[go: up one dir, main page]

ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

آرشیو کامل فیلم های 2010 آرشیو کامل فیلم های 2010
فیلم های اکشن,رزمی,تخیلی,ترسناک
با کیفیت عالیDivX و زیرنویس فارسی
صد فیلم برتر شاهکار سینما
شاهکارهای سینما از هنرمندان بزرگ
هر فیلم فقط 150 تومان!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 دی 1388
جهل مطلق و مطلق جهل

           

درباره‌ی آخرین مقاله‌ی گنجی ناچارم چند نکته را یادآور شوم:

۱- باید بین دو موضوع فرق گذاشت: 

الف- کسی که بین دو نظریه‌ی قوی و ضعیف از دوّمی دفاع می‌کند، صرفاً از جهت علمی انتقادپذیر است. مثلاً کسانی هستند که ورود علم از سرزمینهای دیگر را در معارف اسلامی برنمی‌تابند( تفکیکیان قدیم و ولایتیان جدید) اینها فقط ضعف استدلال دارند و می‌توان با آنها بحث کرد و نظرشان را رد کرد. 

ب- کسی که برای اثبات نظر خود ارجاعهای غلط به دانشمندان و مکاتب و کتب می‌دهد و در صورت تذکّر اشتباه خودش را نمی‌پذیرد. چنین کسی علاوه بر ضعف علمی از جهت اخلاقی نیز شماتت‌پذیر است.

۲- به باور من گنجی دارای هر دو نقطه‌ضعف بالاست که دوّمی مهمتر از اوّلی است به دلایل زیادی که قبلاً در سلسله نوشته‌هایم آوردم ولی اینجا به آوردن دو نمونه‌ی کوچک اکتفا می‌کنم. 

گنجی دو خدا را برمی‌شمرد و خدای عارفان و فیلسوفان را « مطلق وجود» می‌داند نه « وجود مطلق». 

لغت: از لحاظ لغوی کلمه‌ی مطلق در فارسی هم زیاد به کار می‌رود. مطلق ِیک شیء یعنی تمام اقسام آن چیز. مثلاً مطلق ِآب یعنی تمام آبها از آب شور و شیرین و روزمینی و زیرزمینی و هرآنچه بر آن نام آب می‌نهند ولی شیء مطلق یعنی نمونه‌ی کامل از آن نوع مثلاً آب مطلق یعنی آب خالص( مقطّر). معنای سخن گنجی این است که فیلسوفان و عارفان، همه‌ی وجود را خدا می‌پندارند؛ به گمانم تصوّر همین ادّعا برای نفی آن کافی باشد. 

فلسفه: مطلق در اصطلاح فلاسفه در مقابل مقیّد به کار می‌رود. در سلسله مراتب هستی تشکیکی صدرایی که تحت تأثیر سهروردی و حکمای پهلوی قدیم ایران است، وجودات دارای سلسله مراتبی هستند که به ترتیب از ضعیف به شدید می‌رسند یعنی به وجود مطلقی که دارای حد نیست( نهایة الحکمه طباطبایی، مؤسّسه نشر اسلامی، ص ۱۹) مرحوم حائری یزدی هم اساس هستی‌شناسی خود را بر اساس تفاوت نهادن بین وجود مطلق و مطلق وجود نهاده است( کتاب هرم هستی از حائری یزدی) سیّدجلال‌الدین آشتیانی در اوایل کتاب«هستی از نظر فلسفه و عرفان» می‌نویسد:« علم ما به مبدأ(خدا) که وجود مطلق و مقوّم وجودات مقیّده است، مقدّم بر علم ما به ذات ماست». ( ص ۳۷) استناد دادن نظر گنجی به طباطبایی، ملّاصدرا، فیلسوفان و عارفان اسلامی اشتباه فاحشی است که از یک دانشجوی ترم اوّل فلسفه‌ی اسلامی هم نباید سر بزند. 

عرفان: مولوی در یکی از مشهورترین ابیات خود می‌گوید: 

ما که باشیم ای تو ما را جان جان- تا که ما باشیم با تو در میان
ما عدمهاییم و هستیهای ما- تو وجود مطلقی فانی نما( نیاز به توضیح دارد؟)

کسانی که کنجکاوی بیشتری دارند می‌توانند همین دو اصطلاح را در وب جستجو کنند تا به انبوه مقالاتی که این دو اصطلاح را در فلسفه‌ی اسلامی توضیح داده‌اند برسند. گنجی از حکمت، کلام و – از آن واضحتر- عرفان اسلامی چیزی نمی‌داند ولی خدای خود را همان خدای ابن عربی و مولوی و ... می‌پندارد!

۳- مطلب بالا ناشی از درک نادرست و ندانستن مقدّمات فلسفه‌ی اسلامی است ( یعنی مورد الف بند یک) امّا می‌توان از خلافگویی آگاهانه‌ی او نیز سخن گفت. درباره‌ی نبود دلیلی بر وجود امام زمان، او یک بار این قول را به مدرّسی طباطبایی نسبت داد که منجر به نوشتن«این نامه» از طرف او شد که از گنجی گله کرده بود که اگر سنّت‌پرستان از کتاب من این را بفهمند بر آنان حرجی نیست ولی تو دیگر چرا؟ حالا او دوباره این ادّعا را- علیرغم انکار مدرّسی- مستند به او می‌کند. بر این کار چه نامی می‌توان نهاد؟

۴- این دو موضوع( یکی ناآگاهی به معارف اسلامی و دیگر خلافگویی و لجبازی) را مطلق جهل و جهل مطلق نام می‌نهم. مطلق جهل یعنی هرگونه نادانی که همه‌ی ما کمابیش از آن بهره داریم ولی اصرار بر اشتباه (مثل ارجاع نادرست به منابع)، جهل مطلق است. اشتباه کردن برای همه امری عادیست ولی اصرار بر اشتباه از هیچ کس پذیرفتنی نیست.

۵- این یادداشت، یک متن الهیّاتی نیست؛ نشان دادن تقلّب یک نفر در اثبات نظر خودش است که با تقلّب علمی مقاله‌ی فلانی یا دروغگویی رئیس جمهور منتصب یا خلافگویی روزنامه‌ی کیهان از یک جنس است. اگر کسی به آنها اعتراض دارد باید به این حرفهای شعاری و توخالی نیز اعتراض کند. کسی که در یک زمینه از خود بی‌اخلاقی نشان داد و حاضر به اصلاح خود نشد، شایستگی نامه و بیانیّه امضا کردن و اتاق فکر تشکیل دادن و به نمایندگی از مردم ایران این ور و آن ور رفتن ندارد؛ این نتیجه‌ایست که حتّی کسی که به خدا باور ندارد می‌تواند از حرفهای گنجی بگیرد. بازرگان و مهاجرانی نشان داده‌اند که اگر مطلب نادرستی از هم‌فکران خود ببینند حاضر به نقد آنان هستند ولی دو نفر دیگر – بلکه دیگر روشنفکران دینی- در این زمینه کارنامه‌ی مناسبی ندارند. بدترین اتّفاق این است که به بهانه‌ی مصلحت نبودن یا «حالا وقتش نیست» این حرفها را نادیده بگیریم. اندیشمندان سبز همانطور که به سخنان بچگانه‌ی مشّائی واکنش نشان دادند باید به این مهملات نیز جواب دهند تا کوته‌اندیشی یک نفر به پای همه گذاشته نشود. امام علی در میدان کارزار بود که کسی از او درباره‌ی توحید پرسید. یاران حضرت اعتراض کردند که بگذار برای بعد ولی علی گفت که ما برای همینها داریم می‌‍جنگیم( نقل به مضمون) توحید مسأله‌ای پیش پاافتاده نیست تا کسی به نام معرفت دینی، توهّم خود را به عالمان نسبت دهد و دیگران بنشینند و تماشا کنند. همانطور که اصرار بر اشتباه نشانه‌ی جهل مطلق است، سکوت در برابر آن نیز پذیرفتنی نیست. چطور کدیور می‌تواند اشتباهات خامنه‌ای را در اجوبةالاستفتاءات گوشزد کند تا نقص علمی او را -به عنوان ولی فقیه- نشان دهد ولی نمی‌تواند اشتباهات فاحش گنجی را یادآور شود تا بی‌جهت نقش روشنفکر دینی یا هر عنوانی شبیه به آن را بازی نکند؟ یکی از مهم‌ترین نقصهای روشنفکری دینی این است که به نقد خود نپرداخته است و مصلحت‌سنجی، رفیق‌بازی و- گاهی- مریدبازی بر آن سایه افکنده است.

۶- برداشتها درباره‌ی خدا، قرآن یا دین در معارف اسلامی بسیار متعدّد است ولی تقسیم‌بندیهای گنجی معمولاً دوتایی است، این وریها و آن وریها. ( خدای آنها، خدای ما- دین آنها، دین ما) آن وریها بدها و فقها هستند و این وریها خوبها و عرفا و گنجی! این نشان می‌دهد که او دانش را امری سیاسی کرده است و ناخودآگاه یا آگاهانه تلاش می‌کند اوضاع موجود و نارضایتی از نظام ولایی را به عرصه‌ی دانش بیاورد. سیاسی کردن معرفت (دینی و غیر دینی) جفای بزرگی در حقّ آن است چه از طرف طبقه‌ی حاکم و چه از طرف روشنفکری دینی. من افول هر دو گروه را به عیان دارم مشاهده می‌کنم.   

۷- پرداختن به دیگر مدّعیات او شاید توهین به حکمت اسلامی باشد برای همین من بسیاری از موضوعات را ناگفته گذاشتم. یکی دانستن خدای فقیهان  و متکلّمان همانقدر خنده‌دار است که یکی ‌انگاشتن خدای فیلسوفان و عارفان( مثلاً غزّالی به فیلسوفان حمله و آنان را تکفیر می‌کند ولی نامش کنار آنان می‌آید گرچه گنجی تنها کسی نیست که محمّد غزّالی عالم را با احمد غزّالی عارف اشتباه می‌گیرد). حمله‌ی او به نظام مالی شیعه که باعث مباهات امثال مطهّری و بی‌نیاز ماندن نهاد روحانیّت از حکومتها شده است هم در نوع خود جالب است. او خشک و تر را با هم می‌سوزاند و فراموش می‌کند که یکی از همین فقها (منتظری) چگونه با همین اموال مردمی، زندگی خانواده‌ی او و بسیاری از زندانیان سیاسی را برای مدّتها تأمین کرد. گفتنی‌ها زیاد است، برای کسی که خود بخواهد بحث را دنبال کند، همین ایما به عنوان مقدّمه کافی به نظر می‌رسد.


سه شنبه 29 دی 1388
چرا نقد فیلم خوب نمی‌خوانیم؟

                                            

جواد طوسی در شماره‌ی بهمن مجلّه‌ی فیلم در نوشته‌ای با عنوان « هر دم از این باغ بری می‌رسد» از دو یادداشت تند و منفی درباره‌ی آخرین فیلم کیمیایی نالیده است. مشکل او گرچه درباره‌ی یک فیلمساز خاص است ولی به نظر می‌رسد مشکل سترون بودن نقد، امری عامتر درباره‌ی هنر، دانش و دین ما نیز هست. موضوعات عامتر را به بعد وامی‌نهم و فعلاً در نکاتی چند فقط به آنچه او نوشته است می‌پردازم. پیش از هر بند یا جمله در صورت لزوم، قید«از دید من» را اضافه کنید:

۱- کیمیایی پس از انقلاب یکی دو فیلم متوسّط دارد و بقیّه فیلمهایی ضعیف هستند. نه این نوشته نقد است و نه این نظر فتوا؛ تنها خواستم بگویم که این مطالب را از سر علاقه به کیمیایی نمی‌نویسم. کیمیایی آنقدر در این سالها فیلم بد ساخت که پرسش از اینکه چرا او فیلم بد می‌سازد برای من تبدیل به این شد که چرا او روزی فیلمهای خوب می‌ساخت! ( مانند «چرا گوزنها، گوزنها شد؟») نقدهای تند و بی‌منطق، نه تنها به او کمک نکرد که باعث شد تا پیله‌ای از شیفتگان میانسال- و این اواخر جوان- به دور خود بکشد و نتواند به دوران اوج خود برگردد. سؤال اینجاست: نقدی که با استدلال و لحنی نوشته شده که مخاطبش را برافروخته می‌کند، نمی‌تواند اصلاح‌گر و آگاهی‌دهنده باشد؛ آیا چنین نقدی خوب یا مفید است؟

۲- مجلّه‌ی فیلم هرگاه یک نشریّه‌ی سینمایی چیزی ابداع کرد، تلاش کرد آنرا در مجلّه‌ی خود بازتولید کند. پس از گزارشهای انبوه دنیای تصویر از سینمای جهان، مجلّه‌ی فیلم نیز دست به این کار زد و با بزرگ شدن روزافزون تصاویر بازیگران روی جلد دنیای تصویر تصاویر مجلّه‌ی فیلم هم- شاید از روی چشم و هم‌چشمی- در مقطعی از زمان بزرگ و بزرگتر شد شد تا جایی که من به شوخی می‌گفتم روزی بیاید که روی جلد یک دایره‌ی سیاه بزرگ ببینیم که زیر آن نوشته شده:« مردمک چشم پرویز پرستویی در فیلم ...»

۳- مجلّه فیلم مجلّه‌ی اعتدال و میانه‌روی است. امّا... اگر میانه‌ی اعداد صد و چهل، هفتاد باشد، میانه‌ی اعداد صد و بیست، شصت خواهد بود. به بیان دیگر زمانی مجلّه‌ی فیلم بین نقدهای دقیق و نوشته‌های جنجالی در نوسان بود که کف نوشته‌های مطبوعات بسیار بالاتر از الآن بود و ما شاهد این همه نشریّه‌ی زرد و شعاری نبودیم، سیاست ِهم خدا و هم خرمای سه تفنگدار فیلم باعث شده است که سطح مجلّه پایینتر بیاید چون نمی‌توانند از جذّابیّتهای تازه‌ی نشریّات ایران- مانند فوتبال یا حواشی سینما- چشم بپوشند.

۴- تازه این تشبیه عددی در صورتی بود که زمانی انواع صدها را داشتیم ولی حالا کجا می‌توان نقدی از بابک احمدی، صفی یزدانیان یا حتّی ایرج کریمی و خیلیهای دیگر اثری دید؟ نوشته‌های بهزاد عشقی نیز به نظر من با پافشاری بر نوشتن درباره‌ی سینمای وطنی کمی رنگ کهنگی به خود گرفته است. در ایمای هزارم نوشتم که نوشتن، ویرایش خود است. با نوشتن است که نویسنده، دانسته‌ها و ندانسته‌هایش را بازمی‌بیند و به آنها سامان می‌بخشد. با نوشتن و خود را معرض نقد دیگران قرار دادن است که سلیقه قوام می‌یابد و گرنه صرف دیدن و احیاناً سخن گفتن پیرامون آن اصلا‌ کافی نیست.

۵- با همه‌گیرشدن اینترنت، بسیاری از اخبار و مصاحبه‌ها خیلی پیش از انتشار در وب خوانده می‌شوند. فیلمیها نتوانسته‌اند با زمان پیش بروند. اکثرشان اصلاً به طرف وبلاگنویسی نرفتند و دیگرانی که رفتند نیز کمابیش دست کشیدند. احسان خوشبخت در اشاره به جاناتان روزنبام و وبلاگنویسیش او را آوانگارد نامید. حضور در وب الآن اصلاً نشانه‌ی آوانگارد بودن نیست. امروز وبنویسی امری کاملاً عادی بلکه ضروری است. محتوای بسیاری از نوشته‌های مجلّات در یک وبلاگ عادی هم یافت می‌شود. نقد نویسان  با وب‌نویسی و وب‌گردی آرام آرام متوجّه خواهند شد که چه چیز را در نشریّه بیاورند که جای دیگر یافت نشود. آنچه می‌تواند فیلم را دوباره فیلم کند، کشیدن پای افرادی است که بتوانند به آن رنگ و لعاب ببخشند. مقایسه‌ی دوره‌ی جدید ایران‌دخت با زمان زندانی بودن محمّد قوچانی می‌تواند از بسیاری جهات آموزنده باشد. موضوعات جدید، نگاه جدید به مسائل قدیم و کشف قلمهای جدید. پل زدن بین سینما و ادبیات، سینما و تاریخ، سینما و جامعه و- در یک کلام- سینما و زندگی می‌تواند فیلم را احیا کند.

۶- مجلّه‌ی فیلم مدّتهاست که دیگر جریان‌ساز و ابداعی نیست گرچه بیست‌وهفت سال سابقه به هرحال جایگاهی درخور برای این نشریّه فراهم می‌کند. برای نمونه فیلم در واکنش به اتّفاقات اجتماعی چند ماهه‌ی اخیر کاملاً خاموش بوده است؛ محافظه‌کاری این مجلّه معروف و چه بسا ممدوح است ولی می‌شد به بهانه‌ی اختلاف نظر قبادی و کیارستمی – بدون آوردن متن گفته‌های آنان به هم- بحث تعهّد فیلمساز را به شکلی کاملاً جدّی و بدون اشاره به حوادث اخیر پیش کشید یا به فناوری دیجیتال و فیلمهای موبایلی- باز هم بدون اشاره به فیلمهای موبایلی تظاهرات اخیر- پرداخت یا برای برخی فیلمهای سیاسی دیگر کشورها که مشابه با وضع امروز ایران است پرونده درست کرد، امّا فیلم هیچ کدام از این کارها را نکرد.

۷- بی‌انصافی است که فقط به فیلم بپردازیم و نگوییم که وضع دیگران نیز چنگی به دل نمی‌زند. «صنعت سینما» گاهی حرکتی نشان می‌دهد ولی این اندک، به حال سینمای ایران چه فایده‌ای دارد؟ سخن گفتن از امکان درآوردن نشریّات آنچنانی بدون نویسندگان آن چگونه ممکن است؟ چه کسانی قرار است چایگزین نسلهای قبل شوند؟ سعید راد از بازیگرانی می‌گفت که در سینمای پیش از انقلاب چشمها را خیره می‌کردند ولی جوانکان دماغ عملی و بزک دوزک کرده‌ی امروز چه چیزی برای نمایش دارند؟ همین را با کمی تغییر برای نویسندگان ما می‌توان به کار برد. به اوّلین نوشته‌های نویسندگان نسلهای گذشته نگاه کنید و آنرا با نوشته‌های منتقدان جوان فعلی مقایسه کنید. نظرها متفاوت است ولی من آن اتّکا به درک شخصی، خودسازی، تجربه‌ی حاصل از زندگی، مطالعه، جرأت، شهامت و اخلاق را نمی‌بینم. اگر بخواهیم مشکل اصلی چند سال اخیر گردانندگان فیلم را در یک عبارت بگویم، «ناتوانی از تعویض نسل» است. افرادی متفنّن جای کسانی را گرفتند که سینما همه‌ی زندگیشان بود.

۸- مقوله‌ای هست به نام نقد نقد. نقد می‌تواند همه چیز را در بربگیرد از جمله خود نقد را. شهرام جعفری‌نژاد زمانی نوشت که نقد، جواب یا اعتراض ندارد؛ او اشتباه می‌کرد جواب و اعتراض، خود نوعی نقد است ولی در حدّ دانش و فهم نویسنده‌ی آن. نقدهایی که طوسی به آنان اعتراض دارد چرا نقد نمی‌شوند تا چارچوبی برای نقد نویسی به دست آید؟ برای مثال «نادرست بودن نیّت‌خوانی» اگر به عنوان یک ملاک به کار رود، می‌توان به آغاز نوشته‌ی سعید قطبی زاده اشکال گرفت که نوشته است:« کیمیایی نمی‌داند که برای ادامه‌ی فعّالیّت فیلمسازیش چه باید بکند؛ آیا بهتر است که به سبک فیلمسازان بزرگ، ایده و سبکی را که به او و سینمایش نسبت می‌دهند در فیلمهای جدیدش نیز تداوم بخشد یا دست به نوآوری بزند یا اینکه هردو را با هم پیش ببرد»

همانطور که می‌بینید پرداختن به کارگردان و خواندن ذهن او جای بررسی فیلم را گرفته است. تا زمانیکه این ملاکهای کلّی به بحث گزارده نشود( چون ممکن است کسی بگوید که حق من است که کارگردان را نقد کنم یا می‌توانم نیّت او را کشف کنم حتّی اگر او انکار کند!) نقد نقد شکل نمی‌گیرد ؛ هم نقد درجا می‌زند و هم واکنشها به نقدها به همین صورت خواهد بود: اعتراض و خروش بی‌حاصل. طرف مقابل نیز باز در جواب، رفاقت منتقد با فیلمساز را یادآوری می‌کند و از بی‌تحمّلی در شنیدن نقد می‌گوید و ... این خطّو بگیرو برو.

۹- اعتراض به اینکه چرا فلانی چنان نوشت درست نیست. بیشتر می‌توان اعتراض کرد که چرا کسی، آنچه باید ننوشت. مثلاً این فیلم کیمیایی چه تفاوت عمده‌ای با فیلمهای پیشش دارد که حمیدرضا صدر، پیشتر آنچنان نوشت و حالا این‌چنین. برای مثال پولاد کیمیایی به همان بدی بازی می‌کند؛ چطور قبلاً به پدرش توصیه کرد که دست از سر پسرش بردار تا برود- به جای بازیگری- برای خودش کاری دست و پا کند، امّا حالا در نقد فیلم جدید چیزی از بازی بد همیشگی او نمی‌گوید؟ از مقوله‌ی نقد نقد که بگذریم، حالا فوتبال‌نویسی چیزی نوشته یا کسی مطلبی تند و با کنایه آورده، اینها خیلی مهم نیست اگر چند مطلب استخواندار و قوی یافت شود. مشکل، نبود نقد خوب است نه وجود نقد ضعیف.

۱۰- به نظر من یک نوشته، یک اثر هنری یا دانشی کامل، در میانه‌ی مربّعی حاصل تلاقی چهار خط است: احاطه‌ی کامل بر آن مقوله‌ی خاص، دانش نسبی درباره‌ی دیگر زمینه‌های مرتبط و جز آن، فردیّت مؤلّف و ربط آن اثر با شرایط روز. با محافظه‌کاری مجلّه‌ی فیلم، ضلع چهارم کاملاً حذف شده است، ضلع سوّم نیز چندان به چشم نمی‌آید و درباره‌ی دو ضلع اوّل نیز داوری نمی‌کنم. این بند را از آنجا که نیاز به پرداختن و مثال آوردن دارد، بعداً دنبال می‌کنم البتّه نه در مورد نقد سینما، برای سینما همین مقدار کافی بود.

پ.ن: این یادداشت پس از دریافت تهدید فرید در بخش نظرات ایمای سابق نوشته شد. دوستان افغانستانی مثلی دارند که می‌گوید:« ما هیچ‌گاه تسلیم زور نخواهیم شد مگر اینکه زور، پرزور باشد»!


یکشنبه 27 دی 1388
رو به قهقرا

            

طرّاحی دور جدید برنامه‌ی رو به فردا از دید من، نه حاصل عقب‌نشینی حاکمیّت است و نه نشانه‌ی عاقبت‌اندیشی و خردورزی بخشی از آن؛ پخش مناظره‌ها به دلیل اطمینان حاصل از تکرار خلافگویی خود (در نه دی بساط جنبش سبز جمع شد) است. آقایان وقتی مهربان، دموکرات، طرفدار مدارا و شنیدن حرف مخالف می‌شوند که بدانند پیروزند یا پیروز خواهند شد ولی حالا دستکم چهار اتّفاق دیگر افتاده است.

۱- کلهر، سلیمی نمین و دیگر شرکت‌کنندگان در این برنامه اصرار داشتند که بگویند ناآرامیها پایان یافته و حالا اکثریّت قاطع مردم با نظام هستند. از دید آنان تظاهرات چندصدهزار نفری ۲۵ خرداد به چند ده هزار روز قدس و سپس به چندصد نفر عاشورا رسید که مشتی آشوب‌طلب بودند امّا چهره، سابقه و منش کواکبیان و اطاعت به آشوبگران نمی‌خورد. حالا آشکار شده که یک نماینده‌ی مجلس و مدیرمسئول روزنامه و یک استاد و عضو هیئت علمی  دانشگاه که خواه‌ناخواه مخاطبان فرهیخته‌ی بسیاری دارند، هنوز بر سر حرف و ادّعای خود هستند پس ناراضیان چند آشوب‌طلب خیابانی نیستند و جنبش زنده است.

۲- توفیق دو اصلاح‌طلب بیش از آنکه به خاطر گفته‌های آنان باشد، به دلیل جهت‌گیری خاص افکار عمومی است. هم کواکبیان آنچنان که باید در مقابل شریعتمداری نایستاد و هم اطاعت جواب زاکانی را آنچنان که شاید نداد. این هم خوب است و هم بد. خوب است چون از این پس هر اصلاح‌طلبی به میدان بیاید و اعتراض کند دیگران برایش هورا می‌کشند یعنی حضور در برنامه و افشاگری و اعتراض، به خودی خود متضمّن برد و امتیازی به نفع اصلاح‌طلبان بی‌تریبون است ولی از طرفی نشان می‌دهد که فضای جامعه به شدّت قطبی شده و امکان غلبه‌ی شعار بر شعور هست. آن اوّلی را که خوب است و باید حفظ کرد ولی دوّمی را می‌توان با مشورت و اتّخاذ راهکارهای دقیق مباحثه و ارائه‌ی آمار و اطّلاعاتی که در این چند ماهه مردم از شنیدنش محروم بودند، اصلاح کرد.

۳- کسانی که از این پس به نمایندگی از اصلاح‌طلبان می‌آیند مشکل کمتری در بیان آزادانه‌ی مطالب خود دارند چون کواکبیان و اطاعت بسیاری از خطّ قرمزها را رد کرده‌اند. باید از این پس منتظر صراحت بیشتری بود که البتّه به شخصی که دعوت شده نیز بستگی دارد.

۴- برنامه‌ی رو به فردا تا زمانی که به صورت گفتگو بود و بدل به مناظره نشده بود، در قیاس با دیگر برنامه‌های صداوسیما نه حسنی داشت و نه قبحی ولی حالا اگر قطع شود یا به شیوه‌ی گذشته برگردد، جانب‌داری صداوسیما بسیار بیش از پیش به چشم می‌آید؛ اکنون دیگر نه می‌توانند گامی به پس بگذارند و نه به پیش.


جمعه 25 دی 1388
مسجد مهمان‌کش

            

بحث برخی پژوهشها که می‌شد، دوستانی که با استادان راهنمایی سروکار داشتند که به هر قیمت در پی اثبات برتری داشته‌های فرهنگ سنّتی بر دانش مدرن بودند شروع به گله و شکایت می‌کردند که استاد ما فلان قسمت از تحقیق ما را که کلّی برایش زحمت کشیده‌ایم کنار گذاشته یا زیر مقاله‌مان نوشته که «ما بهترش را داریم» یا انتقاد از فلانی را جایز نمی‌داند. یکی دو نفری که با صادق لاریجانی سابقه‌ی تحقیق داشتند در جوابشان می‌گفتند که بابا لاریجانی اصلاً این استاد شما را آدم حساب نمی‌کند و می‌گوید فکر بسته‌ای دارد و اندر محاسن شیخ صادق داد سخن می‌دادند که فکر بازی دارد و چنین و چنان است. من خودم کتابهای ترجمه‌نشده‌ی زیادی را دیده بودم که به پژوهشگران داده بود تا خلاصه کنند و احیاناً در نوشته‌ی خود به آنها ارجاع دهند. خیلی از دانشجویان و محقّقان کار می‌کشید و تا جایی که من می‌دانم انتظار رسیدن به هیچ نتیجه‌ی از پیش تعیین‌شده‌ای هم نداشت. با دانستن این پیش‌زمینه، خواندن این حرفها کمی عجیب بود و نبود.

بحث یا بررسی سخنان او یا کسی که می‌گوید باید مبانی علوم انسانی را از قرآن درآورد، بیهوده است؛ خستگی می‌آورد و نومیدی. ناامیدی از نبود گوشی برای شنیدن. علمی که مستند به قرآن( گفته‌ی رهبر) یا داشته‌های فرهنگ خودی( گفته‌ی لاریجانی) باشد، چه مزیّتی دارد؟ الزاماً هر استناد به قرآن (یا حکمت و کلام اسلامی یا هرچه فکر می‌کنید سرچشمه‌‌ی معرفت صحیح است) درست است؟ همین الآن انواع برداشتهای متفاوت از قرآن و سنّت داریم؛ نمی‌شود که همه‌ی آنها درست باشند. بن لادن اعمال جاهلانه‌ی خود را به همین قرآن مستند می‌کند. چرا راه دور برویم؛ منتظری با اتّکا به همین اسلام سنّتی، شما را نقد می‌کرد و محسن کدیور نیز الآن چنین می‌کند. می‌بینید که برداشتهای مستند به قرآن و حکمت و کلام الزاماً به نفع حاکمیّت ایران نیست. از طرف دیگر دوستان شما در نقد فرهنگ مدرن و دنیای فاسد غرب به فیلسوفان پست‌مدرن یا هر کس لازم بدانند، استناد می‌کنند؛ آنها که با قرآن کاری ندارند.  

رهبر که این جوابها را در پاسخ به اوّلین سخنان خود درباره‌ی علوم انسانی شنید، حالا می‌گوید که: «پژوهنده‌ی قرآن باید از نظر روحی و درونی زمینه پذیرش حقیقت ناب قرآن را داشته باشد زیرا در غیراینصورت ممکن است پژوهش در قرآن، در جهت مخالف آن استفاده شود. اگر دل پاکیزه نباشد، نتیجه آن می شود که از قرآن برای کوبیدن اسلام و جمهوری اسلامی و فضائلی که نظام اسلامی در اختیار ما قرار داده است، استفاده می شود.» یعنی حالا او رودربایستی را کنار گذاشته و می‌گوید که هرآنچه ما و بقای ما در قدرت را تأیید کند، خوب و مفید است خواه قرآن (یعنی تفسیر خودیها یا کسانی که دل پاکیزه دارند) باشد، خواه هر منبع دیگر. ملاک، تأیید ماست؛ اگر کردید که هیچ و گرنه دل ناپاک دارید! صریحتر از این نمی‌شود سخن گفت.

وقتی لاریجانی رئیس قوّه‌ی قضا شد، گفتم اگر به اقتضای همانی که هست عمل کند نیز خوب است و چیزکی نوشتم. او مقام عظمای ولایت نمی‌شناخت و خیلی لطف می‌کرد پیش از نام رهبر،«آقای» می‌آورد و به وضوح خود را از او و سایر شیوخ حکومتی عالمتر می‌دانست. پیش خود گفتم شاید به اقتضای همان که می‌داند کاری کند امّا او هم  یکی مثل دیگران شد. صندلی ریاست، اسطوره‌ی قدرت یا مسجد مهمان‌کش چیست یا کیست که هرکس را که زیر عبایش رود از خویش تهی می‌کند، به او رنگ خود را می‌زند و کلام خود را بر زبان او جاری می‌کند؟ سی سال زمان لازم بود تا نظریّه‌ی درآمیختن دین و سیاست در ایران امتحان شود؛ دینی که اکراه‌بردار نیست با سیاستی که ناگزیر از اعمال قدرت است. هنوز هم می‌توان تفاوتهای مسیحیّت قرون وسطی و اسلام حقیقی را برشمرد و روی کاغذ از آن دفاع کرد ولی گرچه علوم انسانی مانند علوم تجربی متّکی به آزمایش نیستند ولی محک تجربه در ارزشیابی آنها خیلی هم بی‌تأثیر نیست. کسانی که دلبسته‌ی تئوریهایی هستند که یک‌بار یا بیش از یک‌بار در عرصه‌ی تجربه جواب خوبی نداده‌اند و می‌گویند آن بار درست نبود امّا می‌توان آنرا بهتر اجرا کرد، بیراه نمی‌گویند ولی حتماً باید این را که آن تئوری لااقل یک یا چند بار این ظرفیّت را داشته که خرابی به بار بیاورد به عنوان امتیازی منفی برای خود منظور کنند و گرنه خود را فریب داده‌اند. دفاع من هم از مشارکت معارف دینی در ساختار سیاست آینده از اساس با آنچه در این سی سال اجرا شد تفاوت می‌کند که توضیحش را می‌گذارم برای بعد. من کسانی را که ایران را سه دهه آزمایشگاهی برای تئوریهای خود کردند خیلی ملامت نمی‌کنم امّا الآن از کسانی که علیرغم سی سال وعده دادن، هنوز سخنان سال پنجاه و هشت درباره‌ی علم قرآنی و جامعه‌ی اسلامی را بازگو می‌کنند و ما را به فرداها حواله می‌دهند، متعجّبم.


چهارشنبه 23 دی 1388
«چطور می‌شد»ها

             

درباره‌ی «آینده‌ در گذشته» پیشتر چیزهایی نوشته بودم مثل اینکه:

۱- چطور می‌شد حضرات علما دست از زرنگی و نیّت‌خوانی برمی‌داشتند و می‌گذاشتند که رضاخان اعلام جمهوری کند؟ در یک نظام جمهوری اصلاحات به هر حال خیلی بهتر از نظام پادشاهی شکل می‌گیرد. دستکم پس از اشغال متّفقین، آنان به جای پسر بی‌عرضه‌ی رضاشاه یکی از دولتمردان قدر را انتخاب می‌کردند و چرخه‌ی پدر و پسری در نظام قدرت ایران به هم می‌خورد. بعدها نیز به جای انقلاب علیه تاج و تخت موروثی، اعتراض علیه یک رئیس جمهور یا انتخابات مشکوک داشتیم، فکرش را بکنید، چیزی شبیه جنبش سبز در دهه‌ی چهل!

۲- چطور می‌شد مصدّق آنقدر تند نمی‌رفت و همراهی نیمه‌ی مذهبی را از دست نمی‌داد؟ (اتّفاقی که الآن نیز ممکن است رخ دهد) چطور می‌شد اگر کودتا را پیش‌بینی می‌کرد و از نیروی مردمی در جهت خاموش کردن آن استفاده می‌کرد؟ اصلاً چطور می‌شد اگر پس از رفتن شاه اعلام جمهوری می‌کرد؟

۳- (این یکی یک مقدار درد دارد) چطور می‌شد بازرگان و سحابی پس از نوشتن پیش‌نویس قانون اساسی پیشنهاد به رفراندوم گذاشتن آن (نظر آیت‌الله خمینی) را می‌پذیرفتند و بر لزوم تشکیل مجلس مؤسّسان پای نمی‌فشرند؟ در این صورت یک قانون اساسی معتدل بدون ولایت فقیه حاکم می‌شد.(آن زمان شعار«مرگ بر ضدّ ولایت فقیه» هنوز اختراع نشده بود!)

دلیل مخالفان مجلس مؤسّسان این بود که این مجلس باید با تعداد فراوان تشکیل می‌شد و تصویب قانون اساسی شاید چندسال زمان می‌برد که خیلی به صلاح نبود. آیت‌الله خمینی و کسانی چون طالقانی، بهشتی، هاشمی رفسنجانی، مهدوی کنی، باهنر، خامنه‌ای، عزت‌الله سحابی موافق به رفراندوم گذاشتن آن بودند. رفسنجانی - به روایت ابوالحسن بنی‌صدر- گفته بود:« هی می‌گید مجلس موسّسان، موسّسان، خیال می‌کنید چه کسانی می‌آیند؟ یک مشت متعصّب... می‌آیند و یک کلمه‌ای را هم رفسنجانی به کار برد که... (و افزود) بگذارید آقا این قانون اساسی که به این پاکیزگی تهیه شده تصویب شود». مجلس مؤسّسان تشکیل نشد و مخالفت و ایده‌آل‌گرایی  مهندس بازرگان، یدالله سحابی، بنی صدر، هاشم صبّاغیان، ابراهیم یزدی و احمد صدر حاج سیدجوادی باعث شد که مرحوم طالقانی پیشنهاد میانه‌ای دهد و مجلسی کوچکتر از مؤسّسان را پیشنهاد کند که بیایند و قانون اساسی را تصویب کنند ولی آنان پیش‌نویس دولت موقّت را به کناری نهادند و حسن آیت، منتظری، بهشتی و عدّه‌ای دیگر ولایت فقیه را مطرح کردند و... شد آنچه می‌دانیم.

به نظرم در اندیشیدن به یک قانون اساسی مناسب پیش رو، بررسی پیش‌نویس قانون اساسی بسیار لازم است. این قانون اساسی یک ویژگی تاریخی دارد و آن هم این است که واقعاً می‌توان آنرا برآیند انقلاب پنجاه‌وهفت، «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر» و رأی مردم به آن دانست. متأسّفانه مجلس خبرگان قانون اساسی کاری کرد که یک نظریّه‌ی خاص و کم‌طرفدار، جمهوریّت را بسیار کم‌رنگ کند و بعدها در بازنویسی و بعدتر در نحوه‌ی تفسیر شورای نگهبان منصوب رهبر، نقش مردم فقط به حضوری تزئینی بدل شد.

پیش‌نویس قانون اساسی پیشنهادی دولت موقّت را می‌توانید از اینجا دریافت کنید. کسانی که تا کنون آنرا نخوانده‌اند، با خواندن آن از اینکه فرصت به همه‌پرسی گذاشتنش از دست رفت، بسیار متأسّف خواهند شد. به گمانم همه با تقسیم‌بندی کدیور در گفتگو با لوموند موافق باشند ولی اختلاف بر سر مقدار موافقان هر کدام از سه سلیقه باشد؛ اگر قانون اساسی فعلی را قانون مطلوب طرفداران ولایت فقیه بدانیم و یکی دو قانون اساسی عرفی که نوشته شده را قانون اساسی مطلوب گروه دوّم، پیش‌نویس قانون اساسی با ویرایشی حاصل تجربیّات این سه دهه، می‌تواند نماینده‌ی گروه اوّل باشد.


دوشنبه 21 دی 1388
نکات سبز- ۱۳

            

ن۱- معترض خوب، معترض شکست‌خورده است

از کسانی که هر گونه اعتدالی در سخنرانی ۱۹ دی رهبر دیده‌اند تعجّب می‌کنم. با یک غوره سردی و با یک مویز گرمی؟ سخنانی مانند «او به طرف میانه‌روها متمایل شد» یا مانند آن نشان از نشناختن روحیّه‌ی وی دارد و اینکه رفتار او پیش و پس از به دست گرفتن قدرت هنوز بررسی نشده است. کلام او همان کلام همیشگی بود به علاوه‌ی اندکی- و تنها اندکی- آرامش که ناشی از پایان یافته دیدن خطر جنبش سبز بود. وقتی یک قائله خاتمه یافت، پدری کردن و همه را به آرامش دعوت کردن کار سختی نیست. این اعتدال ظاهری مانند خطاپوشی، آمرزش‌خواهی و تسلیت‌گویی او پس از درگذشت آیت‌الله منتظری است. 

زیر لینک پیام تسلیت رهبر به مناسبت فوت آقای منتظری نوشتم« منتظری ِخوب، منتظری مرده است». همانگونه که در زمان سخنرانی او که به حصر مرحوم منتظری انجامید حس کردم که برای اوّلین بار ترس و اضطراب را در کلام و چهره‌ی رهبر جدید می‌بینم، حالا نیز- متأسّفانه- نمی‌توانم شور و شعف پنهان این پیام را که بیانگر راحت شدن از یک مزاحم همیشگی که یادآور قد و قامت بعضیها بود، انکار ‌کنم.

در ایمای گذشته نوشتم که بعضی افراد، دروغها را آنچنان باور می‌کنند که دیگر حتّی به قیمت از دست دادن جایگاه خود دست از آن نمی‌کشند. متأسّفانه کار عالیرترین مقام از مصلحت‌سنجی – به نفع خود، اسلام، نظام یا هرچز دیگر- گذشته است. او از دید من بر نظم کنونی و روال بیست سال گذشته آنقدر اصرار خواهد کرد تا یا به فروپاشی نظام بینجامد یا ایرانی که «نظام» را برنمی‌تابد، سراپا«نظامی» شود.

ن۲- نامها و محتواها

پس از گفتگوی محسن کدیور با لوموند، دعوا بر سر نام حکومت ایران آینده راه افتاده است؛ که با پسوند اسلامی باشد یا بدون آن. ابتدا گفتن یک نکته اینجا لازم است که اگر فرصتی شد بعد خودم یا دیگران آنرا باز کنیم. به نظرم می‌آید که دعواهای لفظی در این زمان بسیار ویرانگر است؛ ویرانگر نه از این جهت که اختلافات را دامن می‌زند بلکه ممکن است تا نوشتن یک قانون اساسی جدید ادامه پیدا کند و باعث شود که اصل نهان بماند. همانطور که دموکراسی چه در نظام پادشاهی و چه در نظام جمهوری در جهان امروز یافت می‌شود، قوانین اسلام نیز هم در کشورهایی یافت می‌شود که حکومتشان پسوند اسلامی دارند یا ندارند. جنبش فعلی امری انتزاعی نیست، اعتراضی به عددسازی در انتخابات است و محور اصلی معترضان و سخنگویان اصلی یا روحانی یا مقیّد به مذهب هستند. این موج اعتراضی خوشبختانه بعدی وسیع یافت و همه را در برگرفت و هیچ کس ما و شما نکرد. امّا باید متوجّه بود که همانطور که پسوند اسلامی یا مسلمان یا روشنفکر دینی یا هرچه مانند آن، لزوماً به معنای این نیست که سخنان گوینده ربطی به معارف اسلام داشته باشد، بی‌پسوند بودن یا پسوند لائیک یا عرفی داشتن هم به معنای این نیست که آن شخص طرفدار دموکراسی و عقلانیّت باشد. روشنفکران غیرمذهبی زیادی هستند که گوشی برای شنیدن سخن غیر و پذیرفتن واقعیّات جامعه‌ی ایران دارند و به عکس، کسانی هستند که سی سال با بدترین واژگان هرگونه اعتقاد مذهبی را با تمسخر و توهین توصیف کرده‌اند و بنیادگرا و روشنفکر و نواندیش دینی را به یک چوب رانده‌اند و حالا به محورهای جنبش سبز« مدّعیان رهبری» می‌گویند؛ انگار حرکتی خودجوش بوده بعد دو سه نفر دوان دوان خود را رسانده‌اند که بگویند ما هم هستیم!

برای شروع اینکه چه باید کرد و حرف چه کسانی را نباید خیلی جدّی گرفت،همین نقطه‌ی آغاز خوبیست. اوّل اینکه هر کسی با هر گرایش فکری که به طرف مقابل خود توهین می‌کند و خواهان حذف اوست، کسی نیست که بازی دموکراسی و مدارا و تحمّل مخالف را برتابد و گرنه چنین نمی‌گفت. دوّم اینکه بالاتر از واقعیّات جامعه گفتم؛ واکنش به توهین ادّعایی به عاشورا نشان داد که نباید با مذهب از در ستیز و دشمنی درآمد، یا معتقدی که هیچ یا نیستی که بهتر است با مذهبیان مدارا کنی نه اینکه با قلم و سخن- یعنی تنها چیزی که فعلاً در دسترس است- به آنان و عقایدشان بتازی( نقد طبعاً با بدوبیراه گفتن متفاوت است). سوّم و دست آخر هم باید بدانیم که نامها، نوع حکومت را تعیین نمی‌کنند. برای داشتن قانون اساسی آینده، ابتدا توافق بر شیوه‌ی حکومتداری مهمتر است از نام آن است. برخی نوشتن یک قانون را از ابتدا می‌پسندند امّا من آینده را حاشیه‌ای بر گذشته می‌دانم. نقد و اصلاح همین قانون اساسی و تکیه بر یافته‌های نوین بشری و داشته‌های سنّتی و تلاش در جهت آشتی دادن آنها تنها راه عقلایی است و گرنه هر یک از دو طرف ماجرا که احساس سرخوردگی کند، زمینه‌ی ناآرامیهای آینده را فراهم می‌کند. لزوم ایجاد توافق بین دستاوردهای دنیای جدید و داشته‌های سنّتی یا مبنای معرفتی دارد که چه بهتر یا از دید برخی فقط تاکتیک است که باز هم سودمند است ولی انکار کامل آن از دید من به صلاح نیست.

ن۳- زمان آفرینش و کنشمندی

جنبش فعلی راهی بی‌نظیر برای تغییر است، آنچه که یک سال پیش به فکر کسی خطور نمی‌کرد. اگر محورهای این نهضت- به ویژه موسوی- به هر دلیل سکوت کنند، صدمه‌ی سختی به آن خواهد خورد. برعکس کسانی که می‌پندارند با تکرار طوطی‌وار سخنانی مانند «بیچاره ملّتی که به قهرمان نیاز دارد» کار مهمّی انجام می‌دهند، من معتقدم که نخبگان، نوابغ و رهبران اوّلاً بر اساس نیاز کس یا کسانی به وجود نمی‌آیند؛ ثانیاً بر اساس این گفته بسیاری از ملل- اگر نگوییم همه- مشتی بیچاره‌اند چون تاریخ پر از بزرگانی است که توانسته‌اند با منش و کنش خود ملّت‌ها را به راه درست یا نادرست ببرند؛ ثالثاً کوچکی و بزرگی افراد امری دستوری نیست، طبیعی است و نمی‌توان جلو آنرا گرفت؛ رابعاً نقش آنان بسیار بیش از آن چیزی است که می‌پنداریم. درست است که نخبگان، کوچکتر بودن دیگران را به آنان یادآوری می‌کنند ولی در رشد و بالندگی دیگران موثّرند. شاید دردآور باشد که بدانیم مهاجرت نخبگان علمی و بعضی عوامل دیگر در چند دهه‌ی گذشته باعث شده ضریب هوشی جامعه‌‌ی ایران پایین بیاید( این گزارش و تحلیل را مطالعه کنید). به جای انکار نقش بزرگتران برای توجیه کوچکی خود بهتر است، نقش آنان را بپذیریم و تلاش کنیم دیگران را نیز بالا بکشیم. از بحث دور نیفتم ولی این گفته‌ی برشت را در توجیه برهوت فعلی شعر و داستان ایران بسیار شنیده‌ام و در سیاست این روزها نیز بی‌رهبر بودن جنبش سبز گویی موهبتی است که از زبان برخی گفته می‌شود. آیا انقلاب بهمن پنجاه و هفت بدون رهبری مانند سیّدروح‌الله خمینی تصوّر می‌شود؟

وقت آن است که موسوی توان و جنم خود را نشان دهد، حاکمان به خیال خود جنبش را با نمایش«دهها میلیون نفری» نهم دی ساکت کرده‌اند و حالا هر معترض خیابانی محارب است و جزای محارب نیز معلوم. راهپیمایی بیست و دو بهمن امری همگانی است پس نه نیاز به مجوّز دارد نه فریاد و شعار و شادی در آن توهین به یک روز مقدّس به شمار می‌آید. شعارهای ابتدایی انقلاب پنجاه و هفت هنوز هم محقّق نشده است. آرمانهایی که در قانون اساسی دستپخت مجلس خبرگان کم رنگ شد و در بازنویسی سال شصت و هشت به کمترین حد رسید و با تفسیر شورای نگهبان نابود شد. از چهار شعار اصلی انقلاب، «استقلال» با دیگرستیزی اشتباه گرفته و سه تای دیگر لوث شد. بازگشت به بیست و دو بهمن و حکومتی که در آن همه حقّ بیان و انتخاب دارند(سخنانی که در پاریس شنیدیم) هنوز راهگشاست. اصلاح‌طلبان گرچه در وضع بدی هستند و بسیاری از آنان در زندانند و بسیاری نیز امکان فعّالیّت ندارند، باید بتوانند با ابزار اینترنت و مانند آن سازماندهی مناسبی برای بیست و دو بهمن بکنند. به نظر من به هیچ شعار تندروانه یا عادی احتیاج نیست. حاکمیّت و رسانه‌ی خائن به ملّت می‌گویند که جنبش سبز تمام شده است. همین که راهپیمایان بگویند این جنبش پرتوان و قدرتمند هنوز جریان دارد، بسیار است. سکوت و داشتن نمادهایی دال بر نبود آزادی بیان و آزادی پس از بیان، گرامیداشت زندانیان و کسانی که در این چند ماه از بین ما رفته‌اند، بسیار گویاتر از هر شعاری است. موسوی تا به حال بیشتر واکنش داشت ولی حالا وقت خلّاقیّت، ایده‌های جدید و کنشمندی است. 

پ.ن: سخنان امروز خاتمی را نخوانده بودم؛ گویا او هم شعارهای اوّل انقلاب را رهگشا دانسته است امّا دفاع او از اصل ولایت فقیه را برخی به معنای دفاع او از مصداق فعلی این اصل دانسته‌اند که بدفهمی دیگریست. اتاق فکر جنبش سبز و نزدیکان آنان تا زمانی که افراد ساکن ایران به این نتیجه برسند که صریحتر سخن بگویند، بهتر است که در تبیین خواسته‌ها و راهکارها جدّی‌تر به میدان بیایند. 


شنبه 19 دی 1388
دروغ دستوری

                                اثر مرتضی خسروی

                                                                                  امام علی(ع): من صارع الحقّ صرعه
                                                                       (هر کس با حقیقت در بیفتند، مغلوب آن خواهد شد)

با تماشای فیلم مستند قتل نداآقاسلطان کمی کنکاش درباره‌ی‌ راست و دروغ جا دارد:
۱- گوینده، گفته و حقیقت، سه جزء تشکیل دهنده‌ی بازی راست و دروغ هستند.
۲- اگر گفته مطابق با حقیقت نباشد، راست نیست؛ یا ناآگاهانه است که اشتباه است ولی اگر آگاهانه باشد دروغ نیز هست.
۳- دروغ معمولاً در تنگنا گفته می‌شود و شخص از برملاشدن آن بیمناک است.
۴- حقیقت مهیب است. هیبت حقیقت را به هنگام فاش شدن یک دروغ در چهره‌ی دروغگو می‌توان دید.
۵- اگر کسی دروغ را آگاهانه و بی‌عذاب وجدان گفت یا روحاً بیمار است یا دروغ آگاهانه را بر اساس مصلحتی موقّت یا دائم گفته است.
۶- دروغ مصلحتی موقّت جایی است که هدفی مانند حفظ جان، وسیله را توجیه می‌کند مانند اسیری که مشخّصات نظامی جبهه‌ی خودی را به دروغ می‌گوید یا کسی برای نجات جان خود دروغ بگوید و عقاید خود را انکار کند؛ اینها دروغهای موقّتی هستند و در شرایط عادی انکار می‌شوند.
۷- امّا یک دروغ هست که هیچ وقت انکار نمی‌شود اینگونه دروغ آگاهانه را دروغ دستوری نام می‌نهیم.
۸- دروغ دستوری معمولاً در مقابل یک راست گفته می‌شود مثلاً از یک گروه سیاسی چند ده تن نفر کشته می‌شوند و گفته می‌شود که از گروه مقابل نیز چند نفر کشته شده‌اند یا کسی حرفی را که چندی پیش گفته و فیلمش موجود است، انکار کند.
۹- حرف راست راهی به سوی واقع و وسیله‌ای برای کشف حقیقت است ولی دروغ دستوری خودش هدف است چون اوّلاً واقعی وجود ندارد، ثانیاً کسانی هستند که دوست داشته باشند آنرا بپذیرند؛ همان را به عنوان واقعیّت می‌گیرند و باور و تکرار می‌کنند.
۱۰- دروغگویی همیشه ساده‌تر از راستگویی است، راست همیشه یکی است ولی دروغ- اگر نگوییم بی‌نهایت- بسیار است. طول یک تکّه چوب اگر یک متر باشد، اندازه‌ی آن با یک گزاره بیان می‌شود ولی با هزاران گزاره می‌شود طول آن را به دروغ اعلام کرد.
۱۱- دروغگویی ابتدا دشوار است- به دلیل بند۴- ولی پس از تکرار بسیار لذّت‌بخش می‌شود. دروغگو احساس می‌کند که واقعیّت را با تمام هیمنه‌اش شکست می‌دهد با یک اراده و کمی خلّاقیّت و پامنبریهای مهیّا می‌توان با هر دروغ، جشن پیروزی بر حقیقت گرفت.
۱۲-انتخاب دروغ نیز بسته به فهم، درایت و هدف دروغگوست مثلاً آنکه می‌گوید منافقان برادرزاده‌ی موسوی را کشتند با آنکه می‌گوید موسوی خود برادرزاده‌اش را کشت خیلی فرق دارد.
۱۳- دروغ می‌تواند از یک عادت فراتر رود و جزو طبیعت دروغگو شود تا جایی که عنصر آگاهانه بودن آن از بین رود و شخص دروغگو واقعاً فکر کند که دارد راست می‌گوید. گفتگو با چنین کسی بسیار دشوار است. مثلاً «ابرقدرت بودن ایران در جهان» یا اینکه «دل ملّتها با انقلاب ایران است» یا «اسلام در دولت فعلی بیش از دولتهای پیش اجرا شد»، برای بعضی فقط ناشی از نبود اطّلاعات است ولی برای برخی آن چیزی است که دوست دارند باور کنند. فقط گروه اوّل را با اطّلاع‌رسانی می‌توان آگاهاند و رخنه کردن در باور گروه دوّم بسیار سخت است. اینان فقط بر باور خود پافشاری می‌کنند حتّی در صورتیکه به ضرر آنها باشد، دست از آن برنمی‌دارند.( به این جمله‌ی آخر بعدها می‌پردازم)
۱۴- دو نمونه از دروغهای دستوری:
نمونه‌ی یک: ندا در خیابان کشته شد که گفته می‌شود قاتل یک بسیجی و با کلت کمری بوده که نام او نیز موجود است.
دروغ اوّل: منافقان ندا را کشتند.
دروغ دوّم: نیروهای نفوذی خارجی او را کشتند.
دروغ سوّم: یک خبرنگار بی‌بی‌سی او را کشت.
دروغ چهارم: ندا در خیابان به وسیله‌ی آرش حجازی انگلیسی و دوستش کشته شد.
دروغ پنجم: ندا در نمایش قتل خود بازی کرد و خون روی صورت او رنگ است، او در ماشین به وسیله‌ی کارگردانان این نمایش کشته شد.
نمونه‌ی دو: گروهی روز عاشورا پس از آتش زدن چند سطل آشغال و کندن نرده‌های خیابان با مشت و لگد با نیروی انتظامی درگیر شدند.
دروغ اوّل: روز عاشورا، این افغانیها بودند که با گرفتن پول در تظاهرات شرکت کردند.
دروغ دوّم: گروه فوق برای اهانت به امام حسین به خیابان آمدند.
دروغ سوّم: معترضان قرآن را آتش زدند.( فیلم این ادّعا هنوز کارگردان مناسبی نیافته است)
دروغ چهارم: رهبران معترضان عاشورا بهائیان مسلّح بودند.
دروغ پنجم: کارگردان اعتراضات عاشورا کاردار یک سفارت خارجی بود.
۱۵- چند نمونه برای شکوفایی خلّاقیّت شما:
الف. پیش از اعلام نهایی و نیمه‌شب سایتهای الف و جهان نیوز خبر از پیروزی نهایی ا.ن دادند.
دروغ الف: چنین چیزی نیست و تصاویر موجود فتوشاپی است.
ب. دکتر کهریزک با دارو مسموم و به قتل رسید.
دروغ ب: او از ترس عواقب کوتاهی خود در درمان بازداشتیان خودکشی کرد.
ج: دو گلوله به اتوموبیل مهدی کروبی شلیک شد.
دروغ ج: گروهی از سبزها قصد کشتن کروّبی را برای گرم‌کردن تنور جنبش سبز دارند.
۱۶- تمرین اوّل: برای گزاره‌های زیر دروغ دستوری- متفاوت با آنچه در این مدّت گفته شده- بسازید:
الف. خودروی نیروی انتظامی روز عاشورا چند نفر را زیر گرفت.
ب. مصطفی غنیان روی پشت بام خانه‌شان به وسیله‌ی تک‌تیراندازان شکار شد.
ج. محسن روح‌الامینی و دیگر بازداشتیان کهریزک از عفونت ناشی از شکنجه درگذشتند.
۱۷- تمرین دوّم: گزاره‌های دروغ دستوری زیر بر اساس چه گزاره‌های راستی ساخته شده‌اند؟
مقام رهبری امروز بر دلها حکومت می‌کنند. بی‌حجابی باعث تمام انحرافات امروز ماست. منتقدان ولایت به دنبال لذّتهای حرام هستند. راهپیمایان روز دفاع از ولایت، میلیونها نفر بودند. خانمهای شل‌حجاب طرفدار ولایت نشانگر این هستند که رهبر بر قلب همه حکم می‌راند ولی خانمهای مشابه طرفدار موسوی نشانگر این هستند که سبزها را بی‌دینان تشکیل می‌دهند. سبزها در روز عاشورا به هیئات مذهبی و چایخانه‌ی امام حسین به عنوان هدف اصلی خود حمله کردند و قالی دزدیدند. تظاهرکنندگان در روز عاشورا اسلحه‌ی پرتاب سوزن داشتند. آرای مهدی کروّبی از آرای باطله کمتر بود. انگلیس اگر باز به اظهارنظر درباره‌ی ایران ادامه دهد، تودهنی خواهد خورد. حضور نیروهای حزب‌الله لبنان در میان سرکوبگران تظاهرات ایران، نشانگر یکی بودن امّت اسلامیست ولی یک دختر دانشجوی کنجکاو فرانسوی بی‌گمان جاسوس است(همانطور که سفر مارکوپولو نیز برای جاسوسی بوده است). فیلم کامل آتش‌زدن عکس امام موجود است و آتش‌زنندگان دستگیرشده‌اند. مجید توکّلی با لباس زنانه دستگیر شد. تمام دغدغه‌ی حاکمیّت دفاع از اسلام و ولایت است، دعوا سر لحاف ملّا نیست.


پنجشنبه 17 دی 1388
نکات سبز- ۱۲

                        

ن۱- می‌گویند سقوط حتمی رژیم پهلوی از پاییز و زمستان پنجاه و هفت آغاز نشد، بلکه زوال از زمانی قطعی شد که مقامات زن و فرزند خود را به خارج فرستادند. زن و بچّه‌ی روح‌الله حسینیان را نمی‌شناسم ولی استعفای او بسیار معنادار است، حتّی ممکن است علیرغم این استعفا در مجلس باقی بماند ولی چرا استعفا؟ ظاهراً قضایا مهار شده و از این به بعد حتّی یک راهپیمای خیابانی هم محارب است، پس نگرانی برای چیست؟

حسینیان از مقامات باسابقه‌ی اطّلاعاتیست و هنوز به آخرین اخبار و آمار دسترسی دارد، او حتماً می‌داند که چه سیلی در راه است، خیلی بعید نیست که او رفتنی شدن این ساختار را حس کرده باشد و به فکر برون بردن گلیم خویش از معرکه افتاده باشد. زمان این را ثابت می‌کند.

ن۲- صفْارهرندی ضمن سخنانی به هاشمی رفسنجانی توپیده که تویی که از حکومتی نبودن مرجعیّت می‌گویی مگر خودت از خلع مرجعیّت شریعتمداری دفاع نکرده بودی؟ این حرف درست است و من هم چیزی شبیه به این را درباره‌ی صانعی نوشتم. به نظر من بین حال و گذشته‌ی افراد دستکم سه گونه رابطه می‌توان برقرار کرد:

الف. گذشته ربطی به الآن ندارد و ملاک فقط مواضع کنونی است و نباید گذشته را نبش قبر کرد. این کار باعث اختلاف و دودستگی نیز می‌شود و عقلاً مردود است.
ب. به کسی که در گذشته کارهای اشتباه کرده نباید اطمینان کرد.( مثلاً کانون نویسندگان یکی از شرایط عضویّت در این کانون را دست نداشتن در سانسور در گذشته می‌داند.)
ج. ملاک سنجش افراد عقاید و کارهای فعلی است ولی گذشته را نباید فراموش کرد. کسی که امروز جرأت اعتراف به اشتباهی که قبلاً کرده ندارد، چطور می‌تواند در پی اصلاح باشد؟ مگر ملاک کرده‌ها و گفته‌ها نیست؟

مورد الف را بسیاری به هنگام پیش کشیدن بحث تسخیر سفارت آمریکا به من گفتند و من نپذیرفتم. من در پی بیرون کردن کسی از جرگه‌ی اصلاح‌طلبان نیستم ولی آنکه که می‌خواهد جامعه را اصلاح کند، ابتدا باید بتواند خودش را اصلاح و ویرایش کند. گفتن «اشتباه کردم»، نشانگر بلوغی است که از یک اصلاح‌طلب انتظار می‌رود و لجبازی بر سر آنچه انجام داده و گفتن «هر عملی را در ظرف زمان آن می‌سنجند» تنها پاک کردن صورت مسأله است. کنکاش و بازسازی گذشته باعث می‌شود که آینده روی مبنای صحیحی بالا رود نه ماستمالی کردن و پشت گوش انداختن. دیوار کج، تا ثریّا کج بالا می‌رود.

مورد ب هم به نظر من بسیار تلخ‌نگرانه و سخت‌گیرانه  است، باید به انسانها فرصت جبران اشتباه‌هایشان را داد، فرض کنید من روزی در دستگاه سانسور بوده باشم و حالا پشیمان شوم، چرا نباید دیگران به من امکان اصلاح خود را بدهند؟

منتظری از آن جهت منتظری شد که از همه جهت با دیگران فرق داشت، وقتی او می‌گوید من از تسخیر سفارت امریکا حمایت کردم و الآن می‌گویم اشتباه کردم، یعنی دارای شجاعتی است که حتّی برخی از بزرگان اصلاح‌طلب هم ندارند. هاشمی رفسنجانی و بسیاری دیگر باید بتوانند به اشتباهاتی که در گذشته کرده‌اند، اعتراف کنند و این در درجه‌ی اوّل برای خودشان خوب است.

گذشته را فراموش کرده‌ایم؟ جامعه، دهه‌ی شصت را فراموش می‌کند؟ چطور می‌توان به سوی آینده‌ای پر صلح و صفا رفت بی‌آنکه از بخشی از گذشته و اشتباهات خود اجتناب کنیم؟ چه کسی اصلاح‌طلب واقعی است، کسی مانند موسوی خوئینی‌ها که می‌گوید ما همان زمان هم با برخی کارهای امام موافق نبودیم یا کسی که دربست و بدون هیچ نقدی فقط به امام رجوع می‌کند و از او نقل قول می‌آورد؟ من برآنم که آیت‌الله خمینی نیز اگر الآن زنده بود، درمی‌یافت که بسیاری از گفته‌ها و کارهای آن زمان، حالا نتایج بدی به بار آورده‌اند و بهتر بود گفته یا انجام داده نمی‌شدند.


سه شنبه 15 دی 1388
نکات سبز- ۱۱

                سیّد روح‌الله خمینی و سیّد محمّدکاظم شریعتمداری    

ن۱- انتخابات بی انتخابات

این روزها هر کنش و واکنشی در ساحت سیاست و اجتماع را که در قاموس شرایط پس از انتخابات بگذاری، معنای دیگری می‌دهد. یک راهپیمایی، نظرسنجی یا هرگونه حضور جمعی به نحوی به نفع یا ضدّ حاکمیّت ارزشگذاری می‌شود و از سوی مردم نمره می‌گیرد. در این میان اندیشیدن به یک انتخابات در آینده (هرچه می‌خواهد باشد) به خودی خود جالب است و می‌تواند یک قدرتنمایی دیگر مردمی به حساب آید. حاکمیّت نیز که از انتخابات گذشته دلخوشی ندارد مانند مارگزیده‌ای که از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد، از آن می‌پرهیزد. نویسنده وبلاگ آمین با نکته‌سنجی دست روی جایی گذاشته که در هیاهوی سبز و سیاه به آن توجّه نشد. تغییرات لایحه‌ی تجمیع انتخابات آن هم با گزارشی که مهدی چمران از آن ارائه داد تا مدّتها هرگونه انتخابات در ایران را تعطیل می‌کند تا حاکمیّت نفسی به راحتی بکشد و برای طرّاحی برنامه‌ی انتخابات بعدی، پس از تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی خرداد امسال، وقت کافی داشته باشد. گرچه من شک دارم که این وضع بحرانی بخواهد تا دو سه سال دیگر ادامه یابد، یا تغییر در راه است یا سرکوبی خشن و آشکار و تبدیل ایران به یک پادگان بزرگ. من به دلایل بسیاری معتقدم که راه دوّم ممکن نیست ولی دوستان را به تأمّل در آنچه آمین گفته دعوت می‌کنم.

ن۲- سواره‌ها و پیاده‌ها

این روزها یکی از جلوه‌های حضور مردمی، نظرسنجی برنامه‌ی نود است که مدّتهاست به عرصه‌ای برای حضور سبزها تبدیل شده است. دیشب فردوسی‌پور به هنگام خواندن متن نظرسنجی نود سرش را پایین انداخته بود تا شیطنت چشمانش دیده نشود و بسیار زود آمار عجیب رأی‌دهی به گزینه‌ی سوّم را اعلام کرد. گزینه سوّم ضعیف‌ترین گزینه بود و در حالت عادی بیشتر بینندگان قطعاً به گزینه‌ی یک (بی‌کفایتی مدیران) رأی می‌دادند ولی رأی به رفتن بازیکنان بزرگ داده شد آن هم در حالیکه دادکان داشت می‌گفت که در تیم فعلی نه نفر از جام جهانی‌رفته‌ها حضور دارند! تفاوت سواره‌نظام و پیاده‌نظام «نظام» هم برای خودش حکایتی دارد. صداوسیما را ولایتمداران می‌گردانند ولی اکثر کارکنانش دل در گرو جنبش سبز دارند. این را با علم و یقین از دوستان خودم که آنجا مشغول به کارند می‌گویم. تا دیروز مشکلی نبود ولی پیاده‌ها امروز متوجّه شده‌اند که پیادگی سرنوشت آنها نیست و می‌خواهند سواره‌ها را به زیر بکشند و اینجا آغاز ماجراست.

ن۳- این جهان کوه است و فعل ما ندا

مدّتهاست دل و دماغ مفصّل‌نویسی ندارم و البتّه شرایط روز نیز نمی‌گذارد؛ پس به اشاره‌ای به یک موضوع و حاشیه‌ای کوتاه بسنده می‌کنم امّا هر وقت می‌خواهم درباره‌ی حوزه بنویسم از خیر آن می‌گذرم چون نمی‌شود به این کلاف سردرگم پرگره اشاره‌ای کرد و گرفتار آن نشد. مشکل بزرگ جدایی حوزه و بیرون حوزه، نداشتن درک متقابل دو طرف است. حوزویان آنچنان در چنبره‌ی عرفی که به صورت سنّتی مقدّس درآمده گرفتار شده‌اند که حتّی با حضور و تحصیل در دانشگاه از فضای ذهنی خود جدا نمی‌شوند و دانشگاهیان هم علیرغم کنجکاوی شدید، از نزدیک شدن به آن می‌پرهیزند، مثل کسی که دوست دارد شنا کند، پایش را اندکی در آب فرو می‌برد ولی می‌ترسد و خود را پس می‌کشد.

پیشتر به آیت‌الله سازی و مرجع سازی اشاره کرده بودم که نباید بی محابا هرکس را با هر لقبی نامید؛ نظر جامعه مدرّسین درباره‌ی آقای صانعی هم چیز غریبی نیست به شرط آنکه در پاسخ مراجعان باشد نه به شکل بیانیّه آن هم از سوی چند نفر محدود. اکثر نظردهندگان، جریان را غیرعلمی دیدند من هم فعلاً به همین موضوع می‌پردازم. دفتر آقای سیستانی به عنوان مرجعی که الآن می‌توان گفت بیشترین مقلّد را در جهان شیعه دارد، جامعه مدرّسین را مرجع تشخیص صلاحیّت مراجع ندانسته است که بی‌ارتباط به نگنجاندن نام سیّدعلی سیستانی در فهرست مراجع پس از درگذشت آقای اراکی نیست امّا خود من از نمایندگان مجتهد و مدرّس خارج این دفتر، انتقاد تند آنان را به فتاوای آقای صانعی و مرجع ندانستن او به عنوان یک دیدگاه شخصی شنیده‌ام. واقعیّت این است که بدنه‌ی سنّتی حوزه نمی‌تواند نظرات امثال صانعی را- صرف نظر از دقیق‌بودن یا نبودن آنها- تحمّل کند و نباید به ادامه‌ی اندیشه‌ی اجتهاد بر اساس زمان و مکان آیت‌الله خمینی و بعضی فتواهای او در اواخر عمرش در حوزه امید داشت؛ پس نظر دفتر بیش از آنکه به معنای تأیید مرجعیّت ایشان باشد، سیاسی‌کاری جامعه مدرّسین را برملا می‌کند. بررسی هر دو جنبه‌ی قضیّه از دیدگاه علمی ( داوری پیرامون نظرات نو فقهی و قضاوت یک یا چند اهل فقه درباره‌ی اجتهاد و مکانت علمی فقیه دیگر) بماند برای فرصتی دیگر امّا این نکته را همینجا اضافه می‌کنم که دوستداران آقای صانعی هرکار می‌کردند نمی‌توانستند مانند جامعه مدرّسین برای وی تبلیغ کنند چون در شرایط امروز، خزعلی و یزدی به هرکس بدوبیراه بگویند قطعاً به محبوبیّت او افزوده می‌شود! من اگر جای آقای صانعی بودم تشکّر ویژه‌ای از آنان به جا می‌آوردم.

فرزند آیت‌الله شریعتمداری، مدّعی شده که صانعی به همراه احمد خمینی از پایه‌گذاران خلع مرجعیّت آیت‌الله شریعتمداری بوده‌اند. اگر چنین باشد باید گفت که چیزی که عوض دارد گله ندارد؛ می‌گویند دنیا دار مکافات است، گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. إن‌شاءلله به زودی شاهد این باشیم که تمام کسانی که به نام حاکمیّت خدا به حقّ دیگران تجاوز کردند، همان که با دیگران کردند، روزگار با آنان بکند.


یکشنبه 13 دی 1388
تندرو کیست؟

               

بسیاری در این چند روزه به خصوص پس از عاشورا از تندروان دو طرف نالیده‌اند و همه را دعوت به اعتدال کرده‌اند، از نمایندگان اقلیّت مجلس تا حسن روحانی. غلامعلی رجایی نیز در وبلاگش یادداشتی نوشته و مطالب مشابهی را بیان کرده است. او بیانیّه محسن رضایی را از جلوه‌های این اعتدال دانسته است و مخالفان او را تندرو. او از سیّدمحمّد خاتمی نقل می‌کند که گفته است ما در پی قانع کردن موسوی بودیم که دست از مطالبات خود بردارد ولی تندروان کیهانی نگذاشتند. چند نکته به نظرم می‌رسد:

۱- هشت سال اصلاح‌طلبی، تمام توش و توان منتقدان برای برخورد مسالمت‌آمیز و قانونی با «نظام» بود ولی مظهر نظام به قول خودش خاتمی را مدیریّت کرد و او را تا حدّ یک تدارکاتچی پایین آورد. بازگشت موسوی از یک جهت عبث بود، چون می‌شد پرسید که خاتمی چه کرد که حالا او بتواند بکند؟ امّا خوش‌بینی من و امثال من آخرین بارقه‌های امید به اصلاح امور از مجرای تفسیرتحریف‌شده‌ی قانون بود ولی «نظام» نشان داد که حتّی برخورد مسالمت‌آمیز منتقد با خود را نمی‌پذیرد. او فقط تبعیّت و پیروی از سر طوع و رغبت می‌خواهد و لاغیر. آقایان، رضایی، روحانی و رجایی بد نیست به این پرسش جواب بدهند که اگر همین حالا موسوی بگوید که آقا خر ما از کرّگی دم نداشت، فعّالیّت سیاسی بدون انتخابات آزاد در ایران از این پس چه معنایی خواهد داشت؟ و آیا انقلابی که آنقدر خون به پایش ریخته شد تا ببالد و سی ساله شود، رواست که تیول یک گروه جزم‌اندیش و قدرت‌طلب شود؟

۲- موسوی اگر از مطالبات خود می‌گذشت، آیا عقلانی و اخلاقی بود که از حقّ مردم نگذرد؟ حقّ مردم و آرای نادیده گرفته شده ملک موسوی نیست، امانتی است نزد وی؛ او حق ندارد به آنها خیانت کند.

۳- به فرض که موسوی چنین کند، باید در انتظار یک فاجعه بود چون جنبش سبز به راه خود ادامه می‌دهد ولی با یک تفاوت. حالا که همه محوریّت موسوی و در کنار او خاتمی و کروبی- به علاوه سیدحسن خمینی و محمد موسوی خوئینی در پس پرده- را پذیرفته‌اند، ممکن است که با بیانیّه‌های او بتوان این حرکت واکنشی به سالها تحقیر شهروندان را مهار و هدایت کرد ولی در صورت کناررفتن موسوی، بهتر است نام جنبش را از همین حالا به جنبش سرخ عوض کنیم. من اصلاً به عاقبت رهاشدن این خشم بی‌مهار خوش‌بین نیستم و بدتر از آن دایره‌ی تکراری است که پیشتر گفتم و باز باید پس از آن در انتظار واکنش بود و باز واکنش و... .

۴- یک نکته‌ی دیگر هم شایان توجّه است و این هم اینکه همه فرض می‌گیرند که عرصه‌ی تقابل فعلی دو سر طیف دارد، یکی ضدّانقلابان عمدةً غیرمذهبی که می‌خواهند سر به تن جمهوری اسلامی نباشد( تا اینجا را موافقم) و سوی دیگر، اندیشه‌ی کیهانی است که در پس هر مخالفتی جاسوس و دشمن را می‌بیند و با سخیف‌ترین ادبیات با هرگونه میانه‌روی – از جمله نامه‌ی محسن رضایی- مواجه می‌شود؛ می‌توان بین آنها اعتدالی یافت و آنرا به رهبر پیشنهاد کرد. این قسمت نادرست است؛ یعنی پس از خطبه‌ی بیست و نه خرداد رهبر و نزدیک‌خواندن احمدی‌نژاد به خود و شنیدن تحلیلهای صددرصد کیهانی از زبان او، این پندار که وی تمایلی به اعتدال دارد را باطل می‌کند. اعتدال خوب است ولی وقتی رهبر خود در انتهای یکی از دو طیف ایستاده ولی فقط به دلیل جایگاهش از ادبیات ملایمتری استفاده می‌کند، بی‌فایده است. او خود را مساوی نظام می‌داند و مخالفت دیگری با خود را «ریزش نیروها» تعبیر می‌کند و انتقاد مسالمت‌آمیز را «سست‌عنصری» نام می‌نهد؛ متأسّفانه نظام تمایلی برای شنیدن مطلبی جز تحسین و اظهار ارادت ندارد.

۵- باید اعتدال در نظر را از اعتدال در عمل جدا کرد. اعتدال در نظر را اگر منحصراً به معنای میانه‌روی بگیریم، به یک معنا درست نیست. این مثال را پیش از این هم زده‌ام که اگر دو نفر جرّوبحث می‌کردند که دو به اضافه‌ی دو می‌شود چند؟ یکی بگوید چهار و دیگری بگوید شش، شما نمی‌توانی بگویی:«نه این و نه آن، می‌شود پنج خیرش را ببینی».  مرحله‌ی نظر، مرحله‌ی استدلال است و درستی یک نظر الزاماً بین دو سر طیف موافق و مخالف نیست. جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی تغییر ماهیّت داده است و با راهکارهای قانونی و به وسیله‌ی این افراد کوچکترین تغییری نخواهد کرد. سکوت و پاپس‌‌گذاشتن به بهانه‌ی اعتدال، از بین بردن تمام دستاوردهای حرکت مردمی سی سال اخیر علیه نظام شاهنشاهی و جایگزین کردن آن با یک حاکمیّت تک‌نفره‌ی دیگر است. اعتدال در عمل البتّه متفاوت است و شامل مسالمت‌آمیزترین راهها برای رسیدن به هدف است. هم با آتش زدن مکانها و درگیریهای نظامی و خونریزی می‌توان یک حکومت را ساقط کرد و هم با آرامش، اعتصاب، تظاهرات مسالمت‌آمیز و پرهیز از خشونت. برگزیدن شیوه‌ی دوّم نشانه‌ی اعتدال است ولی اعتدال در مرحله‌ی عمل. پیشنهادهای پنج‌گانه‌ی میرحسین و مطالبه‌ی با صبر و حوصله‌ی آنان بهترین راه برای رسیدن به مطلوب است که در دو بیانیّه‌ی جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین به مناسبترین وجه دیده می‌شود. این قصّه سر دراز دارد فعلاً به همین بسنده می‌کنم تا بعد.


جمعه 11 دی 1388
بیانیّه موسوی را درست بخوانیم

            

۱-  بیانیّه‌ی موسوی تمام آن چیزهایی را داشت که برای حفظ نظام، تمام شدن بحران و بازگشت آرامش لازم است به جز یک مورد. و این یک مورد است که کمتر می‌بینم کسی به آن اشاره کند، چه دوستان سبز که بخشهای ملایم این بیانیّه آنها را به واکنشهای منفی یا مثبت انداخته و چه طرفداران حاکمیّت که جرأت اشاره به آن یک مورد را ندارند. این مورد چشم اسفندیار نظام اسلامی و بر هم زننده‌ی آرامش پیش از طوفان در کشور است.

۲- این موارد، مواردی هستند که قضایا را به نفع ادامه‌ی حکومت ولایی و بقای شخص ولیّ فقیه پایان می‌دهند: 

الف: او خواهان آرامش است، پس برای عاشورا اطّلاعیّه نداد.
ب: تبرّی جستن از قدرتهای خارجی و گروهکهای ایرانی خارج از کشور.
ج: تأکید بر هویّت اسلامی.
د: هر گونه حرمت شکنی در روز عاشورا مورد تأیید او نیست.
هـ: دست برداشتن از انکار دولت و پذیرفتن آن.
و: آزادی زندانیان سیاسی نشانه‌ی درایت نظام است.
ز: آزادی مطبوعات، احزاب، تجمّعات و ... نشانه‌ی اقتدار نظام است.

۳- اگر خوب دقّت کنید، موارد بالا را من پیشتر در ضمن ده توصیه به رهبر گفته بودم. امّا با این قید که «اگر طرفدار رهبر» بودم، یعنی تمام ناراستی‌ها را نادیده می‌گرفتم و می‌خواستم «او» به عنوان رهبر و ولیّ فقیه باقی بماند، پس بسیاری مسائل را نگفتم. اصلی‌ترین چالش نظام با منتقدان و چشم اسنفدیار آن «آزادی انتخابات» در ایران است. دولت خاتمی بر سر لایحه‌ی انتخابات بود که به بن بست محض رسید و اعتراض به ردّ همین لوایح در شورای نگهبان از مقدّمات تحصّن و استعفای مجلسیان بود. اینجا خطّ قرمز اوّل و آخر نظام است. نظام موجود بر اساس غربالگری افراد در مرحله‌ی نام‌نویسی و نظارت دقیق استصوابی شکل گرفته است. استصواب یعنی طلب صواب، یعنی ما آنچه صواب و لازم و درست است برای مردم برمی‌گزینیم ولی جوری وانمود می‌کنیم که خودشان برگزیده‌اند تا پز مردم‌سالاری و دموکراسی هم بدهیم. راه‌حلّ دوّم موسوی دقیقاً این است: 

« تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها به نوعی که اعتماد ملت را به یک رقابت آزاد و منصفانه و بدون خدعه و دخالت قانع سازد. این قانون باید شرکت همه ملت را علیرغم تفاوت در آراء و اندیشه‌ها تضمین کند و جلوی دخالت‌های سلیقه‌ای و جناحی دست‌اندرکاران نظام را در همه سطوح منتفی سازد. مجالس اوّلیه انقلاب می‌تواند به عنوان الگویی مورد توجه قرار گیرند.»

اجرای این راه‌حل به معنای این است که تمام افراد با هر اندیشه‌ای بتوانند نامزد شوند و رأی آزادانه‌ی مردم به آنها تعلّق بگیرد. در صورت اجرای چنین قانونی، از افراد حاضر در ساختار سیاسی به نظر من، ده درصد هم باقی نخواهند ماند. مجلس سراپا دگرگونه می‌شود، رئیس‌جمهور عوض می‌شود و مجلس خبرگانی روی کار می‌آید که جایگزین مناسبتری برای سیّدعلی خامنه‌ای خواهد داشت.

۴- داوود میرباقری پی‌داری ساخته بود به نام «گرگها» که در آن حاکم( داوود رشیدی) بیمار شده بود و رو به مرگ می‌رفت و هیچ علاجی هم کارساز نبود، حکیمی حاذق( علی نصیریان) به مداوای او پرداخت و مداوایش نتیجه داد. حاکم هم روز به روز بهتر شد، هم از رفنار ظالمانه‌ی گذشته‌اش فاصله گرفت امّا آخرین توصیه‌ی حکیم این بود که حاکم صندلی قدرت را رها کند ولی او برافروخته شد و نپذیرفت. او به اعمال گذشته‌اش بازگشت و قربانی بیماری عود کرده و دسیسه‌ی اطرافیانش شد. حالا موسوی در هیئت یک سیاستمدار تمام عیار به حاکمیّت می‌گوید خودت را در معرض رأی مردم قرار بده، یعنی به زبان بی‌زبانی:«برو کنار». چون خودشان هم می‌دانند که بدون نظارت استصوابی و دخالت در روند انتخابات، بختی برای ماندن ندارند و گرنه چرا باید چنین کنند؟ اگر آنها می‌پندارند که اکثریّت مردم با آنهاست، استصواب را کنار بگذارند تا هم مهمترین بهانه‌ی مخالفان را از دستشان بگیرند و هم با اکثریّتی حقیقی- و نه رسانه‌ای و حاصل جمع‌آوری مردم در خیابانها-، بر سریر قدرت باقی بمانند. این اتّفاقی است که هیچگاه نخواهد افتاد و این بیانیّه نه راه آخر پیش از فروپاشی بلکه اعلام آغاز فروپاشی نظام تمامت‌خواه است.


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 774446


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها
Proxys