال را رواج دادند ولی مگر چند درصد مردم صوفی بودند؟ یا اگر آن اندک در مقابل مغولان می‌ایستادند، چه کاری از دستشان برمی‌آمد؟ آن راه، روشی برای مصونیّت خود و پرورش معارفی بود که در ان هنگامه‌ی کتابسوزان و انسان‌کشان می‌شد حفظ کرد تا بعد آرام آرام پایه‌ی یک تمدّن جدید شود. اگر طنز حافظ در برخورد با سؤال تیمور نبود که چطور به یک خال هندو، سمرقند و بخارا را بخشیدی تا بگوید به خاطر همین بذل و بخششهاست که به این روز افتاده‌ام، شاید پس از آن حافظی نمی‌ماند تا بسیاری از غزلهای آبدارش را داشته باشیم. از دست نمونه‌ها در فرهنگ ما زیاد است، از بهلول خردمند تا طنّازان بی‌نام و نشانی که حاصل طبع آنها جزئی از فرهنگ عامّه شده است. 

                      

در فیلم زندگی زیباست خلّاقیّت پدر، زشتی و پلشتی پیرامون را به یک بازی کودکانه برای فرزندش بدل می‌کند تا هم او کمتر رنج بکشد و هم خودش و در فیلم هزارتوی پن اوفلیا با ذهن افرینشگرش همین می‌کند. در فیلم اوّل ما شاهد جهان بزرگ واقعی هستیم و دنیای کودکانه‌ای که محاط در آن است ولی در فیلم دوّم فیلمساز ما را به همراه دختر نوجوان به هزارتوی ذهنی او می‌برد تا به بهانه‌ی بازیگوشی ذهنی دختر- یعنی جایی که دنیای بی‌رحم بیرون از دستیابی به آن ناتوان است-، ما را با ریشه‌های اسطوره‌ای ترس‌ها و آرزوهایمان آشنا کند. اینجا جایگاه امید است، درون پررمز آدمی که عرصه‌ی تاخت‌وتاز اندیشه‌ی او و مزرعه‌ی پرورش داستانها، چرا و زیراها، اشعار و ملودیهاست؛ همین خود بسی است. اگر در راه آنچه درست می‌پنداری، کوششی در حدّ خود کنی، کلاه‌گوشه به عرش رسانده‌ای که روز بیست و پنج خرداد برای نمونه هرکس یک نفر بود ولی دیدیم چه شد که امروز نشد. قدر این محدوده‌‌ی کوچک و شخصی خود را بدانیم و این پرنده را الگوی عمل خود قرار دهیم.


پنجشنبه 26 آذر 1388
طریق عیّاری

                  

                         بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
                                                              
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست 
                         در آن زمین که نسیمی وزد ز طرّه‌ی دوست
                                                                   چه جـای دم زدن نافـه‌های تاتاریست 
                         بیار باده که رنگین کنیم جامه‌ی زرق
                                                               که مسـت جام غـروریم و نـام هشیاریست
                         خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
                                                                  که زیر سلسله رفتن طـریق عیّـاریست
                         لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
                                                                 که نام آن نه لب لعل و خطّ زنگاریـست 
                         جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
                                                                 هـزار نکته در این کار و بار دلداریست 
                         قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
                                                                قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست 
                         بر آستان تو مشکل توان رسید آری
                                                                 عروج بر فلک سروری به دشواریست 
                         سحر کرشمه‌ی چشمت به خواب می‌دیدم
                                                                  زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست 
                         دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
                                                                  کـه رستگـاری جـاویـد در کـم‌آزاریست


سه شنبه 24 آذر 1388
چهار پرسش برای ادامه‌ی راه

                        

شش ماه از انتخابات گذشت؛ بسیاری می‌پرسند که آخرش چه خواهد شد و این نارضایتی باید تا کجا ادامه یابد؟ این پرسش از سوی برخی از عقلای اصولگرا تا افراد محتاط اصلاح‌طلب بیان می‌شود. اینان از ناآرامی‌ها به تنگ آمده‌اند و به دنبال راه‌حلهای احتمالی و جایگزین برای بیانیّه‌دادن و به خیابان آمدن هستند. اینان می‌گویند نمی‌شود آتش‌بس اعلام کرد و با پذیرش نتایج انتخابات، اقبال به آینده و اعتماد به سازوکارهای قانونی راه را ادامه داد؟ لازم است برای آگاهی این افراد و تجدید نیرو و تمرکز فکری، برخی سؤالها را از خود بپرسیم تا بدانیم آیا این روش، تنها راه ممکن است یا نه؟ اینها جوابهای من به این پرسشهاست.

۱. آیا انتخابات به گونه‌ای معقول زیر سؤال رفته است؟

به انتخابات شبهه‌های زیادی وارد شد که شورای نگهبان تنها واکنشش، پافشاری بر صحّت آن بود. کسانی هنوز فکر می‌کنند احمدی‌نژاد در روستاها رأی زیادی داشت و ما معترضان تنها شهرها را می‌بینیم ولی این پندار همانقدر بر اساس ملاک قراردادن عقیده‌ی خود است که سخن کسانی که بدون سند فکر می‌کنند موسوی اکثریّت آرا را داشت. برای بررسی صحّت دلایل معترضان مطالعه‌ی این کتاب و جستجوی بیشتر بی‌فایده نیست، ضمن اینکه نادرست بودن آمار نظرسنجی‌های دولتی با اعتراف اخیر زاکانی که پیروزی احمدی‌نژاد در مرحله‌ی اوّل ممکن نبود- چه رسد به پیروزی قاطع-، روشن به نظر می‌رسد.

خود من دستکم دو دلیل را برای عددسازی( نه تخلّف یا تقلّب) در انتخابات کافی می‌دانم. یکی اعلام زودهنگام نتایج انتخابات در سایتها که از دوازده نیمه‌شب و سایت الف آغاز شد که نمی‌دانم کسی از آن تصویری تهیّه کرده است یا نه ولی خود من پیش از ساعت سه تصویری از جهان‌نیوز (متعلّق به زاکانی) گرفتم که در حالیکه آمار رسمی از شمردن بیست و یک میلیون رأی حکایت داشت، آمار غیررسمی را سی و شش میلیون اعلام می‌کرد که احمدی‌نژاد با بیست و چهار میلیون نفر اوّل است. اعلام زودهنگام به کنار، در کار نبودن شمارش غیررسمی هم به کنار، به فرض وجود چنین شمارشی، چرا سه میلیون رأی از آمار نهایی کمتر دارد؟ بعد که سه میلیون رأی اضافه شد، چطور آرای احمدی‌نژاد- که بیش از شصت درصد از آرا را داشت- در همان بیست و چهار میلیون باقی ماند؟ وقتی بدانیم که سی وشش میلیون برآورد ابتدایی کامران دانشجو از تعداد آرا بود، حدس زدن اینکه عدد بیست و چهار میلیونی که قرار بود از ابتدا اعلام شود،( یعنی بیست و دو میلیون خاتمی +  دو میلیون اضافه) در کنار سی و شش میلیون تخمینی قرار گرفته است، کار سختی نیست. این تقلّب نیست، بلکه عددسازی است.

اعلام آرای تفصیلی وزارت کشور و تعداد آرای سرراست یا گرد بسیاری از صندوقها نشان می‌داد که باز با عددسازی سروکار داریم و گرنه به فرض وجود تقلّب و افزودن آرا به صندوقها؛ باز هم آرا اینقدر دقیق و اعداد صفردار نمی‌بود؛ مضحک‌تر اینکه جابه‌جایی آرا در فاصله‌ی اعلام آرای شهرها و صندوقها ادامه داشت و ابتدا آرای کلّی گذاشته می‌شد بعد به اعداد کوچکتر خرد می‌شد و این فرمول کلّی اعلام آرا بود، از بالا به پایین یعنی درست خلاف جهت یک انتخابات حقیقی. این دو مورد نشان می‌دهد که ما نه با تخلّف (مثل کم فرستادن تعرفه یا پایان زودتر از موعد رأی‌گیری) سروکار داریم و نه با تقلْب (مانند افزودن رأیهای فرد دلخواه به صندوقها)، بلکه با عددسازی مواجهیم، یعنی مجریان انتخابات اصلاً با صندوقها کاری نداشته‌اند و آنچه خواسته‌اند اعلام کرده‌اند.

۲. به فرض در انتخابات تقلّب شد، اوّلاً چرا در انتخابات افراد متقلّب شرکت کردیم؟ ثانیاً فقط یک انتخابات از دست رفته است، چرا برای انتخابات بعد دورخیز نمی‌کنیم؟

پس از فوت آیت‌الله خمینی علم کردن نظارت استصوابی به قلع و قمع مخالفان انجامید و دایره‌ی انتخاب مردم روز به روز تنگ‌تر شد ولی اعتراضها بیشتر به مراحل پیش از انتخابات بود نه پس از آن؛ تقلّب نیز در هر کشور و نظامی وجود دارد، امّا پندارها بر این بود که آنقدر نمی‌توان تقلّب کرد که نتایج را از اساس عوض کرد. به این اظهارنظر مسعود بهنود توجّه کنید (انتهای جواب به سؤال دوّم)؛ گفته‌ی او کمابیش عقیده‌ی تمامی اصلاح‌طلبان نیز بود که دیگر زمان اینکه بتوان نام هرکس را از صندوق درآورد گذشته و انتقادها بیشتر به اعمال نفوذ شورای نگهبان در دستچین کردن نامزدها بود نه روند انتخابات. نظارت استصوابی، مجلس را از مجلس بودن تهی کرده بود ولی در انتخابات ریاست جمهوری گمان بر این بود که با تمرکز روی یک نفر که نتوان او را حذف کرد و گزینش او، می‌توان راهی جدید برای ادامه‌ی اصلاح در کشور باز کرد. حالا که انتخابات به نمایشی صوری بدل شده و در آینده نیز گذشته از نظارت استصوابی، با آبدیده شدن و پرهیز از اشتباه‌های انتخابات امسال، می‌توان نمایش را بهتر اجرا کرد، جمهوریّت و مشارکت مردم در حاکمیّت نیز به طور کامل از دست رفته است و چنین ساختاری دفاع‌پذیر نیست تا بتوان با آن مماشات کرد و به فکر راه‌حلّی حاکم‌پسند بود؛ انتخابات در ایران به بن‌بست رسیده است. یقین به «پایان یافتن» فکر حاکم بر ساختار سیاسی کشور، موتور و سرمایه‌ی هر گونه اعتراض و حرکتی به سوی آینده است.

۳. چرا موسوی نمی‌گوید چه می‌خواهد و هدفش چیست؟

هدف مشخّص است. وقتی موسوی از بازگشت به قانون اساسی می‌گوید یعنی دستکم در مرحله‌ی اوّل هدف تغییر قانون اساسی نیست بلکه بازگزینی تمام افرادی است که با استفاده از کوتاه‌کردن دست مردم به مناصب فعلی رسیده‌اند؛ نه تنها رئیس‌جمهور برکشیده، بلکه تمام افراد ساختار سیاسی و جایگزینی آنان با افرادی است که با آرای مردم و بدون هیچگونه غربالگری در مرحله‌ی نام‌نویسی نامزدها بر سر کار بیایند. حذف کامل نظارت استصوابی و انتخابات آزاد، هدف اوّل و آخر موسوی است. اگر- به فرض محال- مردم ایران بخواهند یک فرد فاسد را انتخاب کنند، می‌توان آنها را آگاه کرد ولی نمی‌توان به جبر جلو آنان را گرفت. برای نظر مردم هر نامی بگذارید (عامل مشروعیّت‌زا یا مقبولیّت‌بخش)، آرای آزاد مردم، حرف اوّل و آخر را در راه‌یابی افراد به ساختار سیاسی می‌زند.

۴. چرا موسوی برای رسیدن به خواسته‌اش تنها بیانیّه می‌دهد؟

ارباب نظر می‌شاید و می‌باید به دنبال نقد هرچه بیشتر سخنان و اعمال حاکمیّت، ارائه‌ی تاکتیک، استراتژی، تصویرکردن ایران فردا و راه‌های اصلاح قانون اساسی باشند ولی موسوی الآن در مقام یک عملگراست. یقینی که در بند پیش گفتم دستکم دو جور می‌تواند متجلّی شود یکی اعمال کنشی و تهاجمی برای نفی حاکمیّت است و دیگری مدارا، انتظار و واکنش فعّال. برای تقریب به ذهن، روش مبارزه‌ی رسول خادم با خادارتسف روسی را به یاد بیاورید یا حملات تیم بارسلونای امروز را. آرامش، بازی با حریف، خسته‌کردن او و استفاده از اشتباهاتش حرف اوّل را در این شیوه می‌زند. دلیل انتخاب این روش هم ضدّخشونت بودن آن و تلفات کمتر انسانی و مالی در مقایسه با شیوه‌ی اوّل است. هر بیانیّه‌ و سخنرانی موسوی، اعلام ادامه‌ی مبارزه است با جمع‌بندی حرفهای بالاترین مقامها در فاصله دو بیانیّه یا گفتگوی او و ردّ و نقد آنها به خلاصه‌ترین وجه ممکن. اینکه چه زمانی این روش منجر به نتیجه می‌شود، معلوم نیست ولی اصرار حاکمان در پرخاش به معترضان و کسانی که آنان را به صراحت محکوم نمی‌کنند و افشای تخلّفات انتخاباتی، قضایی و نیروهای مقابله‌گر، می‌تواند زمان تغییر را جلو بیندازد. این روش از دید من دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. تا آن زمان اعتراض آرام و صبورانه ادامه خواهد یافت و شک نکنید که اشتباههای افراد حاکم- که اینقدر درایت ندارند که بدانند به کارگیری ادبیات نادرست تنها خشم معترضان را بیشتر می‌کند-، زمان ثمردهی این روش را بسیار نزدیکتر از آنچه بسیاری می‌پندارند، می‌کند.


دوشنبه 23 آذر 1388
هزارمین ایما

                

ابتدا که شروع به ایمانویسی کردم، سرپناهی می‌خواستم برای خودم در دنیای بی‌سروته اینترنت. بعد گفتم شاید بتوانم حرفهایی بزنم که دیگران نمی‌توانند یا نمی‌خواهند بگویند و دست آخر متوجّه شدم از آنجا که تا کسی سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد،- هنر داشتنم به کنار- در این دنیای پر از شاهان سیّاره‌های تک‌نفره و پیوندهای مجازی، وبلاگ‌نویسی بهترین آینه است تا عیبهایم را مگر خود بازببینم و بگیرم یا به تعبیری عیّارانه، خودم را ویرایش کنم. چندی پیش می‌خواستم در ایمای هزار و یکم آخرین داستان را بگویم و بروم چون به هدف اوّل دیگر نیازی نداشتم و درباره‌ی هدف دوّم هم هستند کسانی که حرفهای دلخواهتر بگویند ولی دیدم که نیاز به هدف سوّم هنوز پا برجاست.  

از تمام همراهان قدیم و جدید که نکته‌ای را یادآور شدند یا دوستانی جدید را با ایمایان آشنا کردند، سپاسگذارم و برایشان آرزوی دانایی روزافزون، دلاسودگی و رستگاری می‌کنم.


یکشنبه 22 آذر 1388
میوه‌ی تقلّب، سیل سبز و عاقبت بعضی‌ها
                 


شنبه 21 آذر 1388
دو عکس، دو صاحب عکس

            

سؤال: چرا وقتی بعضی از معترضان علناً عکس رهبر فعلی را به زیرکشیدند، لگدمال کردند و علیه او و فرزندش شعار دادند و تصویر و فیلم آن همه‌جا پخش شد، در صداوسیما هیچ اشاره‌ای به آن نشد- و نخواهد شد- ولی فیلم به آتش‌کشیدن عکس رهبر فقید- صرف نظر از اینکه در واقع کار چه کسی بوده- نمایش داده شد؟

زیرا:
۱. از دید آوازه‌گران صداوسیما، رهبر اوّل هنوز مکانتی دارد که به آتش کشیدن یک عکس نمی‌تواند آنرا متزلزل کند ولی جایگاه رهبر دوّم به تلنگری بند است و با کوچکترین خدشه‌ای- حتّی به عکسش- فرو می‌ریزد.
۲. از دید آنان می‌توان از نمایش سوزاندن عکس رهبر اوّل علیه سبزها استفاده کرد ولی نشان‌دادن حمله به عکس رهبر دوّم نه تنها ممکن است به ضرر سبزها نباشد بلکه شاید آنان را محبوبتر هم بکند.
۳. عکس رهبر اوّل، نه تنها عکس یک شخصیّت بلکه تصویر یک نماد است. او نماد جمهوری اسلامی است و می‌توان با نمایش اهانت به عکس او، این شبهه را القا کرد که بعضی در پی نفی تمام نظام هستند و مردم را در برابر انتخاب «همه یا هیچ»، به سوی خود متمایل کرد ولی رهبر دوّم علیرغم اینکه از او و جایگاه او با واژگان مصدری یاد می‌شود( رهبری، ولایت) یک شخص است و در صورت به زیر کشیدن عکسش، به راحتی می‌توان عکس جایگزینش را بالا برد.

اینها تفاوت دو عکس نیست، تفاوتهای دو صاحب عکس است.


جمعه 20 آذر 1388
دامچاله‌ی حمله به هاشمی

                          هاشمی در حال نوشتن نامه‌ی معروف به رهبر

۱. سیّداحمد خمینی در نامه‌ای به حسینعلی منتظری، برخورد او و پدرش را به برخورد یک ظرف شیشه‌ای با یک ظرف فلزی تشبیه کرد که ظرف شیشه‌ای محکوم به شکست است. او درست می‌گفت، برخورد و حذف افراد در زمان رهبر فقید یک فرمول بیشتر نداشت: هرکس با او بود، می‌ماند و هرکه او با نبود، می‌رفت. این معادله نه بر اساس حقیقت بود و نه مصلحت، آنچه حرف اوّل و آخر را می‌زد واقعیّتی بود به نام کاریزمای تمام عیار رهبر ایران یعنی تنها کسی که می‌توانست قبای ولایت فقیهی به تن کند. در آن کشاکش‌ها بر سر شکنجه‌های وزارت اطّلاعات و وضعیّت وخیم زندانهای ایران و اعدامهای سرخود و فلّه‌ای، تاریخ حق را به منتظری می‌دهد ولی او با یک نامه آن چنان از صحنه‌ی سیاست ایران حذف شد که انگار نه انگار روزی قائم مقام و امید اوّل رهبری پس از سیّدروح‌الله خمینی بوده است.

۲. پس از خمینی حکایت دگرگونه شد و کسی نمی‌دانست که رهبر پس از او کیست تا پس از یک رأی‌گیری ناکام برای شورایی شدن و یکی دو رأی‌گیری برای کسانی مانند موسوی اردبیلی که به جایی نرسید، سیّدعلی خامنه‌ای با کمک اکبر هاشمی رفسنجانی اینگونه به رهبری رسید امّا قدرت پس از بانی ولایت فقیه چند قطبی شد. نزدیک‌شدن بعضی از این قطبها به هم باعث قدرت‌گیری آنان می‌شد و به عکس دورشدن از یکدیگر باعث ضعف. رهبر جدید نخواست که از لاک یک عضو جامعه‌ی روحانیّت مبارز به درآید و همان ابتدا شاهد قلع و قمع روحانیون مبارز شد که به انزوای سیاسی چند ساله‌ی آنان انجامید. کارگزاران که فرزندان معنوی هاشمی بودند با ظهور خود که با اجازه‌ی رفسنجانی بود، انحصار دو قطبی سیاست کشور را شکستند و با نزدیک شدن کارگزاران و نیروهای موسوم به خطّ امام، خاتمی به قدرت رسید؛ امّا بی‌تدبیری جمعی از اصلاح‌طلبان که خود را بیش از آنچه واقعیّت داشت، قدرتمند می‌پنداشتند و از طرفی توان زدن نفر اوّل را هم نداشتند به حمله به نفر دوّم انجامید. نه بار اوّلی بود که گنجی و عبدی ویکی دو جوان نوقلم، نادانسته به خودیها لطمه می‌زدند، نه بار  آخر و شد آنچه شد. نه اطرافیان آنها خواستند جلو آنها را بگیرند و نه خاتمی آن جنم را داشت که ساکتشان کند. آن چنان که پیشتر نوشته‌ام خاتمی هیچگاه یک رهبر به معنای دقیق کلمه نبود و گرنه چنین مواقعی، وقت مدارا نبود و گاهی هم باید از تندی و عتاب خود استفاده می‌کرد تا کار به جایی نرسد که تا سالها بعد در جلسات خصوصی از حملات به هاشمی گلایه کند؛ او هم در سکوتش مقصّر بود. هاشمی از اطرافیان خاتمی دور شد و اصلاح‌طلبان رو به ضعف گذاشتند تا به زندان افتادن اصلاح‌طلبان و ماجرای استعفای دسته‌جمعی مجلسیان و پایان دوره‌ی خاتمی که پایان اصلاحات نیز بود.

۳. پیش از انتخابات خرداد ۸۸ با نوشتن نامه‌ی هاشمی به رهبر، حملات طرفداران ولایت به او تشدید شد. محسنی اژه‌ای (وزیر اطّلاعاتی که بدون رضایت اوّل‌شخص، حرفهایی بزرگتر از دهانش نمی‌زند) گفت که هدف هاشمی این بود که هر کس می‌خواهد رئیس‌جمهور بشود، بشود ولی احمدی‌نژاد نشود که راست می‌گفت ولی با صدای بلند گفتنش بی‌سیاستی بود. کسانی که بر تنور اختلاف می‌دمیدند روایت دیگری هم از این نقل قول ساختند که مسیح مهاجری بلافاصله رد کرد.

من حمله‌ی هماهنگ مصلحی و برخی دیگر به هاشمی را پس از سخنرانی در مشهد تصادفی نمی‌دانم . یا نفر اوّل اجازه‌اش را داده و یا مثل بسیار از تصمیمها تسلیم اطرافیان خود شده است. از دید من سوّمین اشتباه بزرگ اصولگرایان (پس از این دو عامل که پیشتر نوشتم) حمله به هاشمی و فرزندان اوست. اتّفاقی که برای اصطلاح‌طلبان افتاد، این بار برای آنان تکرار می‌شود. می‌پذیرم که قدرت مظهر اصل صد و ده قانون اساسی بسیار بیشتر از رئیس‌جمهور است ولی هم رهبر کنونی، رهبر پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری نیست (چون خود را به احمدی‌نژاد گره زد) و هم حالا طیف منتقد، بعضی از اصولگرایان معتدل را نیز شامل می‌شود. چندی پیش پیش‌بینی کردم که برخورد ندانمکارانه‌ی طرفداران ولایت با هاشمی می‌تواند یکی از مهم‌ترین عوامل به قدرت رسیدن جنبش سبز باشد و الآن به نظر می‌رسد زمان آن رسیده است. آیا اصولگرایان آنقدر عقل دارند که با دلجویی از او و انجام توصیه‌هایش، خود را ضعیفتر نکنند یا با توهّم قدرت (یکی گفته بود که هاشمی دیگر وزنه‌ی سیاسی مهمّی نیست) زمینه‌ی افول خود را فراهم می‌کنند؟ شواهد نشان می‌دهد که خشم و کینه بر حزم و خرد فائق شده و آنان به سوی برخورد با هاشمی می‌روند.


پنجشنبه 19 آذر 1388
انسان، فردیّت و حقوق بشر

                               

آنچه در آخرین یادداشت وبلاگ آمین نظرم را جلب کرد، استفاده‌ی او از عبارت« چشم‌پاک و نجیب» برای توصیف مردم ایران درباره‌ی آزادی یا منع گیرنده‌های امواج ماهواره بود. به گمانم ریشه‌ی اصلی دو نوع نگرش در سیاست و اجتماع و حتّی برخی نحله‌های دانشی و دینی همین تفاوت نگاه به مردم و انسان باشد.

برای اینکه منظورم را بهتر بگویم مثالهایی می‌زنم:

۱. جداسازی جنسیّتی در دانشگاهها واکنش زیادی برانگیخت که من پیشتر چیزهایی در این باره گفته بودم و گذاشتم تا زمان بگذرد و حرفهای تندتر گفته شود تا نه به عنوان یک موضوع سیاسی بلکه یک واقعیّت اجتماعی دوباره نگاهی به آن بکنم ولی آنچه در آن میان برایم جالبتر از خود جداسازی بود، نوع نگاه برخی حاکمان به جوانان بود: یک گروه سنّی مقهور غریزه که مانند آتش و پنبه که اگر در کنار هم قرار گیرند، چاره‌ای جز سوزاندن و سوختن ندارند! توجّه داشته باشیم که سنّ دانشجویی حدود دو دهه پس از گرفتن مدرک دیپلم را شامل می‌شود و این نوع نگاه به جمع انبوهی از مردم بسیار معنی‌دار است. چنین نگاهی معنای فردیّت - بلکه معنای انسان- را نمی‌فهمد و نمی‌داند که انسان به دلیل اختیار و آزادی انتخاب خود انسان شده است و حتّی  در نگاه دینی آدم- به یک معنا- آدم نشد تا زمانی که عصیان کرد. نه گفتن به خود و به دیگری رمز انسان شدن است. از تشکیل جمهوری اسلامی سه دهه می‌گذرد، آیا در این سه دهه- و پیش از آن-، آتش و پنبه- یعنی جوانان تحصیلکرده و منتخب- در دانشگاه مدام در حال آتش‌بازی بوده‌اند؟

۲. یکی دیگر از نشانه‌های ندیدن این فردیّت، بحث علوم انسانی غربی بود. درباره‌ی این موضوع پیشتر چند باری نوشته‌ام ولی یکی از این پیش‌فرضهای کمتردیده‌شده‌ی این بحث این است که دانشجویان توده‌هایی بی‌شکل و فاقد اختیارند که هر غذای فکری به آنها بدهی قورت می‌دهند و می‌شود جزء شخصیّت آنها. اگر دانشجویان با غفلت مسؤولان که گذاشتند علوم انسانی غربی وارد ذهنیّت و روحیّه‌ی آنها شود و به دنبال دموکراسی غربی بیفتند و وقایع اخیر را ایجاد کنند (که این شبه‌استدلال، احتمالاً اوج ژرف‌اندیشی و ریشه‌یابی اجتماعی گوینده‌ی آن بود) همینها مگر دوازده سال موش آزمایشگاهی دروس دینی و قرآن و سایر دروس در آموزشگاههای شما نبودند، چرا آنجا همگی بچّه‌مسلمان و پایبند به شرعیّات نشدند؟ چرا فرزند این وبلاگنویس و استاد دانشگاه، در مدرسه سوره‌ای را به زحمت حفظ می‌کند ولی کنار پدربزرگ و مادربزرگش نمازش ترک نمی‌شود؟

مثالهایی از این دست زیاد است. اجمالاً درباره‌ی انسان، سه دیدگاه می‌توانیم داشته باشیم:

الف. انسان ذاتاً به دنبال نیکی و درستی است و اگر لغزشی دارد به دلیل اشتباه در یافتن مصداق نیازهای سالم خودش است.
ب. انسان نه به نیکی و نه به بدی گرایش ندارد و لوحی نانوشته است که خانواده و جامعه او را می‌سازد و به او شکل می‌دهد.
ج. آدمی، گرگ-انسان و ذاتاً شریر است و اگر او را رها کنیم به دنبال ارضای پست‌ترین غرایز خودش می‌رود؛ تربیت و مهار اجتماع به عنوان عواملی که از پیامدهای ناگزیر تمدّن و همزیستی هستند، سعی در رام و اهلی کردن او دارند تا زندگی اجتماعی ممکن شود.

مرتضی مطهّری با برشماری دیدگاههای مختلف، از اوّلین دیدگاه حمایت می‌کند ولی کسانی که سالروز ترور او را روز معلْم نامیده‌اند و ادّعا دارند که رهبر فقید ایران آثار او را بدون استثنا خوب دانسته است، در سخنانشان پیش‌فرضهایی دیده میشود که آمیزه‌ای از موارد «ب» و «ج» با صبغه‌ی مذهبی است. (در این باره بعداً بیشتر می‌نویسم) 

امروز دهم دسامبر، روز جهانی حقوق بشر است. جوهره‌ی این قانون، نگاه به انسان به عنوان موجودی انتخابگر و آزاد و احترام‌گذاری به موجودیّت و انتخابهای اوست تا زمانی که به حقّ دیگری تجاوز نکند. این نگاه احترام‌آمیز عنصر مفقود فرهنگ ماست که برشمردن نمونه‌هایش مجال زیادی می‌خواهد؛ فقط همینقدر بگویم که نه تنها میان حاکمان بلکه معترضان وقایع اخیر هم دیده می‌شود و نیاز به بازنگری دارد. اگر از قلم به جای چماق استفاده کنی و سیل تهمتها و درشتیها را روانه‌ی طرف مقابل کنی، با او چه فرقی داری؟ از میرحسین بیاموزیم که نوشت« مخالقان ما نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند». یعنی اعمال حاکمان را معلول خبث باطن و پلیدی ذاتی آنان نمی‌داند بلکه نشانگر اشتباه آنها می‌پندارد و می‌گوید وجدانی درون همه هست که حتّی قاتلان و ضاربان و درشت‌گویان اگر به آن رجوع کنند، به آنان حقیقت را نشان می‌دهد. این نوشته هم در نقد گفتار و کردار اشتباه حاکمان بود و هم دعوت هر دو طرف به شستن چشمان. بسیجی، سپاهی، اصولگرا و... همه فرزندان همین آب و خاکند و در فردای ایران با ما شریک؛ شک نکنید که در میان آنها هم کسانی که بالقوّه امکان تغییر دارند زیادند  و هم افرادی که هم‌اکنون همدل با آزادیخواهانند و این همدلی را یا نشان داده‌اند یا به دلیل محذوریّتها نتوانسته‌اند ولی در دل راضی نیستند. باید با دوستی و منطق به سوی آنان رفت تا قدرت‌طلبانی که تغییر را برنمی‌تابند، تنهاتر از همیشه بمانند. نمونه‌اش همین دوست زندانبان ماست که ابتدا که از پیشه‌اش آگاه می‌شوید یک‌جور او را می‌بینید و بعد که مطالبش را می‌خوانید جور دیگر. ایران پر از این نمونه‌هاست؛ ماییم که باید نوع نگاه خود را تغییر دهیم و این می‌تواند اوّلین قدم باشد.


سه شنبه 17 آذر 1388
آخرین حرفهای علی کردان

             

هفته‌نامه «موج اندیشه» گفت‌وگویی منتشرنشده از کردان را در اوّلین شماره‌اش آورده است که بی‌گمان هنوز بخشهایی دارد که نشرپذیر نیست و با خواندن آن متوجّه می‌شوید. این مصاحبه پر از نکته‌هاییست که اگر می‌خواستم به آنها فقط اشاره‌ای بکنم، مثنوی هفتاد من می‌شد. بنابراین تنها چکیده‌ای کوتاه از آن را می‌گذارم. توجّه دوستان را به روابط پشت پرده و «کاملاً انسانی» قدرت در ایران، لحن نقل قولها، نقش افراد و تفاوت برون و درون آنها جلب می‌کنم. کردان البتّه اینجا هم راست و دروغ را به هم آمیخته که با مطالعه‌ی نوشته درمی‌یابید ولی اگر برخی مطالب پایانی این نوشته حتّی رنگی از حقیقت داشته باشد، باید فاتحه‌ی سیاست ایران را خواند. در پایان فراموش نکنیم که اینها اعترافها، گله‌ها، تهدیدها، راستها، دروغها و بلوفهای مردی است که زمانی در میان ما بود و حالا نیست.   

«... نمی دانم روز سوم خرداد بود یا چهار خرداد رفتم اتاق آقای لاریجانی، خیلی گرفته بودند و رنگ به چهره‌ی ایشان نبود و بسیار ناراحت بودند. من هر‌قدر با ایشان شوخی کردم، از این حالت درنیامد. حدود یک ساعتی طول کشید، ایشان کپ کرده بودند و از آن حالت درنمی‌آمدند، می‌گفتند ما دیگر رادیو تلویزیون را نمی‌توانیم اداره کنیم، چون دوم خردادی‌ها همه منابع مالی، تجهیزات و سایر نیازهای ما را می‌بندند و ما نمی‌توانیم کار کنیم. من به ایشان گفتم ببینید آقای لاریجانی شما در زمانی که وزیر ارشاد بودید و یکی دو سال اول صداوسیما سوگلی رهبری بودید و به این دلیل همه نهادها و وزارتخانه‌ها با ما همکاری می‌کردند و هنر پیشبرد کارها از ما نبود و الان که دچار بحران شده‌ایم، باید مدیریت خودمان را در جامعه اثبات کنیم. من به ایشان گفتم دو کار مهم را من به شما قول می‌دهم که به نحو احسن برایتان انجام دهم. یکی اینکه تامین منابع مالی سازمان را به عهده می‌گیرم که شما ازش نگرانی؛ دوّم اینکه امثال مجاهدین انقلاب و جریانات ضدنظام نتوانند در سازمان اختلال و اغتشاش کنند و همکاران ما در صداوسیما را جذب کنند که ایشان در جواب گفتند که چرند نگو، شدنی نیست و نمی‌شود. من گفتم آقای لاریجانی استعفا فایده ندارد و الآن وقت کار است و بالاخره ایشان را راضی کردم تا من طرح اقتصادی خود را بنویسم و ایشان ملاحظه کنند که می‌شود اجرا کرد یا نه و با هزار زحمت ما به ایشان روحیه دادیم و ایشان را از آشفتگی خارج کردیم.

دوم خردادی‌ها بعد از این که نفوذشان در بدنه صداوسیما جواب نداد، آمدند و بحث تحقیق و تفحص از صداوسیما را در مجلس ششم مطرح و تصویب کردند تا بتوانند موتور صداوسیما را در دفاع از ارزش‌ها کند کنند. آقای لاریجانی من را صدا زد و گفت مسئولیت تحقیق و تفحص مجلس با تو، من گفتم که این کار از لحاظ قانونی، کار آقای ضرغامی که معاون پارلمانی سازمان هستند می‌باشد و ممکن است آقای ضرغامی ناراحت شوند، ولی آقای لاریجانی گفت که موضوع حسّاس است. ضرغامی نمی‌تواند و مسئولیت را به من سپردند. آقای لاریجانی صراحتاً می‌گفت آقای ضرغامی بی‌عرضه است، لیبرال است و اگر مقابل کمیته تحقیق و تفحّص باشد، می‌رود با آنها می‌سازد و ما دچار مشکل می‌شویم.

در زمان انتخابات ۸۴ من با وجود رفاقت با آقای احمدی‌نژاد از آقای لاریجانی دفاع کردم. خیلی از کارهای ستاد آقای لاریجانی به عهده من بود، ولی در عین حال از نوع تبلیغات آقای احمدی‌نژاد به خاطر زنده‌کردن زبان انقلاب خیلی تقدیر کردم. آن زمان می‌گفتم که اصلا مهم نیست آقای احمدی‌نژاد پیروز شود یا نشود، مهم برای من زنده‌کردن شعارهای انقلاب بود در آن ایام. بعد از رأی‌آوردن آقای احمدی‌نژاد طبیعی بود از ما که جزو رفقایش بودیم و از ما توقع کمک داشت و کمکش نکرده بودیم، استفاده نکنند.

ما در زمان دوّم خرداد حدود سه، چهار سال جلساتی داشتیم شش، هفت نفره که در آن فعالیّتهای براندازانه علیه جمهوری اسلامی را رصد می‌کردیم و نقاط ضعف گروه‌های برانداز را شناسایی و برای جلوگیری از اقدامات آنها برنامه‌ریزی می‌کردیم که یکی از اعضای آن آقای احمدی‌نژاد بود و یکی دیگر از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری سال۸۴ نیز عضو آن بود. از ثمرات آن جلسه این بود که به این نتیجه رسیده بودیم که در انتخابات نهم ریاست جمهوری گفتمانی جواب می‌دهد که در آن با مردم بر اساس آموزه‌های  دینی صحبت شود.که آقای احمدی نژاد به آن عمل کرد.

ابتدای کار جناب آقای احمدی‌نژاد، در دو جلسه با من صحبت کرد، که شما برای وزارت کشور بیایید. من جلسه اول تلاش کردم که نپذیرم، اشخاص زیادی را هم من به ایشان معرفی کردم که فلانی هست، فلانی هست، استدلال من هم استدلال درستی بود، من به ایشان عرض کردم شما به هر حال اصرار کردید که من به نفت بروم. من الان به شریان نفت مسلط شده‌ام، به منابع انسانی، به تولید، به فروش و به خریدش مسلط شده‌ام. و الان یک نفتی درست حسابی شدم که زیر بار نرفتند و جلسه را تجدید کردیم. در جلسه بعدی من دیگر مخالفتی نکردم، اما دو نکته مطرح کردم. یکی اینکه نظر حضرت آقا باید با رضایت کامل گرفته بشود، نه اینکه یک جوری برنامه‌ریزی بشود که آقا بگویند باشه، یکی هم من باید استخاره کنم. ایشان اولی را گفتند که حتماً من این کار را می کنم؛ دوّمی کمی سختشان بود. حضرت آقای بهجت مشهد بودند و من زنگ زدم ایشان استخاره بگیرند. من که نگفتم برای چه منتها ایشان استخاره گرفتند فرمودند برای کشور خوب است.

بعد هم آقای احمدی‌نژاد به من گفتند شما بروید با آقای لاریجانی صحبت کنید که ایشان اوّل با آقا مطرح کنند. رفتم آن جا به آقای لاریجانی گفتم آقای احمدی نژاد یک چنین پیغامی داده‌اند، آقای لاریجانی گفتند: من پیگیری می‌کنم. آقای لاریجانی رفت خدمت حضرت آقا، چیزی که بعد خودش برای من نقل کرد، ایشان از پیش آقا برگشت و فوری با من تماس گرفت که یک مسئله‌ای هست و بیا این جا باهات صحبت دارم. لاریجانی گفت من خدمت آقا رسیدم و فقط از باب خبر طرح کردم که آقای احمدی‌نژاد قصد دارد آقای کردان را به عنوان وزیر کشور معرفی کند.: یکی دو دقیقه که گذشت آقا فرمودند: خوب اینکه دوست جون در جونی توست دیگر، یک مقدار بیشتر معرفی بکن. آقای لاریجانی به من گفت: من هفت ،هشت دقیقه در اوصاف و خوبی‌های شما خدمت آقا صحبت کردم و حتّی یک حرف بدی هم زدم. آقا سؤال کردند که آقای کردان در مقابل فلان وزیر دولت نهم چگونه است؟ و من گفتم: بوعلی سینا در مقابل گاو؛ که آقا مکدّر شدند. علی لاریجانی قرآن گذاشت جلو من  و گفت: آقا چند نکته را هم گفتند که شما در وزارت کشور باید رعایت بکنی. من پرسیدم قرآن چرا می گذاری؟ که گفت نه باشد؛ و من تا مدتی که در وزارت کشور بودم تمام آن نکات را رعایت کردم. چون فرض را گذاشتم که حرف آقاست و به لحاظ شرعی مکلف هستم که اجرا کنم. من معرفی شدم. تقریباً بیست و هفت روز قبل  از اینکه من  معرفی بشوم، مسئله وزارت کشوری ما بسته و تمام شده بود.

مهم ترین مشکل آقای توکلی هم در رفتن من به وزارت نفت دولت نهم این بود که آقای رئیس جمهور چرا به شما اعتماد کرد؟ یعنی چرا شما با احمدی‌نژاد که با ما نیست یکی شدی؟ و در قضیه وزارت کشور هم یکی از سؤالهای اساسی آقای توکلی این بود که علت اعتماد آقای رئیس‌جمهور به شما چیست؟ من در هر دو جلسه به ایشان عرض کردم اولاً این سوال را شما باید از ایشون بپرسید، نه از من. من همان کردان سی سال پیشم، آقای رئیس جمهور استنباطش این بود که من می توانم آن شعارها و اهدافش را محقق بکنم و من با آرمانها و رفتارها و سلوک شخص خود ایشان، فاصله چندانی ندارم.علت اینکه آقای توکلی از من سوال می‌کرد چرا آقای احمدی‌نژاد به شما اعتماد کرد این بود که احساس می‌کرد ما مبانیمان به شدت به هم نزدیک شده است. اصرار خیلی زیاد داشتند که شما انصراف بدهید و دلیلهای مختلفی هم می‌آوردند که آبروریزی می‌کنیم، برخورد می‌شود... آقای توکلی البته در موضع رهبری حرف می زد، آقای زاکانی و آقای نادران در موضع دادستان. آخر جلسه گفتم: ببیند آقایان، قربون شکلتون من انصراف بده نیستم.اینها تهدید می‌کردند که آبرویت را می‌بریم، نه تنها نمی‌گذاریم وزیر شوی، آبرویت را هم می‌بریم.

اینها یک نامه‌ای تهیه کردند برای آقای رئیس جمهور، یک نامه هم دادند خدمت آقا. آقای احمدی‌نژاد می‌گوید: ما اصلاً زیر بار چنین درخواستی نمی‌رویم و صبح فردا می‌آییم مجلس، یا رای می آوریم یا نمی‌آوریم. آقا هم که نامه بهشان رسیده بود فرموده بودند اینها وارد حوزه‌ی خلاف شرع شده‌اند و دستور داده بودند اینها را بخواهید و به اینها تذکر بدهید. که خواستند و تذکر هم دادند. در حالی که تا چند سال قبل آقای توکلی هر کاری شروع می‌کرد من رو دعوت می‌کرد. همین روزنامه‌ی فردا را که راه انداخته بود یکی از کسانی که برای شورای سیاست‌گذاری دعوت کرده بود، من بودم. و تا زمانی که روزنامه را درمی‌آورد من می‌رفتم آن جا و نظر می‌دادم که روزنامه چگونه در بیاید و چگونه در نیاید و چگونه عمل بشود. آقای جاسبی با من رفاقت نزدیکی داشت. ولی چون در انتخابات سال هشتاد من به آقای توکلی رای دادم از من به شدت آزرده شد. من با آقای جاسبی رفیق بودم ولی به لحاظ مواضع- مواضع اون روز مجموعه حزب‌اللهی‌ها این بود که به احمد توکلی باید رأی داد- من به آقای جاسبی رای ندادم روز رای اعتماد من آمدم مجلس، برآوردم این بود که صد وهشتاد تا صد و نود رأی دارم. اینها نتیجه تلاششان این شد که ده بیست تا توانستند رأی ما را کم کنند با همه این داستانها که سر هم کردند، خوب من رأی آوردم و رفتم وزارت کشور.

...بعد این بحث مدرک را مطرح کردند اصلاً برای من هیچ شبهه‌ای وجود نداشت که مدرک درست نیست، نادرسته. بعد اینکه ضمناً دکترای افتخاری ارزش استخدامی که مطلقاً ندارد. ارزشش، ارزش علمی است. خوب من وقتی این مدرک دکترای افتخاری را گرفتم، دادم به این آقای جاسبی گفتم: آقای جاسبی، تو که مثلاً اینکاره هستی، این چیه؟ گفت: این دکتراست. از الان به بعد به شما می‌شود گفت دکتر. یک نامه هم نوشتیم درخواست عضویت هیئت علمی کردیم. مسیر قانونی اختبار و گزینش را طی کردیم، شدیم عضو هیئت علمی. تدریس هم که من در دانشکده کردم. الان دانشجویان من هستند. ساعت هفت صبح کلاس می‌گذاشتند برای من بعضی موقع زمستان. اگر کلاس من بود پانزده شانزده نفر بود، سی و سه چهار نفر می‌آمدند سر کلاس می نشستند. به من اعلام کردند نمایندگی آکسفورد در ایران اعلام کرده اگر شما یک مقاله‌ای بدهید درباره حقوق، ما می توانیم این رساله را ببریم در دانشگاه آکسفورد، رساله پذیرفته بشود، دکترای افتخاری می‌دهند. من هم رساله‌ای نوشتم در تفاوت حقوق والدین و کودکان در اسلام و غرب. خیلی هم کار کردم. شاید حدود هفتصد تفاوت پیدا کردم که اسلام برتری دارد و غرب این چیزها را ندارد. وقتی دکترا را آوردند به ما دادند، طرف گفت:  این عین همان دکترایی است که به این جوان عزیز ما آقای طباطبایی داده بودند.

من رفتم دیدن آقای جاسبی. گفت: من هیچ کاری نمی توانم بکنم. دو سه بار هم تلفنی زنگ زد به من عذرخواهی کرد که اینها من را تحت فشار می گذارند و من نمی‌توانم. راجع به عضویت هیئت علمی من هم به من زنگ زد، که آقا، هر کاری آنها کرده اند مفت شصتشان. من خواهش می کنم فردا که داری می روی دفاع کنی، حیثیت دانشگاه آزاد را نبر. گفتم: آقای جاسبی ما بعد از سی سال گدایی شب جمعه را بلدیم. من رفتم آن جا و هیچ چیز راجع به عضویت هیئت علمی نگفتم. الان هم هر دانشگاهی از من دعوت بکند می‌روم برای تدریس، چون صلاحیت علمی دارم.از میان استیضاح‌کنندگان، حقوقی‌هایشان بیایند با هم یک اختبار کنیم ببینیم سواد کی بیشتر است سواد کی کمتر. ظاهراً هم در تمام دنیا هم مرسوم است که آدم ملّا را می برند سر کلاس، استاد دانشگاه می کنند. در کل جهان این شکلی است. لزوماً همه جا این جور نیست که طرف مدرک تحصیلی بالایی نیاز داشته باشد  برای تدریس و همین که دانش کافی داشته باشد، کافی است.من هم چند دوره در دانشگاه آزاد لیسانس تدریس کردم، چند دوره هم استاد راهنما و اینها بوده‌ام. کاری ندارد دانشجوها بودند دیگر. بروند بپرسند، از یک دانشجوی سوسول حرفه‌ای و یک دانشجوی حزب‌اللهی. بروند بپرسند که کلاس پرطرفدار دانشگاه کلاس کی بود. کدام کلاس بود که همیشه جمعیتش بیشتر از دانشجوهای خود کلاس بود.

و امّا آقای بیژن نوباوه وطن که پرونده پرسنلیش موجود است. ایشون مطلقاً سابقه جانبازی ندارد! حتی در لیست ایثارگران سازمان صداوسیما هم نیست. جانبازی که هیچ آقای نوباوه در زمان خبرنگاری در نیویورک طبق ضوابط باید ماهی حداکثر هزار و پانصد دلار بابت حقوق برداشت می کرد که ـ آقای نوباوه پشت سرهم سه هزار دلار برداشت کردند. برخلاف قانون هم آن جا شروع کرد به درس خواندن، دو سه تا موضوع دیگر هم راجع به ایشون مطرح بود که حفظ الغیب می کنم. خوب مأموریتش تمام شد آمد ایران، معاون امور بین‌الملل که مرحوم آقای هنردوست بودند، هزینه‌هایش را تأیید نکردند. معاون سیاسی که برای خبرنگاری و دفاتر خبری و برای معاونت سیاسی کار می‌کنند که آقای دکتر رحمانی رئیس دیوان محاسبات است نیز هزینه‌هاش را تأیید نکرد. این را فرستادند در حوزه‌ی ما. ایشون بیش از یک ماه، با رئیس دفتر من آقای ربیعی و بازرس ویژه من آقای عقیقی به بحث و گفت‌وگو نشست که مسئله‌اش را یک جوری حل بکند. خوب عملاً خلاف شرع، ماهانه هزار و پانصد دلار در ایامی که در نیویورک حضور داشت، برداشت کرده بود

من به لحاظ شخصیتی اصلا خودم را با شهید بهشتی مقایسه نمی کنم، اصلا انگشت کوچک شهید بهشتی هم نیستم. ولی در مقام مقایسه مظلومیت من حتما مظلومترم. برای اینکه شهید بهشتی را بنی‌صدر ، یاران بنی‌صدر و بعضی از روحانیون که آن موقع بنی‌صدر را صالح می‌دانستند می‌کوبیدند و منافقین و گروهکهای سیاسی. امّا بنده را دوستان بسیار نزدیکم و آقای لاریجانی. یکی از فشارهایی که روی آقای احمدی‌نژاد بود این بود که می گفتند کلاه سرت رفت ، لاریجانی موفق شد وزیر کشور خودش را بهت قالب کند. خوب آقایان کارخودشان را انجام دادند. خداوند توفیق داد من به حج مشرف شدم و همه آقایان را عفو کردم ، همه را به جز دو آخوند که بنا دارم علیه آن ها در دادگاه ویژه روحانیت شکایت کنم .آقای فاکر و آقای اکرمی. به هر حال ما احتمالا گندم هم خوردیم از بهشت رانده شدیم دیگر، وقتی که نامه را به آقای رئیس‌جمهور نوشتیم، به آقای رئیس مجلس ننوشتیم. این یک نوع گندم خوردن بود دیگر، از بهشت رانده شدیم .آقای لاریجانی به معاونین من گفت با تمام تلاشی که من کردم که ایشان رای نیاورد،اگر روز استیضاح باز ببینم که ایشان شرایطی پیش بیاورد که رای بیاورد، خودم علیه‌اش نطق می‌کنم. این رو به معاونین من گفت.

من هم دو تا نطق با خودم برده بودم. یک نطق حاکی از صد و بیست پرونده با مستندات قوی علیه نمایندگان مجلس، یک نطق دیگر هم بردیم که یک نطق بود با احترامات فائقه، با رعایت حقوق کل جمهوری اسلامی. برای من مثل روز روشن است که من از طریق مجلس شورای اسلامی استیضاح نشدم. من استیضاح شخص آقای لاریجانی شدم و رعبی که ایشان در مجلس ایجاد کرد. حالا (البته من بخشیدم، خدا می‌بخشد یا نه من نمی‌دانم) برای اینکه من خدماتی که برای ارتقای آقای لاریجانی در تمام مراحل، چه در زمانی که در صدا و سیما بود، چه آن فاصله‌ای که از صداوسیما رفته بود بیرون و نزدیک‌ترین دوستانش بهش پشت کرده بودند و چه در ایّامی که کاندیدا شد، واقعاً چشمگیر و فراوان بوده است.

من هرچه بضاعت داشتم به ایشان کمک کردم. برای انتخابات قم. بعد برای ریاست مجلس. من هرچه بضاعت داشتم به ایشان کمک کردم. این را من از قول آقای بوربور نقل می‌کنم و درست و غلط‌ش به پای آقای بوربور. آقای بوربور می‌رود با آقای حداد صحبت می‌کند که شما چرا اینقدر علیه آقای کردان کار می‌کنید؟ آقای حداد می‌گوید آقای لاریجانی قدرت نداشت از آن بالا من را بکشد پایین، آقای کردان بود که من را کشید پایین. شما حالا می‌خواهی این موضع‌گیری را علیه آقای کردان نکنیم؟ منظورش کمک‌های فکری بود که من می‌دادم. همین که کمک کنیم، تصمیم بگیرد که تهران نیاید. گفتیم شما تهران بیایی، سوراخ سوراخت می‌کنند و قبول کرد.

چیزی که این ماجرا برای من داشت و بسیار ارزشمند بود، رابطه من را با خدای من تصحیح کرد. یعنی اگر یک ته‌ آلودگی‌هایی از شرک در وجود من بود، به لحاظ ارتباطات تشکیلاتی و کارهای پشت صحنه. همون که آقای دکتر احمدی‌نژاد برگشت در مصاحبه گفت  که چه شده است که ایشان که در سری‌ترین جلسات شما که تعداد افراد آن سه، چهار، پنج نفر بود. جزو نفرات اصلی و تیم اصلی شما برای اداره سیستم‌تان بود، امروز این‌طور شده است. این را توضیح بدهید. شاید یک شرک خفی در من وجود داشت، به دلیل اینکه من، مثلا بخشی از اتاق فکر یک جریان فکری در کشور بودم. این حضور من در این اتاق فکر و اموراتی که طراحی می‌کردیم، بعد منجر به نتیجه می‌شد. شاید برای من کبر می‌آورد و این شرک بود. این ماجرا سبب شد که من، احساس کنم که هیچی نیستم. یک بنده ساده خدام و همه اراده دست اوست. نکته دوم، نگاه حزبی و تشکیلاتی خیلی به من قالب بود. یعنی اگر تصمیمی را تشکیلات می‌گرفت، منظور همین تشکیلات رسمی کشور است که یک عده اسمش را گذاشتند راست، ولو اینکه من با آن تصمیم مخالف بودم، می‌رفتم به‌عنوان مدافع تلاش می‌کردم که آن تصمیم در کشور جا بیفتد.این ماجرا سبب شد که احساس کنم که آن حزبی که خدا گفت حزب‌ا... باید به آن پیوست.

ایجاد مسأله‌ی من مربوط به انگلیسی‌هاست، شک ندارم. چون وقتی من به حوزه‌ نفت رفتم به این نتیجه رسیدم که پایتخت انرژی و نفت ایران پنجاه درصدش تهران است و پنجاه درصدش هنوز لندن است. در نتیجه مقابل این ایستادم و تا جایی که توانستم علیه این موضوع کار کردم. استیضاح من مال نفت است و خیلی به وزارت کشور ربط ندارد. استیضاح من کامل دست انگلیسی‌هاست. من اگر می‌خواستم این را بگویم، روز استیضاح پرونده کثافت‌کاری صد و بیست تن از نمایندگان را آن روز رو می‌کردم و سقف مجلس را می‌آوردم پایین. من مثل بقیّه وزرا نیستم که سابقه سیاسی و اطّلاعاتی نداشته باشم. من بیش از وزیر اطّلاعات از روز اوّل تا حالا اطّلاعات مملکت دستم است و هیچ چیزی ندارند که از من رو کنند. درباره انحراف مالی، سیاسی، اخلاقی یا مثلاً بگویند بچّه‌هایش لاابالی هستند. چند تا از مدیران کشور را سراغ دارید که بچّه‌هایشان سالم باشند؟ من می‌گویم ده درصد... طبق قانون اساسی مجلس قابل منحل شدن نیست، اگر من آن صد و بیست پرونده را رو می‌کردم، یک مجلسی باقی می‌ماند بدون هیچ‌گونه قدرت و مشروعیّت. بعد لازم نبود دوستان اصلاحات تلاش کنند برای رأی آوردن؛ اگر حرفهای من را در جامعه منتشر و تبلیغ می‌کردند قدرت را دوباره به دست می‌آوردند...»


دوشنبه 16 آذر 1388
سوّمین فرصت تاریخی

         

از سخنان، کارها و روش حکومتداری مصدّق انتقادات زیادی شده است ولی یکی از مهم‌ترین اشکالهایی که می‌شود بر او گرفت، سکوتش پس از تبعید در احمدآباد بود. او عملاً از سیاست کناره گرفت بی‌آنکه در پی بازکاشت نهال لگدکوب‌شده‌ی خود و قد برافراشتن در مقابل شاه جوان و خام باشد. در حالیکه هم مردم او را فراموش نکردند و هم شاه تا زمان فوتش به کوچکترین خبر از او حسّاس بود، یکی از امکانهای استفاده‌نشده‌ی او، ادامه‌ی حرکت سیاسی- اجتماعی خود بود که به هر دلیل وی به آن نپرداخت. چرا مصدّق برای به ثمر رسیدن نهال آزادی، صبر و حوصله نداشت و چرا کار نیمه‌تمام خود را پی‌گیری نکرد؟ مگر نه اینکه رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود؟ او یکی از اسطوره‌های تاریخ معاصر ماست و هر حرکت وی می‌توانست بر آینده‌ی ایران اثر بگذارد؛ اعتدال و میانه‌روی او شاید مانع می‌شد که ایرانیان از تفریط به افراطی بیفتند که حالا در پی اصلاح آن باشند.

دوّمین رخداد بزرگ معاصر تبعید آیت‌الله خمینی به خارج از کشور بود، وی در عراق با استفاده از جمع شاگردانش و موقعیّتی که به دست آورد نهضت را پی‌گیری کرد. در این میان، اعلامیّه‌های او صرف نظر از محتوای آنها که نقد حاکمیّت و نکوهش روش حکومتداری شاه بود، نشان می‌داد که نهضت همچنان زنده است. شخصیّت و منش او به عنوان یک عالم شیعی و زیر سؤال بردن بت سلطنت کار را به جایی رساند که در بازگشتی شکوهمندانه، به رهبری ایران برسد. کمترین اشتباه وی و در پیش گرفتن روش مصدّق قتل عام ۱۵ خرداد چهل و دو را به کودتای ۲۸ مرداد سی و دو شبیه می‌کرد و یک شکست دیگر را به خاطره‌ی جمعی ملّت ایران می‌افزود.

موسوی در شرایطی که اوضاع از جهاتی بسیار دشوارتر از دو مرحله‌ی گذشته است و کنارگذاشتن قهری او از ساختار سیاسی به مدد انتخاباتی مشکوک، وی را به مصدّق شبیه می‌کند امّا عملاً روش آیت‌الله خمینی را در تداوم اعتراض و بیانیّه‌دادن انتخاب کرده است. بیانیّه‌های او حدّ وسط خواست جمعی معترضان و امیددهنده به آنان است. در حالیکه حاکمان در پی پایان دادن به حرکت سبز هستند امّا او حتّی با محتمل دانستن امکان اختناق و سرکوب مردم و دانشجویان، از ۱۷ و ۱۸ آذر (یعنی آینده) می‌گوید و سکوت تحمیلی ظاهری را نیز بی‌اهمیّت دانسته است زیرا از دید او جنبش در ضمیر و وجدان مردم ادامه می‌یابد. من پیشتر از اهمیّت پی‌افکندن طرحی جایگزین برای آینده گفته بودم ولی این وظیفه‌ی نخبگان است؛ موسوی با ادامه‌ی کنش سیاسی خود، جنبش را زنده نگه می‌دارد. حسین باستانی گفته است که هر کدام از دو طرف خسته شوند، باخته‌اند (یعنی نبرد را پایاپای دیده است) ولی این در صورتی بود که مسأله فقط انتخابات بود و حالا رئیس جمهور لااقل یکی از عقلا بود امّا وجود احمدی‌نژاد و اشتباههای پیاپی او که به پای بالاترین مقام نوشته می‌شود و بی‌شمار سالگرد در آینده به علاوه‌ی انتخاباتها- که به گفته‌ی خاتمی مشارکت در آنها دیگر معنا ندارد و موسوی آنها را انتخابات درجه دو انتصابی نامیده- فرصتهایی بی‌بدیل در اختیار جنبش نوخاسته قرار می‌دهد. بشیریّه به درستی گفته است که اسطوره‌های انقلاب یکی از پس از دیگری شکسته می‌شوند و تداوم این روند باعث ادامه‌ی فرسایش ساختار سیاسی و رمز پیروزی است؛ هر لحظه ادامه‌یافتن این حرکت به معنای اجبار حاکمیّت در استفاده از زور و نظامی کردن خیابانها در مناسبتهای گوناگون، بیشتر شدن شکاف بین سران نظام، پایین آمدن جایگاه بین‌المللی و استیصال حاکمیّتی است که ادّعای امّ‌القرابودن داشت ولی حالا در مهار اعتراضات مردمی درمانده است؛ موسوی با بیانیّه‌هایش همین می‌کند.


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 772331


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها
Proxys