[go: up one dir, main page]

ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 بهمن 1388
انسان، دانش و تاریخ

                     

گرچه جای بحث در این باره بسیار باز است و اصلاً پرداختن مفصّل آن در یک وبلاگ کاری نشدنیست ولی محض خالی نبودن عریضه، سه نکته را اشاره‌وار می‌گویم

فقه و زمان و مکان

تفقّه با لحاظ دو عنصر زمان و مکان میراث آیت‌الله خمینی بود که با چند فتوای تاریخی درباره موسیقی و شطرنج که ظاهراً خلاف تمام متون روایی دینی بود، همراه شد و البتّه مخالفتهای بسیاری برانگیخت. اصل ثابت فقهای سنّتی در مورد فقه شیعه نامتغیّر بودن احکام دینی است که در بررسی روایات و ترجیح دادن آنها گرفته تا فهم قرآن و مانند آن به کار می‌رود. تفقّه در این حالت به بازخوانی متون گذشته، تقدّس یافتن فقه پیشینیان و انحصار نوآوریها در مسائل مستحدثه می‌انجامد. در یازده جلد کتابی که به صورت مجموعه مقاله در کنگره‌ی بررسی نقش زمان و مکان در اجتهاد چاپ شد، شاید حدود دو یا سه مقاله جرأت کرده بودند که به احکام شرعی به عنوان احکامی تغییرپذیر بنگرند و آنها را واکاوی کنند و دیگران اصلاً به آن نزدیک نشدند.

زمان و مکانی که در تفقّه آقای خمینی باید در فرایند فقه لحاظ شود و فقه پویایی که قرار است از دید رهبر فقید با فقه مرسوم حوزوی تفاوت داشته باشد و مرحوم مطهّری شایسته می‌دانست که فقیه شجاعی در آن راه گام بردارد جز با لحاظ تاریخ به دست نمی‌آید. آگاهان می‌دانند که اگر تغییرپذیر بودن روشمند احکام شرعی از شطرنج و موسیقی فراتر رود بعید است، حکمی از احکام را بدون تغییر بگذارد و کسی مانند صانعی تنها به اندکی از آن بسیار اشاره کرده که متّهم به بدعت‌گذاری شده است. اصلاً بحث بر سر فتاوای صانعی نیست که ممکن است روشمند و صحیح باشند یا خیر؛ بحث بر سر این است که کسانی که خود را پیرو آیت‌الله خمینی می‌دانند و به برکت یکی از نوآوریهای فقهی او یعنی ولایت فقیه (باز بدون ارزشداوری درباره‌ی آن) الآن بر مناصب نشسته‌اند،هر حرفی را که بی‌سابقه باشد، بدعت می‌دانند و گوینده‌ی آنرا به پندار خود از ردای مرجعیّت خلع می‌کنند.

برای نمونه، اینکه دو روایتی را که معنایی مخالف هم داشته باشند و به هیچ روی نتوان آنها را با هم جمع کرد به تساقط بینجامد، (یعنی به هیچ کدام عمل نشود) حاصل این پیش فرض است که حکم شرع یکی بیش نیست و حالا که نمی‌توان مرجّحی پیدا کرد هر دو را وامی‌نهیم ولی اگر پذیرفتیم که امام علی می‌تواند در یک شرایط اجتماعی یک حکم دهد و امام صادق در شرایط متفاوت حکم دیگر، نه تنها تساقط جایز نیست، بلکه بررسی آن عاملی که باعث تفاوت در حکم شده و به دست آوردن عنصر ثابت و متغیّر آن- یعنی تجزیه و تحلیل خود روایت- جای بررسی اخباری‌وار اسناد آن را می‌گیرد. تاریخ و بررسی زمانی و مکانی جزئی از همین فقهی است که از دیدگاه جعفریان قرار است نظام اسامی را بسازد و بدون آن تاریخ، اصلاً فقهی هم در کار نخواهد بود.

تاریخ و علوم

امروز دیگر گفتن از اینکه هیچ پدیده‌ی بشری بدون لحاظ تمام شرایط تاریخی و اجتماعی دخیل در آن تصوّرپذیر نیست، امری پذیرفته‌‌شده است. در بند گذشته زمان ومکان دو شرط در کنار دانش فقه بود ولی باید گامی به پیش نهاد و از تاریخی بودن تمام پدیده‌های بشری مانند علوم سخن گفت. تاریخ در این حالت دانشی در کنار دیگر دانشها نیست بلکه بستری است که انسان، تمدّن و فرهنگ در آن شکل می‌گیرد و بدون لحاظ آن، هر دانش فرضی نیز امری مصنوعی خواهد بود و تلاش برای فهم آن به بازی با مفاهیم انتزاعی خواهد انجامید.

انسانی که از مقام شناسای برین به پدیده‌ای که روابط اجتماعی، اقتصادی، ضمیر ناخودآگاه و بسیاری عوامل دیگر در ساختن و شناختن هویّت آن نقش بسزایی دارند رسید، نه می‌توان برای او - در مقام ثبوت- احکام همیشگی جعل کرد و نه خود او- در مقام اثبات- می‌تواند حتّی از حقایق ثابت، برداشت قطعی داشته باشد. اینجاست که تاریخی دیدن فقه و دیگر علوم، یک ضرورت برای هر گونه دانشوری خواهد بود. بحث در این باره را به دلیل اهمیّت فراوان و تأثیر عمیقی که بر فقه و دیگر علوم می‌تواند بگذارد در صورت یافتن مجال به بعد واگذار می‌کنم. علاقمندان علوم اسلامی با رجوع به «نظریّه انتقادی» و بحث و جدل‌های پیرامون آن می‌توانند مطالعه دراین باره را آغاز کنند.   

چرا فقه بر تاریخ ترجیح داده شد؟

۱- یکی از دلایل آن عقلانیّت به کار رفته در فقه است. فقه ابتدا مواد خامی چون روایات و آیات است و با کار فکری روی آن به دانش فقه بدل می‌شود. عقلی که جزو منابع فقهی انگاشته شده است،-اگر نخواهیم فعلاً درباره‌ی این معنی بحث کنیم که عقل به عنوان منبع یعنی چه و فقه موجود چقدر با آن نسبت دارد- چیزی جز آنچه در فرایند استدلال فقهی به کار رفته نیست. دلیل مخالف عقل خواندن اخباریان هم این است که با استناد به روایات و کنارگذاشتن تفقّه، عقل را از فرایند فقهی حذف می‌کنند. همین عقل که روایات ِ-ظاهراً- متشتّت را به مجموعه‌ی منسجمی از آرا بدل می‌کند می‌تواند روایات تاریخی متناقض را تبدیل به دانش تاریخ کند و در این هنگام حجّت و اتّکاپذیر بودن آن جای بحث نخواهد داشت. تاریخ را البتّه در مغرب زمین دیرزمانیست که جدّی گرفته‌اند ولی دور بودن حوزه‌های ما از بررسی روشهای جدید و ابداع نکردن روشهای جایگزین باعث شده که اکنون سخن از رجوع به فقه بر زبان برانیم. البتّه می‌توان به من اشکال کرد که در کلام و فلسفه که این عقلانیّت به کار رفته است، چرا نباید در نظام اسلامی آقای جعفریان جایی داشته باشد که در بند بعد می‌گویم.

۲- فقه دانشی است که بدون آگاهی از دستاوردهای فلسفه‌ی جدید نیز که روابط قدرت را با دیگر پدیده‌های بشری برمی‌رسد می‌توان آنرا دانش اقتدار نامید. فقه از بایدها و نبایدها می‌گوید و این باید و نبایدگویی هم در انحصار فقیهان است. آنکه سخن از تاریخ وعقاید می‌گوید می‌تواند حرف خود را درست یا نادرست برداشت خود بداند و حریف را- هر کسی باشد- به مبارزه بطلبد ولی فقه جایی برای بحث و کلنجار رفتن با فقیه نیست؛ آنجا مکان «تقلید» است. به همین دلیل بود که من از سخنان رفسنجانی و پیشنهاد کتب جدید فقهی استقبال نکردم. صاحب سیبستان در نظری ذیل ایمای فقه عقلایی مخالفت من را حاصل وضع موجود که فقها حاکمیّت سیاسی را در دست گرفته‌اند دانست؛ بی‌آنکه بخواهم لطمه‌ی قدرت سیاسی را به دانش دینی -بلکه به فرهنگ دینی- انکار کنم ولی نظر من به فقه به عنوان یک دانش بود نه ابزار حکومت و در پاسخ ایشان هم همین را نوشتم و برای نمونه به تفاوت سخنان سیّدحسین نصر درباره‌ی محیطزیست و کتاب محیط زیست در فقه فرضی اشاره کردم.

در دنیایی که گستره‌ی عجیب علوم و دادوستد آنان، فرهنگ را می‌سازد ما از اسلامی کردن علوم سخن می‌گوییم که ریشه در نگاه ابزاری به دانش (ر.ک به از نهضت نرم‌افزاری تا جنگ نرم) دارد. اگر عالمان امّ‌القرای ادّعایی نتوانند یک تاریخ منسجم صدر اسلام داشته باشند که برای قول و فعل آنان حجّت باشد، چگونه می‌توانند از اسلامی کردن دیگر علوم انسانی سخن برانند؟ اینجاست که در می‌یابیم اسلامی کردن علوم، تعارفی بیش نیست و اسلامی کردن یعنی در خدمت «ما» بودن؛ اگر دانشگران علوم انسانی با تزریق پول و امکانات و محقّقهای حقوق‌بگیر و کارمندمسلک به آنچه ما می‌گوییم با نوشتن شبه‌مقاله و شبه‌تألیفها کمک و آنرا تأیید کردند که آن محصول اسلامی است و گرنه خیر.

اگر قرار به بازیچه کردن علم باشد که فقه را نیز می‌توان به بازی گرفت و مخالفان را با آن نواخت و اگر قرار به استفاده‌ی دقیق از خرد بشری باشد که نه تنها فقه بلکه هر دانش دیگری می‌تواند و می‌باید برای ساختن یک فرهنگ و تمدّن و نظام به کار رود.


سه شنبه 27 بهمن 1388
فقه یا تاریخ؟

                 

نوشته‌ی «نظام اسلامی با فقه می‌ماند نه با تاریخ» از آنجا خواندنیست که نویسنده‌اش، رسول جعفریان، از معدود کسانیست که سالهاست تاریخ به ویژه تاریخ اسلام را به عنوان رشته‌ی اصلی تحقیقی خود برگزیده و دارای تألیفاتی نیز در این زمینه است. حالا اینکه چرا وی به این نتیجه رسیده که تاریخ نمی‌تواند نظامی اسلامی بسازد ولی فقه می‌تواند جای بررسی دارد. مقاله‌اش را بخش بخش می‌کنم و هر بخش را جداگانه مرور می‌کنم.

در دهه‌های اخیر رویکرد تازه امّا نادرستی به تاریخ به وجود آمد
این کاملاً درست است ولی برای کنار گذاشتن تاریخ دلیل نمی‌شود. این استدلال مانند حمله به دین به دلیل برخی تندرویها به نام دین است. در حقیقت این جمله مقدّمه‌ایست که به این نتیجه می‌رسد که حالا که استفاده‌ی نادرستی از تاریخ شده پس تاریخ اتّکاپذیر نیست ولی جعفریان لابد رویکرد درستی به تاریخ نیز می‌شناسد، آیا آن هم نمی‌تواند مرجعی برای استنباط فکری باشد؟

چرا در حوزه‌ی علمیّه به تاریخ اسلام بی‌توجّهی می‌شد؟
در بند اوّل این قسمت وی از مهجور بودن تاریخ در حوزه‌ها می‌گوید، گویی آنرا تأیید می‌کند و این امر از سوی یک مورّخ بسیار عجیب است. اینکه چون فقها چنین نکرده‌اند پس درست نیست، از آن حرفهاست؛ اگر اینطور بود که فقهای نواندیش نباید فتوای جدید بدهند چون قبلیها نداده‌اند و از این دست مثالها زیاد است. ایشان نوشته که فلسفه و تصوّف در درجه‌ی دوّم مطرح بوده است، این مطرح بودن احتمالاً از آن نوعی است که شهریه‌ی شاگردان سیّد قاضی را در نجف به دلیل کسب درس عرفان قطع و آنها را مجبور به مهاجرت می‌کنند و در قم نیز درس فلسفه‌ی سیّد طباطبایی را تعطیل می‌کنند. اگر آن تحریمها به جا بود، رواج نداشتن تاریخ اسلام هم به جاست.

در بند دوّم این نوشته، ایشان می‌گوید که از تاریخ معیار فقهی در نمی‌آوریم( یک) بلکه از آن استفاده‌ی اخلاقی و اعتقادی می‌کنیم (دو). درباره‌ی( یک)- و بند بعد- عرض می‌کنم که این امر نیز مانند بند بالاست که اگر چنین چیزی تا کنون نشده دلیل ندارد که پس از این نشود و در مورد( دو) هم ایشان به خوب جایی اشاره کرده است. مگر دین تنها مناسک و علم مربوط به جای‌آوردن آن( فقه) است؟ اخلاق و کلام و علوم عقلی و عرفان در نظام اسلامی پیشنهادی ایشان کجا هستند؟ و تاریخ سیصدساله‌ی اسلام در تغذیه‌ی این علوم چه جایگاهی دارد؟

تاریخ به جای فقه نشسته است
برعکس آنچه جعفریان می‌گوید تاریخ به جای فقه ننشسته بلکه تفسیر به رأی از متون دینی جای تفسیر درست نشسته است، حالا این تفسیر می‌خواهد تاریخی باشد، می‌خواهد فقهی باشد، می‌خواهد کلامی باشد، می‌خواهد هر چیز دیگر. وقتی برای کسانی که جز اعتراض به نتایج انتخابات کاری نکردند عنوان محارب به کار می‌رود- که در کتب فقهی پیرامون آن بحث شده- این دیگر ربطی به تاریخ ندارد. اگر به قول نویسنده به معترضان ابن ملجم می‌گویند، تطبیق نادرستی بر اساس تاریخ می‌کنند ولی این دلیل نمی‌شود که نتوان رجوع درست به تاریخ داشت.

ایشان کنایه‌ای هم به شریعتی می‌زند که ابوذرش سوسیالیست است. همین ابوذر سوسیالیست و معترض، الگوی بسیاری از انقلابیان در دهه‌ی پنجاه بود ولی حالا برداشتها از تاریخ اسلام فقط به «اطاعت، انقیاد و پیروی محض» دعوت می‌کنند. رهبر در گفتاری، مخالفان خود را به مخالفان علی(ع) تشبیه کرده است و در کمال فروتنی هم خودش را جای امیرمؤمنان گذاشته است، جعفریان بر چه اساس این تشبیه را ناروا می‌داند؟ هر چه در پاسخ بگوید «ملاک»ی است که بر اساس آن می‌توان ارجاع درست به تاریخ هم داشت.

چرا قرآن توجّه به مطالعه‌ی تاریخ داده است؟
ایشان به طرز عجیبی در این بند، تاریخ انبیا را جایگزین تاریخ اسلام می‌کند و از پیروی‌پذیر نبودن آن، اتّکاپذیر نبودن این را نتیجه می‌گیرد! گرچه این متن در اصل یک گفتگو بوده است ولی به هرحال از زبان یک دانشور بیرون آمده است و این لغزشها اصلاً پذیرفتنی نیست. بحث ما درباره تاریخ اسلام بود و تاریخ انبیا دخلی به این ندارد.( گرچه مجال بحث در این باره هم باز است)

تاریخ اسلام سابقه‌ی مسأله را نشان می‌دهد امّا علیه کسی حکم نمی‌کند
این البتّه ادّعای آقای جعفریان است. ایشان می‌پرسد که اگر دو نفر یکدیگر را به شمر و یزید تشبیه کردند، در چه محکمه‌ای می‌توان بین آنها قضاوت کرد؟ اگر منظور قضاوت قطعی باشد که درباره‌ی احکام فقهی هم همینطور است. دست بالا آنکه قدرت را در دست دارد، آنچه صلاح می‌داند، اجرا می‌کند و آنکه ندارد، نه. مثلاً درباره‌ی همین اتّهام محاربه، فقهای هر دو طرف، طرف مقابل را محارب خواندند؛ یکی مردم معترض را و دیگری نیروی انتظامی را. همانطور که برای داوری پیرامون سخنان آنان ملاک هست، برای این هم هست.

قوام تمدّن اسلامی در گذشته به فقه و حقوق بوده است
این نیز ادّعای بدون سندی است. در دوره‌ی آغازین و پویای شکل‌گیری تمدّن اسلامی نه تنها فقه بلکه تمام علوم اسلامی- حتّی علوم طبیعی و غیر دینی- در اوج شکوفایی بودند و اتّفاقاً زمانی این تمدّن افول کرد که جزم‌گرایی در عقل‌گرایی را بست و تفقّه شد همین فقه مصطلح. فقه همیشه کمابیش وجود داشته است ولی علوم دیگر، خاصّه علوم عقلی در تاریخ اسلام گاه با تضییقات عجیبی روبه‌رو بوده‌اند. بهتر است بررسی کنیم ببینیم که در کدام زمانها تمدّن شکوفاتر بوده است، آن زمان که علوم غیر فقهی و دیگر علوم- در همان حدّ محدود- رایج بوده یا زمانی که با مخالفت جزم‌اندیشان تعطیل شده است. در همین دوره‌ی صفویّه که ایشان مثال می‌زند نیز کسانی مانند میرفندرسکی، میرداماد و ملّاصدرا بودند و سهم داشتند.    

این متن در مخالفت با فقه نیست، بلکه در موافقت با تجزیه و تحلیل تاریخ و استفاده از دیگر منابع معرفتی برای ساختن یک نظام فکری است. من امروز فقط به شیوه‌ای گذرا این مقاله را مرور کردم تا در نوشته‌ی بعد دو سه نکته‌ی مهم را در همین باره بگویم.


جمعه 23 بهمن 1388
نکات سبز- ۱۶

                    

ن۱- بیست و دو بهمن

الف. سبزهای معترض یک‌بار بیست و پنج خرداد خیابانها را از آن خود کردند، چند ماه رسانه‌های حکومتی وانمود کردند که آنان کم شده‌اند ولی در تشییع جنازه‌ی آقای منتظری باز نشان دادند که هستند و طرفداران حاکم آن روز را دوشنبه‌ی سیاه نامیدند. اگر این تشییع در تهران بود، بیشتر خودنمایی می‌کردند. برای رسم یک خط دو نقطه کافیست. خط سبز هست و جهتش رو به جلوست.

ب. رخداد ۲۵ خرداد در شرایط فعلی تکرارپذیر نبود، همینقدر که می‌شد ادّعای تداوم اعتراض کرد، به خودی خود کافی بود که شد. چند شهر بزرگ به جز تهران هم طیق شواهد ناآرامی داشتند. دستگیریها از امری عجیب به عادی بدل شده است و خیابانهای پر از نیروهای نظامی و انتظامی، ابداً نشانه‌ی عادی بودن اوضاع نیست و قطعاً خود می‌دانند که در صورت دادن مجوّز برای یک راهپیمایی مانند اعتراض به رخدادهای عاشورا یا آتش‌زدن تصویر بنیانگذار انقلاب چه می‌دیدند؛ همین بس است.

ج. کم‌آوردن یک جناح در استدلال، کوتاه‌کردن پای مخالفان از مناظره‌های پاستوریزه، روی‌آوردن به اعترافگیری تلویزیونی، به جای منطق خیابانها را نشانه‌ی برد و باخت دانستن، ندادن مجوّز به خبرنگاران خارجی برای پوشش خبری به جز میدان آزادی و انتقال آنها با اتوبوس به آنجا، سانسور همه‌جانبه‌ی خبری، مبارزه با رسانه‌های آزاد خارج و تحدید رسانه‌های ناهمسوی داخل و ندادن مجوّز برای تجمّع منتقدان و بدل کردن خیابانها به پادگان برای بازنده بودن حاکمیّت کفایت می‌کند.

ن۲- درسهایی که سبزها از این روز گرفتند.

یک. به نظر من اینکه همه‌ی مردم یکی هستیم و اینگونه حرفها تعارف است، گروهی هستند که به برداشت حاکمان از قانون اساسی و منش و روش آنان معترضند، اینها بهتر است- بدون نفی دیگران- حساب خود را جدا کنند، گوشه‌ای بایستند و بگویند ما این مقداریم و حرفمان هم این است، در آینده روزهایی خاص مانند عصر چهارشنبه سوری یا تجمّع درمکانی خاص مانند یک زندان یا بازداشتگاه می‌تواند امتحان شود یا اگر قرار به حضور در روزهای مشترک بود، میدان یا خیابانی به جز مناطقی که از سوی حکومت تعیین شده، باید مدّ نظر قرار گیرد.

دو. رهبرنداشتن جنبش سبز پیش‌کش، سرآمدان سبز کی قرار است یکی شوند؟ تا کی قرار است، در یک راهپیمایی ساده، خاتمی یک‌جا برود، کروبی یک‌جا و موسوی یک‌جا؟ چرا اینها با هم جایی نمی‌روند؟ چرا نامشان پای بیانیّه‌های مشترک نمی‌آید؟

سه. بیانیّه‌ها و مطالبات سران سبز برای همه روشن است، انتخابات، مطبوعات و تجمّعات آزاد و آزادی زندانیان و تمام خواسته‌هایی که کلمه‌ی آزادی به نحوی در آن لحاظ شده است، حاکمیّت هم نه یک بار صد بار به هزار زبان گفته که نع! همین است که هست. اگر قبلاً یواشکی و گاه با شرمندگی استصواب می‌نمودیم، حالا می‌دانیم که شما فریب‌خورده و معاند هستید و شما را حذف می‌کنیم. خوب حالا چه؟ بیانیّه‌ها و مصاحبه‌های آتی آنها نشان خواهد داد که تا چه حد دارای روشن‌بینی نظری هستند و می‌توانند آنرا به مرحله‌ی عمل بیاورند.

ن۳- اطلاع‌رسانی

آنچه بالا نوشتم درباره‌ی سبزها بود ولی دیگران( ناسبزها) چطور؟ راههای اطلاع‌رسانی روز به روز دشوارتر می‌شود؛ شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی با پارازیت مختل شده‌اند و اینترنت هم با انواع فیلترها روبه روست، هر کس در هرجا هست باید بتواند امکان برداشتن مزاحمتها را فراهم کند. رادیوها زمانی آسانترین راه دریافت اطلاعات بود ولی الآن شنیدن آنها تقریباً ناممکن شده است، تمام شبکه‌های ایران از ماهواره‌های دیگران پخش می‌شود؛ ایران نمی‌تواند شبکه‌های دیگر کشورها را از کار بیندازد و در حالیکه خود محتاج ماهواره‌های آنهاست، عاقبت کار خود را نبیند. برداشتن موانع خبرگیری ایرانیان داخل کشور باید یکی از اهداف دیگر ایرانیان باشد.

ن۴- چریکهای دانا

دیگر گروههای سیاسی کجا هستند؟ زنده‌یاد احمد بورقانی به هنگام ترک منصب خود در مجلس تودیع گفت که چنین مسؤولیّتهایی در حکم کار چریکیست که دائمی نیست و باید روزی واگذار شود. مهاجرانی در مخالفت با او سخن گفت و البتّه بعدها عاقبت آن مخالفت را خودش دید. دراین چند روزه دیدیم که نوشتند تاجیک چریک نیست و استاد دانشگاه است و غیره؛ به گمانم از امروز به بعد کسانی که ترجیح می‌دهند استاد یا هر عنوان دیگری داشته باشند، بهتر است بروند به استادی خود بپردازند چون با نمونه‌هایی مانند نبوی و میردامادی و تاج‌زاده، عذری برای کسی باقی نیست که سخن از ناگزیری بر زبان براند، یا زنگی زنگ یا رومی روم. احزاب کارگزاران، مجمع روحانیون، جبهه مشارکت و دیگران از این پس سهمی در ساختار سیاسی ایران نخواهند داشت، این آقایان یا باید بتوانند شاهد به تاراج رفتن و ملک شخصی شدن انقلاب باشند، یا اینکه از خود حرکتی نشان دهند. زندان و تهدید و ارعاب برای همه هست، نمی‌شود که جوانان را در خیابانها به مسلخ فرستاد و خود عافیت‌طلبانه سکوت کرد. این روزها یک وبلاگ‌نویس ساده هم از عاقبت نوشتن خود در امان نیست.امثال نوری‌زاد مگر نمی‌دانستند که با ادامه‌ی نقد و نصیحت، چه به روزشان می‌آید؟ در ایران فردا درباره‌ی «خواصّ»ی که سکوت کرده‌اند همان گفته خواهد شد که امروز درباره‌ی مصباح‌ها و لاریجانیها و دیگران می‌گویند.

از لحاظ نظری جنبش سبز حرف جدیدی برای گفتن ندارد مگر اینکه به سراغ نقد صریح رهبر برود و جایگزینش را برای افکار عمومی آماده کند، شعارنویسیها آغاز و عکسها پخش شود. من پیشتر گفته‌ام که این تنها راه عقلانی است و یک‌بار هم درباره رهبر اوّل جمهوری اسلامی امتحان شده است. اتّحاد و تمرکز رهبری، هم‌فکری در نظر و وحدت در عمل، راه رسیدن به ایرانی آزاد و آباد را کوتاهتر و آسانتر می‌کند.


چهارشنبه 21 بهمن 1388
ده تشکّر از رهبر

یا: ستایش از اقدامات خجالت‌آور

                                 

در آستانه‌ی ۲۲ بهمن هستیم، به عنوان یک عیّار سبز، لازم می‌دانم در ده مورد زیر از رهبری نظام سپاسگذاری کنم:

۱- به خاطر پر کردن زندانها از فعّال سیاسی، روزنامه‌نگار، بستگان غیرسیاسی فعّالان سیاسی، ترانه‌سرا، نویسنده، شاعر،  روشنفکر لیبرال و چپگرا، طلبه و... . بسیارخوب بود که پیشنهاد آقای موسوی اردبیلی را رد کردید، اگر به گفته‌ی ایشان نبوی‌ها، میردامادی‌ها و دیگران را آزاد می‌کردید، نیمی از فشار رسانه‌های سبز از بین می‌رفت. ببینید حجّاریان تا زمانی که در زندان بود مدام درباره‌اش می‌نوشتند ولی حالا گویی وجود ندارد پس عملکرد شما از هر جهت به نفع جنبش سبز است.

۲- «صحنه را دیدم و بسیار پسندیدم». احتمالاً این بخشی از  گفته‌ی شما پس از دیدن اعترافات محمّدرضا تاجیک در برابر خادم رسانه‌ای شما مرتضی حیدری بود. نمایش اعترافات اگر زمانی با هزار تمهید در تک‌برنامه‌های بدون نام و افشاگرانه بود، حالا در اوّلین برنامه‌ی غیرزنده‌ی گفتگوی ویژه خبری به عنوان استاد محترم دانشگاه و نه کسی که مستقیماً از زندان به برنامه آورده می‌شود، انجام می‌گیرد. طبعاً دیدن صدای لرزان و رخوتناک تاجیک که به خاطر فشارهای دوران زندان، تلخی کاری که ناگزیر از انجام آن است و احتمالاً مصرف داروست به همان اندازه‌ی حرفهای شریعتی، حجّاریان، ابطحی و عطریانفر، مشمئزکننده است و تأثیر عکس دارد. اگر از آن اعترافات کسی فریب خورد از اینها هم می‌خورد، پیشنهاد می‌کنم در آستانه‌ی بیست و دو بهمن چند نفر دیگر از از زندانیان را مجبور به اعتراف کنید (اگر با ابراز ندامت و پشیمانی و طلب عفو از شما باشد بهتر است)، این کار معترضان را مصمّم‌تر و قاطع‌تر می‌کند.

۳- از اعدامهای گذشته و آینده‌تان یک‌جا تشکّر می‌کنم. به گمانم هر کسی اندک دوراندیشی داشته باشد، می‌داند که اینگونه اعدامها حتّی اگر کسی که اعدام می‌شود قاتل مادرزاد یا بزرگترین قاچاقچی مواد مخدّر هم باشد، این روزها جور دیگری تعبیر می‌شود چه رسد به اینکه دو جوان باشند که یکی از آنها زیر سنّ قانونی دستگیرشده باشد و هیچ انجمن یا گروهی حاضر نباشد عضویّت آنها را تأیید کند. باورتان نمی‌شود که این اعدامها حتّی غیرسیاسی‌ترین افراد یا همان قشر خاکستری و مردّد را هم به نفع جنبش سبز، سیاسی و معترض کرده است.

۴- از به کار گیری مدام دو احمد دوست داشتنی یعنی جنّتی و خاتمی در جایگاه خطبه‌های نماز جمعه متشکّرم. اینها با سخنانشان می‌توانند هر آرامشی را به بحران تبدیل کنند، این روزها شجونی و نمایندگان شما در نهادها هم با قوّت به آنها اضافه شده‌اند، با آرامش، جنبش سبز ضعیف می‌شود ولی این دوستان می‌توانند بر تنور اعتراضات بدمند و الحق که از پس آن خوب برآمده‌اند.

۵- اینکه مرتضوی به خاطر کهریزک متّهم است ولی سر از یک مقام دولتی درمی‌آورد بسیار خوب است، اگر واقعاً به خاطر آن فجایع کسی تنبیه می‌شد، ممکن بود به وجود اندک عدالتی در دستگاه قضایی پی برد، حالا راحتتر می‌شود از نبود عدالت و وجود منطق خودی-غیرخودی در نظام سخن گفت.

۶- هاشمی رفسنجانی محور تعادلی است که با آمدن به سوی یک طرف می‌تواند آنرا سنگین‌تر کند. او یکبار در دوران اصلاحت، با نادانی چند نفر کمی از اصلاح‌طلبان دور شد و نتیجه‌اش را همه دیدند، دوستداران شما و برخی دیگر مانند محمّد یزدی در حال طرد او از نظام هستند؛ به گمانم کار بسیار نیکویی است. من پیشتر هم گفتم که سه عامل سرنوشت جنبش سبز را معلوم می‌کنند: یکی اجرای نادرست یارانه‌ها و تورّم لجام گسیخته، دوّم مناقشه‌ی هسته‌ای و سوّم هاشمی رفسنجانی. اوّلی فعلاً به حال تعلیق درآمده و دوّمی هم گرچه شما آماده‌ی باج‌دادن هستید ولی طرفهای دیگر به کمتر از تسلیم علنی راضی نیستند و تهدید همچنان باقی است ولی مورد سوّم را خوب دارید عمل کنید. اگر تهدید به دادگاهی کردن فرزندانش را زودتر عملی کنید، بیشتر مایه‌ی امتنان خواهد بود.

۷- بخش رسانه‌ای شما بی‌همتاست. پخش گزینشی سخنان رهبر فقید در مخالفت با مجاهدین خلق که به کشتار مردم بی‌دفاع روی آورده بودند و ربط‌دادن آن به مردم معترض به انتخابات نهایت ناشی‌گریست ولی ضرغامی همچنان بر آن اصرار می‌ورزد و چه بهتر که چنین می‌کند. پیشتر نقل قولی آوردم از غلامعلی رجایی که شریعتمداری یک‌تنه، آش سازشی را که خاتمی و مراجع داشتند برای موسوی می‌پختند- و چه بسا موفّق می‌شدند- بر زمین ریخت؛ می‌دانید که چقدر بابت این کار برادر حسین شادمان شدم؟ دوستان شما در صداوسیما تمام تاریخ انقلاب را رها کرده‌اند و به جای پرداختن به بهمن پنجاه و هفت، به اردیبشهت و خرداد شصت پرداخته‌اند که تا جایی که یادم می‌آید در سالهای گذشته بی‌سابقه بوده است. صداوسیما با سکوت درباره‌ی اعتراضات اخیر و پخش برنامه‌های عادی خیلی راحت می‌توانست کشور را آرام نشان دهد ولی وقتی همه‌ی برنامه‌های سیما از «فتنه» می‌گویند؛ فتنه‌ی بی‌نوا اگر وجود هم نمی‌داشت، به وجود می‌آمد.

۸- به گمان من هنوز هم نام خمینی می‌تواند معجزه کند، حالااگر سیّد روح‌الله نبود، سیّد حسن. حمله‌ی طرفداران شما به او می‌تواند او را از یک معترض خاموش به یک معترض فعّال تبدیل کند، از اینکه جلو آنها را نمی‌گیرید ممنونم.

۹- تک تک سخنان شما به نفع جنبش سبز است، به دو نمونه از آن اشاره می‌کنم، اوّل: شما وقتی به دوستدارانتان می‌گویید که هرکس شفّاف‌سازی نکند، به دشمن کمک کرده است، ناخودآگاه اکثر مراجع تقلید را کمک‌کار دشمن معرّفی می‌کنید واین خیلی خوب است. دوّم: وقتی شما خود و مخالفان خود را به دو گروه مسلمانی که نماز می‌خوانند در جنگ جمل و مانند آن تشبیه می‌کنید، بار بزرگی را از روی فعّالان سبز برمی‌دارید چون تا پیش از این همه از نامسلمان بودن آنها – با توجّه به وقایع عاشورا- می‌گفتند ولی حالا معلوم شد که دو گروه متدیّن هستند، می‌ماند اینکه کدامیک در جبهه‌ی حق و کدامیک در جبهه‌ی باطل هستند که خوب اینجا اندک اختلاف نظری هست. ادبیات شما از سر اقتدار و آمرانه است و این امر جوانانی را که از اینگونه سخن گفتن یک حاکم خوششان نمی‌آید خشمگین می‌کند. یکی از موتورهای نظری جنبش سبز، نقد و اعتراض به سخنان تند شماست، به این رویّه‌ی خود ادامه دهید.

۱۰- من پیشتر« ده توصیه» به شما کرده بودم، سپاسگذارم که نه تنها آنها را نادیده گرفتید، بلکه آس‌های جدیدی رو کردید. بدون ابتکارهای شما یا با عمل به آن ده توصیه‌، جنبش سبز خاموش یا ضعیف شده بود. من شهادت می‌دهم که اگر معیار سبزبودن را میزان اثرگذاری بدانیم، شما فعّالترین و تأثیرگذارترین فرد در به راه انداختن و تداوم جنبش سبز هستید.


دوشنبه 19 بهمن 1388
آوازه‌خوان کجاست؟

                  

هر فصل، شاعران خود را دارد؛ بلوغ، زنانگی، شکست، عرفان، مبارزه و... . فصل دگرگونی و تغییر اجتماعی هم شاعران خود را دارد و زنده‌یاد جعفر کوش‌آبادی یکی از آنهاست که در گذشته به مناسبت، دو شعر« در پیاده‌رو کنار دانشگاه» و « چرا به کوچه نیایم؟» را از ایشان گذاشتم. آخرین اشعار او که در ایران‌دخت چاپ شد گرچه به صراحت دو شعر بالا نیست امّا هم سویه‌ی اجتماعی را از دست نداده و هم دارای نمادپردازی و ابهامیست که آنها را شعرتر می‌کند. 

۱

گل،
راز خواندن را
از پرنده پنهان می‌کرد
پرنده یک نفس آواز خواند و خواند
که در سرخی فلق
دهان غنچه به پاسخ گشوده شد

۲ 

مرگ از پس شبی دراز
در خلوتی که برگزیده‌ام اکنون
از صافی سکوت گذر کرده است و آمده است.
شانه به شانه‌ی من ایستاده است.
امّا به رغم او
دنیای من
سرشار روشنایی آب است و آینه‌ است.

۳ 

مانداب‌ها
غوکان هرزه‌درا
تکثیر می‌کنند
آوازه‌خوان کجاست؟


یکشنبه 18 بهمن 1388
درباره‌ی علی مطهّری

                       

پرسش: 

علی مطهّری در نامه‌ای به موسوی او را متّهم به غفلت کرده و تمام اتّفاقات چند ماه اخیر را به جای اینکه به نیروهای بسیج، نظامی، انتظامی، شورای نگهبان و قوّه‌ قضائیّه و مسؤول آنها در قانون اساسی یعنی رهبر منتسب کند به رئیس‌جمهور منتسب کرده است! از این بالاتر او عقیده دارد که رهبر در صورت فراغت با احمدی‌نژاد که به او از هاشمی هم نزدیکتر است( ر.ک خطبه‌ی ۲۹ خرداد) برخورد خواهد کرد. چرا او متوجّه بدیهیّات آشکاری که نادیده گرفته نیست؟

پاسخ:  

مقدّمه‌ی اوّل: در معارف اسلامی بر پاک بودن لقمه و درآمد مؤمن بسیار تأکید شده است. لقمه‌ی شبهه‌ناک فکر را زایل می‌کند به گونه‌ای که انسان واضحات را نیز برعکس می‌بیند و به طرف نتیجه‌گیریهای نادرست ‌کشانده می‌شود.

مقدّمه‌ی دوّم: علی مطهّری با چاپ یادداشت «افراط در ردّ صلاحیّتها» در روزنامه‌ی اعتماد ملّی ۱۶ بهمن ۸۶ از ردّ صلاحیّتهای گسترده‌ی شورای نگهبان انتقاد کرد ولی خود او در همان انتخابات به مجلس راه یافت یعنی انتخاباتی که عدّه‌ای از رقیبانش به اعتراف خودش حذف شده بودند. طبعاً اصلاً نمی‌توان تضمین کرد که اگر آن محذوفان در انتخابات بودند، مطهّری یا هرکس دیگر الآن «قطعاً» در مجلس می‌بود چون ممکن بود که در رقابت با آنان رأی نیاورد؛ پس مطهّری در یک رقابت نابرابر به ناحق واجد جایگاه نمایندگی مجلس شده و از درآمد این جایگاه به ناحق اشغال‌شده استفاده می‌کند.

نتیجه: نیازی به تصریح ندارد و آشکار است.


شنبه 17 بهمن 1388
گفتگوی سیب و سیّد

            

چند روز پیش بازدیدکننده‌ای با نام «فرید» به ایمایان آمد و گفت که گفتگویی با مهدی جامی داشته که خیلی نتایج امیدوارکننده‌ای در پی نداشته است و می‌خواهد با من به دلیل داشتن مبانی مشترک فکری بیشتر وارد گفتگو شود. در پاسخ گفتم که در تبادل نظرهای اینچنینی، نفس هم‌سخنی دستاورد بزرگی است و نباید به دنبال نتایجی مانند اقناع سریع مخاطب بود. نشانی خواست، من هم نامه‌ای نوشتم و اعلام آمادگی کردم ولی خبری نشد. چند نامه‌ی دو طرف به هم را در سیبستان لابد دیده‌اید، نمی‌دانم چرا بحثها این روزها به سرعت سیاسی می‌شود، در حالیکه آغاز نامه‌نویسی پیرامون نظرات هاشمی رفسنجانی درباره‌ی فقه بود، ناگهان سر از انتخابات و ولایت مطلقه و جنگ جمل درآورد! البتّه پاسخ جامی به دوّمین نامه‌ی سیّد در این امر بی‌تأثیر نبود. اگر خود فرید (یا سیّدمجتبی به روایت جامی) با من وارد گفتگو می‌شد طبعاً مفصّل‌تر به موضوع می‌پرداختم ولی حالا بحث درباره‌ی فقه و رفسنجانی را باز می‌گذارم تا اگر دوست طلبه‌ی ما خواست به آن بپردازیم پس فقط به بخش سیاسی آن- که می‌شود سه نامه‌ی پایانی با محوریّت نامه‌ی آخر که سخنان خود را در آن خلاصه کرده- نگاهی می‌افکنم. جامی بیشتر نظر خود را در رویارویی با او توضیح داده است ولی من می‌کوشم به روش همیشگی خود یعنی نگاه به مفروضات بحث طرف مقابل، عیارسنجی آنان با معیارهای مشترک و چگونگی استدلال با آن مفروضات بپردازم. ابتدا سخن یا مضمون سخنی از او را می‌آورم سپس نظر خودم را:

۱- «رفتار سیاسی ائمه(ع) معیار اصلی شناسایی حلال و حرام افعال سیاسی همه‌ی ماست.» 

درست این است:« رفتار سیاسی ائمّه معیار اصلی شناسایی حرام و حلال افعال سیاسی معتقدان به آنهاست» شاید این یادآوری، ریزبینی زائدی به شمار آید ولی اگر باور کنیم که بسیاری الآن در ایران یا اهل سنّت هستند یا اعتقادی به امامان شیعه ندارند، کمی از این عمومیّت در حکم‌دادن کوتاه بیاییم. من البتّه به درس‌آموزی از حیات امامان اعتقاد دارم و به سخنانی مانند «آن اعمال متعلّق به هزاروچهارصد سال پیش بود» انتقاد دارم. آن اعمال، تشخیص صحیح امامانی معصوم در ظرف زمان مختلف با امروز بود، با شناخت ثابت و متغیّر و به دست آوردن قانون یا فرمول عملی آنان و گذاشتن متغیّر زمان حاضر، می‌توان از آن اعمال برای امروز بهره برد. این نکته را هم در پایان می‌گویم که ایشان می‌گوید ائمّه ولی فقط به یکی دو مورد از زندگی سیاسی امام علی اشاره می‌کند ولی تفسیر گفتار و کردار این بزرگان جز با بررسی کامل سیصدسال ابتدای تاریخ اسلام به دست نمی‌آید.

۲- «امیرالمومنین پس از تصدی حکومت در مقابله با پیمان شکنانی که امنیت جامعه را تهدید می‌کردند با خشونت رفتار کردند.» 

خشونت مجاز از ابزار مشروع هر حکومتی برای ادامه‌ی بقا و ثبات است، پلیس و نیروهای نظامی هر کشور برای دفع متجاوزان یا اخلالگران به خشونت متوسّل می‌شوند. ظاهراً هدف از طرح این بند، مقایسه با وضعیّت کنونیست. در جواب باید گفت که خوارج دو گونه برخورد با امام علی داشتند، یکی برخورد فکری و نظری تا حدّ تکفیر و ناسزاگویی در مسجد و در حضور امام و دوّم سلاح برداشتن. در مورد اوّل ایشان گفت که شما آزادید و سهم شما از بیتالمال هم محفوظ است تا زمانی که شمشیر برنداشته‌اید. زمانی هم که به جنگ آمدند ایشان مجبور به دفاع شد، ابتدا آنان را نصیحت کرد که قسمت بزرگی از آنان از صفوف جنگ خارج شدند و سپس با باقیماندگان جنگید. سیره و روش حاکمان ایران آیا با منش و روش علی می‌خواند؟ اینکه کدام طرف بر حقّند را کنار می‌گذاریم، الآن کسی می‌تواند از رهبر انتقاد کند؟ آیا روزنامه‌ای را به دلیل چاپ نامه‌ی سرگشاده‌ و مؤدبانه‌ی مرحوم یدالله سحابی به رهبر نبستند؟ آیا کمترین انتقاد به ایشان جزایش زندان نیست؟ اگر خشونت در برخورد با منتقد نظری تبعیّت از سیره‌ی علی است که آنرا به ما نشان دهید؛ اگر نیست، خروج از عدالت و رفتار علوی است و برای ولی فقیه خودخوانده مشروعیّتی باقی نمی‌ماند.

۳- «خشونت در برابر اکثریت و ریزش پایگاه اجتماعی دلیل عدم حقانیت فعل حاکم اسلامی نیست» 

در عجبم از اینکه دوست طلبه‌ی ما بیشتر بودن سپاه مخالفان علی را به معنای اکثریّت مخالفان علی گرفته است! امام علی خلیفه‌ی مناطق بسیار گسترده‌ای از شرق ایران تا قسمتهای وسیعی از آفریقا بود، سپاهیان مخالف که نمایندگان تمام مناطق سرزمینهای اسلامی نبودند تا ثابت شود اکثریّت مردم آن زمان با علی مخالف بودند. بیشتر بودن یکی از دو طرف در میدان جنگ چیزیست و بیشتر بودن پایگاه اجتماعی یکی از دو طرف چیز دیگر. در مورد روایات تاریخی هم باید با احتیاط برخورد کرد، ایشان با قطعیّت از بیشتر بودن سپاه جمل و صفیّن نوشته‌اند ولی روایات تاریخی سپاه جمل را از سه هزار نفر تا سی هزار نفر می‌گوید که سی‌هزار آن خیلی موثّق نیست و سپاه امام را از شانزده هزار نفر تا بیست هزار نفر. صفّین هم جنگ معاویه با علی بود که حاکم یکی از استانهای زمان عثمان بود که حاضر نشد به فرمان علی گردن نهد و ابداً سپاهیان او نماینده‌ی اکثریّت مسلمانان نبودند.(برای دیدن روایات تاریخی از آمار سپاهیان امام در جنگهای سه گانه به اینجا و و منابعی که معرّفی کرده است، مراجعه کنید)  

تمام اینها به کنار، مقایسه‌ی محاربان و باغیان زمان امام معصوم با معترضان به انتخابات در ایران بسیار نابجاست. در ایران تا کنون هم سران سبز با خود رهبر کاری ندارند و در پی اجرای صحیح قانون اساسی و روشن‌شدن حقایق هستند ولی پاسخ آنان سرکوب، برخورد فیزیکی، زندان و تهمت بوده است. 

۴- «طلحه و زبیر در پی خونخواهی عثمان بودند ولی امام در پاسخ آنان فقط جنگید» 

آنان ابتدا لشکر راه انداختند و بصره را تصرّف کردند و آدم کشتند نه اینکه اوّل خونخواهی کنند و پس از ناامیدی دست به سلاح ببرند. امام بارها برای آنان پیک فرستاد ولی آنان به پیکها جواب رد دادند و آخرین نفر آنان را که برای داور قرار دادن قرآن رفته بود کشتند و طلحه به امام علی که خود برای گفتگو رفته بود، چنین جواب داد که ما از تو دو امر را می‌خواهیم، یکی اینکه قاتلان عثمان را به ما بدهی و دوّم اینکه کنار بروی تا شورای مسلمین خلیفه را انتخاب کند و اگر هر دو را نخواهی ما شمشیر می‌کشیم! می‌بینید که مسأله به آن سادگی که سیّد می‌گوید نیست. امام علی بعدها گفت که طلحه برای این به خونخواهی عثمان برخاست که خون عثمان را از خودش نخواهند چون خود او یکی ازمتّهمان قتل عثمان بود( نهج‌البلاغه، خ ۱۷۴). برای مطالعه‌ی بیشتر رجوع به کتب تاریخی الزامی است ولی برای آگاهی اجمالی می‌توان به اینجا و اینجا مراجعه کرد.

۵- «اگر شما مرجعیت مطلق رفتار معصومین را در تمامی عرصه‌ها اعم از عبادی و سیاسی بپذیرید به این سادگی نمی‌توانید درباره عدالت و فاسق بودن رهبر ایران حکم کنید» 

من بر عکس سیّد طلبه معتقدم که به سادگی می‌توان: 

الف. امام علی اعمالش طابق النعل بالنعل با شریعت موافق بود ولی گاهی هم به مصلحت عمل می‌کرد. مطلحت ایشان تنها شامل برخی امور عبادی یا اجتماعی می‌شد ولی «عدالت» را هیچ‌وقت زیر پا نمی‌گذاشت، به بیان دیگر برای ادامه‌ی حکومت و بالانگرفتن نارضایتی مبارزه با نماز تراویح را خیلی لازم نمی‌دانست ولی ظلم را هرگز نمی‌پذیرفت و حتّی به قیمت از دست دادن حکومت راضی به زیر پا گذاشتن عدالت نبود.( برای مطالعه‌ی بیشتر حتماً به اینجا مراجعه کنید) 

ب. آقای خامنه‌ای بارها و بارها شاهد عدم احقاق حق مظلومان و اولیای دم بود و سکوت کرد، از مواردی که بالا گفتم بگیرید( حبس و زندانی کردن مخالفان نظری خلاف سیره‌ی امام علی) تا پی‌گیری نکردن جریان قتل زهرا کاظمی و از آن واضحتر قتلهای زنجیره‌ای که به شهادت بسیاری به فتوادهندگان خاصّی از نزدیکان ایشان می‌رسید ولی ایشان با گفتن اینکه« نمی‌خواهم پای روحانیّت به موضوع باز شود» جلو آنرا گرفت. حتّی اگر این نقل قول را نپذیریم ولی واضح است که خون آن مقتولان به علاوه‌ی سیّداحمد خمینی که به تصریح نیازی خطاب به سیّدحسن خمینی به قتل رسید، عملاً پایمال شد و کسانی که متّهم به صدور فرمان قتل یا مباشرت در انجام آن بودند، بدون پی‌گیری ماندند که سهل است، به مقام و منصب رسیدند و یا در کمال آسودگی روزگار گذراندند. 

ج. نتیجه‌گیری از بند الف و ب بسیار آسان است.

۶-« نظر امام خمینی چیز دیگری بود. نامه ایشان به آقای خامنه‌ای گویای ابعاد این ولایت مطلقه است و هیچ ربطی هم به استبداد ندارد. ایشان ولایت فقیه را مافوق تمامی احکام اولیه اسلام می‌دانستند» 

نقد نظر آیت‌الله خمینی باشد برای بعد (زمانی که به داوری درباره‌ی نوشته‌های جوادی آملی و حائری یزدی بنشینم) ولی امام خمینی که جزو معصومین نیست؛ هست؟ پس به صرف امام خمینی بودن قول ایشان حجّت نیست. ایشان یکی از فقیهان دوران غیبت هستند که نظرات شاذّی در مورد ولایت فقیه به نسبت دیگران دارند.  

از سوی دیگر یک حقیقت محض مانند پیامبر بودن محمّد بن عبدالله (ص) در هنگام نوشتن پیمان با مشرکین مکّه به دلیل اعتراض آنان از پیمان‌نامه حذف شد، اگر ولایت مطلقه را وحی منزل هم بدانیم، در قانون اساسی فعلی و در اصل ۱۱۰ قید خورده و مقیّد شده است. یک کلمه‌ی «مطلقه» نمی‌تواند باعث شود که این اصل- بلکه تمام اصول قانون اساسی- را تزیینی بدانیم. یک طرف پیمان مردم هستند که هیچ‌یک این برداشت را از قانون اساسی ندارند که ولی فقیه به اتّکای همین یک کلمه می‌تواند هر کار خواست بکند تا ولایت مطلقه متفاوت با استبداد باشد. لااقل عدالت که می‌تواند این اطلاق عجیب و غریب را قید بزند.

۷-« در اصطلاح فقهی این معنا در برابر ولایت مقیّده مطرح می‌شود. برخی ولایت فقیه را تنها در امور خاصی که از آن به حسبه تعبیر می‌شود معتبر می‌دانند.»  

ایشان ولایت مطلقه را در برابر مقیّده دانسته‌اند...الخ. تفاوت ولایت فقیه آیت‌الله خمینی با دیگر فقها مثل آیت‌الله خویی از زمین تا آسمان است، ولایت فقیهی که جز بر صغار و مجانین نیست کجا و ولایتی که جزو اصول دین شمرده می‌شود و شامل تمام مکلّفان بالغ و عاقل حتّی آنان که به این نظریّه باور ندارند یا مقلّد حاکم وقت نیستند یا دیگر مسلمانان غیر شیعه می‌شود کجا؟ بیست سال است که به آقای خامنه‌ای «ولیّ امر مسلمین جهان» گفته می‌شود و ایشان سکوت کرده است. ایشان چه ولایتی بر مردم مصر و مراکش و اندونزی دارد؟ طبق کدام برداشت فقهی؟ خلط بین ولایت تکوینی امامان معصوم و ولایت فقهی امری عادی نیست که با آمدن یک لفظ کوچک«مطلقه» بگوییم در بازنویسی فلان شد و صورت مسأله عوض شد.

۸- «یکی دانستن ولی فقیه با امام معصوم»
تا اینجا بحث بر سر قانون و حکم فقهی بود ولی تشخیص مصداق و موضوع به عهده‌ی مکلّف است هم صلاحیّت کسی که به ولایت فقیه می‌رسد( الف) و هم احکام و اعمال ولی فقیه(ب).

الف. (صلاحیّت ولی فقیه) چنین کسی باید واجد شایستگیهای علمی و رفتاری باشد و طبق قانون اساسی مجلس خبرگان منتخب مردم بر کار وی نظارت کنند تا مبادا این شایستگی را از دست بدهد، درباره‌ی شایستگی علمی ایشان به این مقاله از محسن کدیور مراجعه کنید و درباره‌ی نظارت مجلس خبرگان هم دو نکته شایان گفتن است:

اوّل: به سخنان اخیر نمایندگان ایشان که عزل وی را ناممکن دانسته‌اند و با سکوت ایشان مواجه شده‌اند، مراجعه کنید. این یعنی ایشان به نقض قانون اساسی (اصول مربوط به عزل ولی فقیه) راضی هستند و همین یکی از دلایل خروج از عدالت ایشان به دلیل پیمان‌شکنی است مگر اینکه بگوییم همان یک لفظ «مطلقه» که یک گوشه‌ی قانون اساسی آمده می‌تواند تمام اصلهای دیگر را بلااثر کند!

دوّم: نظارت استصوابی ایشان دامن خبرگان را هم گرفته است. اینان نمایندگان اصلی مردم نیستند و در حقیقیت رهبر با دو واسطه دوام خودش را ابدی کرده است. حکم ولی فقیهی طبق قانون اساسی نافذ است که برگزیده‌ و مؤیّد از سوی نمایندگان ملّت باشد نه نمایندگان دستچین‌شده به وسیله‌ی منتخبان خود در شوران نگهبان. چه کسی می‌گوید اگر روحانیان آزادانه در مجلس خبرگان انتخاب شوند، او باز رهبر خواهد بود؟

ب.(اعمال ولی فقیه) من پیشتر یکی نبودن امام و فقیه را در ایمای « تشیّع بنی‌اسرائیلی» باز کرده‌ام. هر شیعه‌ای«موظّف» است به محض دیدن امری که خلاف دستور خدا و رسولش باشد با فقیه مرجع خود مخالفت کند و تشخیص این امر با خود مکلّف است و تقلیدبردار نیست. در دوران ما مغالطه‌های زیادی صورت گرفته که یکی از آن همین یکی دانستن غیرمعصوم با معصوم است. اگر شیعه‌ای و یقین به عصمت و امامت کسی آوردی باید در برابر او خاضع باشی ولی غیرمعصوم هر آن، در معرض نقد و سنجش و داوری شیعیان است و این تصریح امام عسکری است نه گفته‌ی من.

سالها پیش از آیت‌الله سیستانی استفتایی درباره‌ی تبعیّت از ولی فقیه شد که ایشان گفت که چنین کسی واجب الاتّباع است مگر آنکه حکمی خلاف دستورات خدا و رسولش بدهد. ابتدای این فتوا اشاره به اوایل سخنان امام عسکری داشت و انتهایش به پایان حدیث آنجا که به تفاوت شیعیان و قوم یهود اشاره می‌کرد؛ کیهان این فتوا را با حذف بخش پایانی آن چاپ و منتشر کرد غافل از اینکه  حسین شریعتمداری فتوای سیستانی را دوپاره نکرد بلکه سخنان امام معصوم را دوپاره کرد. چنین کاری که عملاً توسّط تمام جانفدایان رهبر در دو دهه‌ی اخیر به عنوان یک پروژه دنبال شده است (یعنی برداشتن فرق بین معصوم و غیرمعصوم) حتماً نتایج تکوینی در پی خواهد داشت که این چند ماه اخیر- از دید من- طلیعه‌ی چنین نتایجی است.


چهارشنبه 14 بهمن 1388
نشانه‌های فتنه

               

از آنجا نشناختن نشانه‌های فتنه منجر به غفلت می‌شود و آنهم نتایجی دارد که کمتر از نتایج خیانت نیست، من نیز به سهم خود برخی از این نشانه‌ها را در برنامه‌های سیما به خصوص «دیروز، امروز، فردا» یافته‌ام که بی‌شک محصول نفوذ غیرخودیها در سیماست. تنها اندکی از این نشانه‌ها را گوشزد می‌کنم، باشد که به وظیفه‌ی خویش عمل کرده باشم:

الف. هاشمی رفسنجانی
از آنجا که هاشمی یکی از خواصّی است که آنچنان که باید و شاید به وظیفه‌ی خود پس از انتخابات عمل نکرده و به فرموده‌ی رهبری «شفّاف‌سازی» نکرده است، تبلیغ و بزرگنمایی وی ابداً به صلاح نیست. در این برنامه‌ها هرجا بنیانگذار انقلاب نشان داده می‌شود هاشمی کنار او دیده می‌شود بسی بیش از رهبر کنونی، اگر وضع به این منوال ادامه یابد، ممکن است برای نسل جوان که رهبر انقلاب را نزدیکترین فرد به بنیانگذار انقلاب می‌دانند، این مسأله باعث شک و شبهه شود که چرا امروز ایشان در صف منتقدان است و چه کسی در برابر چه کسی ایستاده است.

ب. سیّدابوالحسن بنی‌صدر
در طول این سالیان چهره‌ای مخوف، جاسوس و خودفروخته از بنی‌صدر نمایش داده شد. در حدیث داریم که «النّاس اعداء لما جهلوا»، یعنی انسانها دشمن آن چیزی هستند که نمی‌شناسند. تا زمانی که بنی‌صدر را ندیده‌ای، هر چیزی را درباره‌اش باور می‌کنی ولی وقتی حتّی سخنان گزینش‌شده‌ی او را ببینی و بدانی که نه شاخ داشت و نه دم و انتقاداتی را علیه نظام مطرح می‌کرد که همین الآن بسیاری می‌گویند و مخالفانی داشت که پدران همین لباس‌شخصیهای فعلی بودند، او را تطهیر کرده‌ای. در حالیکه خطبای جمعه و روحانیان حکومت هر روز عبوستر می‌شوند و از فواید اعدام می‌گویند و از مخالفان خود با تحقیر و دشنام یاد می‌کنند، مصاحبه‌ای از او در سنین سالمندی پخش شد که با چهره‌ای بشّاش و خندان و در کمال ادب می‌گفت که آقای خمینی گفت که من به بنی‌صدر رأی ندادم چون نه با ولایت فقیه موافق بود، نه با دخالت روحانیان در سیاست. از آنجا که این دو مسأله امروز حرف دل بسیاری است، اینگونه نمایش دادن وی به محبوب شدن او کمک خواهد کرد. من نگرانم که تبلیغ برنامه «دیروز، امروز، فردا» اگر همچنان ادامه پیدا کند، بنی‌صدر به قهرمان ملّی تبدیل و مقدّمات بازگشت او به ایران فراهم شود.

ج. سید محمّد حسینی بهشتی
در گزارش مجلس خبرگان قانون اساسی و سخنان اوایل انقلاب مدام سخن و تصویر مرحوم بهشتی پخش می‌شود در حالیکه فرزندان او هم‌اکنون عضو جنبش سبزند و یکی از آنان در زندان است، اگر این مسأله برای ایجاد شائبه در دل جوانان نیست، پس چیست؟

اینها را کنار توهین امثال شجونی به روحانیّت بگذارید که می‌گفت فلانی عمّامه‌ دارد این اندازه، ریش اینقدر ولی بصیرت هیچ، تا بدانیم که این گفته در صورت تعمیم یافتن دامن چه کسانی را می‌گیرد؛ یا اینکه سخنان اعضای نهضت آزادی را پخش می‌کنند که در دفاع از «جمهوری دموکراتیک اسلامی» یا حتّی «جمهوری ایرانی» می‌گویند که در ایران باید همه کس در عقیده، زندگی خصوصی و دیانت خود آزاد باشد و مسائلی از این قبیل که جدّاً نگران‌کننده است. فیلمهایی پخش می‌شود که نسل جوان پیش از این ندیده بود و سخنانی شنیده‌ می‌شود که پیش از این نشده بود و اینها تمام سعی و تلاش نویسندگان مخلص کتابهای درسی مدارس را نقش بر آب می‌کند. اینها گوشه‌ای از آثار رخنه‌ی فتنه به رسانه‌ی ملّی بود که در صورت ادامه‌ی آن این جانب مجبور به افشاگری بیشتر خواهم شد. خداوند عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر کناد.


دوشنبه 12 بهمن 1388
فقه عقلایی

           

ارجاع این نوشته‌ی سیبستان به مصاحبه‌ی هاشمی رفسنجانی با شهروند امروز مرا دوباره به صرافت نوشتن چیزی درباره سخنان وی انداخت. همان زمان نیز چنین قصدی داشتم که فرصت از دست رفت و به مسائل دیگری پرداختم.

رفسنجانی آدم باهوش و بامطالعه‌ایست و آنان که او را می‌شناسند می‌دانند که برعکس بسیاری دیگر از اهل علم دین که پا به عرصه‌ی سیاست گذاشتند، هیچ وقت مطالعه را ترک نکرده چه در زمینه‌ی علوم دینی و چه مسائل سیاسی. فهرست طولانی کتابهای فقهی که او جای آنان را خالی می‌داند، نشان از دغدغه‌ی سابقه‌دار او می‌دهد که آرام آرام در جریان کارها و فعّالیّتهای طولانی فقدانشان را در فقه احساس کرده است و گرنه برای یک مصاحبه به سادگی نمی‌شود چنین فهرستی تدوین کرد. آیت‌الله سیستانی هم در ملاقات با بعضی از روحانیان در نجف از آنان پرسیده است که در درسهای خارج فقه در ایران چه می‌خوانید؟ آنان گفتند همین ابواب معروف فقهی را و او گفته که اینها را که ما هم بحث می‌کنیم، شما که حکومت دستتان است، چرا مسائل جدید را از مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان در حلقات درس و بحث نمی‌آورید؟

هر دونفر دغدغه‌ی آشتی دادن مسائل جدید با فقه و ساختن فقهی نوین دارند و این دیدگاه حدّ فاصل کسانیست که فقهشان تکرار مکرّرات است با کسانی که لزومی به دخالت دین در سیاست نمی‌بینند. امّا این نوع نگرش به فقه آن چیزی است که عبدالکریم سروش نامش را فقه حدّاکثری می‌گذارد و وقتی چنین فقه مدّعی کمالی در کار باشد، ناگزیر مجری آن باید فقیه یا فقیهان باشند و این به معنای تکرار تجربه‌ی سی سال گذشته است. حالا که فقه دریاها و بیمه و... نداریم و جایی برای اظهارنظر دیگر متخصّصان در برابر فقیهان باز است، وضع از این قرار است، اگر – به فرض از نظر من محال- چنان فقه کامل و فقیهان جامعی داشته باشیم که تمام ارکان حکومت را باید به آنان سپرد.

برای مقدّمه‌ی ورود به بحث به عنوان کسی که به دین پایبند است، این را که خدا برای هر عملی، حکمی از احکام پنجگانه دارد تصدیق می‌کنم ولی در موضوعات جاری، یا متون دینی در مورد عملی حکم خاصّی دارند (مانند معاملات) یا ندارند (مانند برخی علوم مثل پزشکی) در آنچه حکمی داریم که تکلیف معلوم است ولی در آنچه نداریم، فقها ارجاع به متخصّص و عمل به دستور او را همان تجویز شرع می‌دانند. برخی اهل معرفت، آن چنان به دستور پزشک عمل می‌کردند که گویی وظیفه‌ای دینی را به جا می‌آورند، مثلاً اگر او دستور به مصرف دارو به مدّت بیست و یک روز می‌داد، آنان یک روز هم- به فرض دیدن آثار بهبودی- آن را ترک نمی‌کردند چرا که از نظر آنان عدول از نظر متخصّص فن و در نتیجه عدول از فرمان عقل و نهایتاً امر خدا بود. اینجا این سؤال مطرح می‌شود که با توجّه به اینکه مواردی که هاشمی برشمرده الآن در دنیای نو متخصّصانی برای خود دارد، چرا به جای عمل به تشخیص آنان (مانند مثال بالا) باید حتماً این بحث را در فقه باز کنیم و باری گران بر دوش فقه بگذاریم؟ این کار دستکم سه پیامد نادرست دارد:

الف. علوم در دنیای نو بسیار گسترده شده‌اند و روزبه روز رشته‌ها ریزتر و تخصّصی تر می‌شوند و دیگر امکان علّامه شدن در دو یا چند علم بسیار دشوار است. هر کدام از سرفصلهای بالا مجال گسترده‌ایست و هر نظریّه‌ای حاصل کارشناسی متخصّصان در کمیته‌هایی با تخصّصهای ویژه است. حالا چرا و چگونه باید باری بر دوش فقه گذاشت که هم به متون دینی و تفقّه (که بسیار گسترده‌تر از فقه رایج است) بپردازند و هم علوم جدید را بخوانند و تطبیق دهند و فقه جدیدی بیاورند. (یکی از ایرادهای منتقدان «قبض و بسط» به دکتر سروش همین بود که گویی برای تفقّه، یک نفر باید تمام علوم روی زمین را بخواند ولی همین روحانیان خود از مدافعان فقه حدّاکثری بودند از سوی دیگر سروش که ریشه‌ی تحوّلات معرفت دینی را به علوم دیگر هم کشاند، طرفدار فقه حدّاقلّی بود و این تناقض درونی دو طرف هم از طنزهای روزگار ماست)

ب: پیامد دوّم این است که کار از روال عادی خود خارج می‌شود. در روال عادی، اختلاف نظر با استدلال طرفهای مرتبط با آن مبحث (مثلاً اقتصاد یا آموزش و پرورش یا...) به پیش می‌رود و قوّت استدلال و رأی نهایی اکثریّت حکم به حاکمیّت یکی از طرفها می‌دهد تا در میدان عمل هم بازده آن مشخّص شود و مجدّداً در مورد آن داوری شود، اگر خوب بود ادامه یابد و اگر بد بود، جایگزینش معلوم شود. امّا اگر در کنار سه فرضیّه اقتصادی مفروض، نظر چهارمی پیدا شود که حاصل تفکّر یک فقیه باشد، آن سه تای دیگر اصلاً مجال عرضه نمی‌یابند چون حالا جدال بین قوّت استدلال نیست، بلکه اختلاف بین سه نظر غیراسلامی و یک نظر اسلامی است، در یک جامعه‌ی متدیّن کدام مقدّم است؟ نظر اسلامی به جبر بر دیگران حاکم می‌شود گرچه آن فقیه مقدّمات اقتصاد را هم بلد نباشد و فرضیّه‌ای بسیار ضعیف ارائه کرده باشد، چون در مقابل کمترین خدشه‌ای به مردم می‌گوید که انتخاب با شماست، یا از نظر اسلام (نظر من) پیروی کنید که آخرت را دارید، گیرم دنیایتان به خوبی آنها نباشد و یا به طرف آن سه بروید و آخرتتان را به دلیل مخالفت با فرمان خدا از دست بدهید گرچه دو سه روزی هم رفاه داشته باشید، مردم به کدام سو می‌روند؟

ج. تمام خسارتهای اجرای یک فرضیّه به پای دین گذاشته خواهد شد. دین است که این مدل حکومت را جلو گذاشته، دین است که چنین مدل اقتصادی را پیشنهاد داده است، دین است که چنین نظام تربیتی را ارائه کرده و این هم حاصل آن. آسیبهای نظرات دیگر به حساب نواقص فکر بشر گذاشته می‌شود و همه در جهت رفع آن برمی‌آیند ولی اینجا دین ضربه می‌خورد. تجربه‌ی سی سال گذشته نشان می‌دهد که مدل حکومت ناکام اسلامی چقدر دفاع از دین را برای مدافعان آن دشوار کرده است و امروزه تکرار اینکه این تنها یکی ازامکانهای تحقّق حکومت دینی بوده است، کمتر کسی را قانع می‌کند.

رهاشدن از هرکدام از سه معضل بالا خودش یک پیروزی است ولی مهمترین دستاورد چنین فقهی که آنرا عجالتاً فقه عقلایی (فقهی که در زمینه‌های گوناگون دانش بشری سیره و دستاورد عقلا را به رسمیّت می‌شناسد و نتایج آن را از دیدگاه دین پیروی‌پذیر می‌داند) می‌نامم، این است که می‌تواند در یک جامعه‌ی متکثّر مانند ایران گونه‌ای همراهی و همکاری با سکولاریزم داشته باشد. بینش معتدل سکولار به دنبال جدا کردن حوزه‌ی دین از ساختار سیاست است. اگر زمام امور به دست متخصّان هر فن داده شود، هم سکولارها راضیند که دین در کار آنان دخالت نمی‌کند، هم متدیّنان به فقه عقلایی، نتیجه‌ی حاصل از خرد جمعی را به نیّت اینکه غرض شارع با عمل به آن برآورده می‌شود، به رسمیّت می‌شناسند. مهم نیست که نیّت افراد چیست (چون هر دو گروه طبق آنچه درست می‌دانند عمل می‌کنند)، مهم این است که با سعی و تلاش می‌توان گونه‌ای «همراهی عملی» بین هر دو قشر جامعه‌ی ایران به وجود آورد؛ و از سوی دیگر باز مهم نیست که کدام اکثریّت و کدام اقلیّتند، مهم این است که با عمل به این روش همه‌ی سلایق (به جز کسانی که در پی تحمیل نظر خود به دیگران به نام دین‌گستری یا دین‌ستیزی هستند و- پیشتر گفتم- کسانی هستند که بازی را به هم می‌زنند) زیر یک سقف جمع می‌شوند. این کاریست که جداً جای پی‌گیری دارد و نتایج خوبی را در پی خواهد داشت، هیچ کس از عمل به خرد محض و دستاوردهای دانشی بشر ناکام نشده و نخواهد شد.

سخن آخر: اینجا یک نکته را اضافه کنم که مخالفت با دستور به ایجاد جامعه‌شناسی اسلامی و دیگر علوم انسانی اسلامی آن هم به شیوه‌ی آمرانه و غرب‌ستیزانه چیزی است و موافقت با امکان استفاده از خرد متجلّی در متون دست اوّل دینی ( قرآن و احادیث) در علوم بشری چیز دیگر. به نظر من از آنجا که از دید یک متدیّن، خرد محض در کلام خداوند و پیشوایان دین جلوه کرده است، با شناخت این نوع خرد می‌توان آنرا در زمینه‌های مختلف علوم (عمدتاً انسانی) به کار گرفت ولی به عنوان یکی از منابع شناخت خطاپذیر انسانی نه فتوای تخطّی‌ناپذیر فقهی. اگر کسی در یکی از رشته‌های علوم انسانی تحصیل می‌کند، در تحلیل داده‌ها نیاز به فراستی دارد که در صورت نیاز می‌تواند از منابع دینی نیز کمک بگیرد. تفاوت این روش با روش اوّل این است که آنان مواد را از قرآن و سنّت می‌خواهند بیرون بکشند ولی این روش- با پذیرش امکان استفاده از سنّت دینی در موضوعاتی مانند حکومت‌داری- تأکیدش روی صورت یا منطق استدلال است. در صورتی که فرصتی بود، این موضوع را بعداً بیشتر می‌شکافم ولی همینجا و در رابطه با موضوع بالا بگویم که کسی که به فرض توانست از منابع دینی در رابطه با زمینه‌ی تخصّصی خود کمکی بگیرد، آن برداشت، حاصل فکر یک بشر عادی و خطاپذیر است و به فرض که در کنار دیگر فرضیّه‌ها قرار بگیرد، چیزی برتر از آنان ندارد و باید از همان روشها برای محک زدن آن استفاده کرد، امّا وقتی چنین برداشتی بخشی از فقه شد، باید و نباید و الزام دینی جزء جداناپذیر آن خواهد شد و خسارتهای بالا را در پی خواهد داشت.


شنبه 10 بهمن 1388
تضاد روحانی و عالم

                

من« روحانیون» را با«علمای اسلامی» یکی نمی‌گیرم، بلکه متضاد می‌بینم. در اسلام ما دستگاهی به نام «روحانیّت» نداریم. این اصطلاح خیلی تازه است و مصداق آن هم نوظهور. در اسلام ما عالم داریم در مقابل غیرعالم، نه روحانی در برابر جسمانی. برخی گفته‌اند چرا من گاه جدّی‌ترین و عمیق‌ترین دفاع را نسبت به این «جامعه» (یعنی جمع) کرده‌ام و قویترین ایما‌نها و امیدها را بدان نشان داده‌ام و گاه شدیدترین حمله‌ها را علیه آنها کرده‌ام و این تضاد، زاده‌ی تضاد؛ چرا؟ این تضاد میان« روحانیون» و «علماء»است که متأسّفانه هر دو تیپ غالباً یک لباس دارند و یک پایگاه ظاهری در جامعه‌ی مذهبی، هرچند نقششان متضاد است. روحانی است که می‌گویم تنها رابطه‌شان با مردم « دستی است برای گرفتن و دستی برای بوسیدن»! اینها معمولاً از اسلام( تاریخ، عقاید؛ قرآن، سنّت، تشیّع، فلسفه‌ی اسلام، روح و جهت اصلی رسالت پیامبر، مکتب علی، نهضت حسین، عدل، امامت، انتظار...)هیچ نمی‌دانند، نقشی دارند درست کپیه‌ی خاخام‌ها، راهب‌ها، کشیش‌ها و موبدان. شاخه‌ای از شجره‌ی روحانیّت رسمی ِهمه‌ی مذاهب عالم، شجره‌ای که اسلام قطع کرد ولی طبقه‌ی حاکم و دستگاه به خاطر نیازی که داشت، برای پایگاهی در میان توده، توجیه وضع موجود و تخدیر مردم، یعنی تحریف حقایق مذهب و استخدام آن در خدمت مصالح قدرت، کم کم چنین دستگاه رسمیی را به وجود آورد؛ در تسنّن از همان آغاز، عصر عثمان خشت اوّل(کعب الاحبار) و سپس در خلافت بنی‌عبّاس، با رسمیّت یافتن چهار مکتب فقهی و طرد اجتهاد و نفی مکتب جعفری و فقهی صادق و در تشیّع پس از صفویّه که وارث نظام سلطنت و خلافت اسلاف بود ولی در لباس مقدّس تشیّع و در نتیجه باید تشیّع از میان مردم برخیزد و در مسجدشاه همسایه‌ی عالی‌قاپو شود و چنین نقشی را «عالم» نمی‌کرد. روحانی ساختند که همدست و همکار قزلباش بود و نعلینش لنگه‌ی دیگر چکمه و هر دو یک جفت کفش در پای«شاه سلطان سیّدحسین»!

و پیداست که در چنین نظامی که جهل و جور همداستان می‌شوند«عالم عدالت‌خواه و امامت‌شناس»- یعنی عالم شیعه- چگونه کم کم از صحنه کنار می‌رود و روحانی بر صحنه مسلّط می‌شود و این است که چهارقرن پس از صفویّه می‌بینیم. شخصی چون [...] بدون آنکه کسی در تمام این مدّت این مملکت شیعه شنیده باشد که یک خط چیزی نوشته باشد و یا یک کلمه درس داده باشد و جز «توصیه» اثری آفریده باشد، «آیت‌الله» می‌شود و بیا و برو و دم و دستگاه و نام و نان... ودر همین حال، کوهی از علم و تحقیق و در کنارش انبوهی از کار، در گوشه‌ی دورافتاده‌ی شوشتر نشسته و نامش را هم کسی نشنیده است! برای روحانی نه تنها علم و تحقیق در اسلام و سیره و زندگی ائمّه فضلی نیست که نقص است، او را «سبک» می‌کند!

این یادآوری را باز هم کردم تا سؤءتفاهم نشود، زیرا امروز که روشنفکران و حتّی مردم ساده و روشن‌بین، این دوگانگی را در زیر این لباس و آرایش یگانه احساس کرده‌اند و به همان اندازه که به ارزش بزرگ عالم شیعی احترام می‌گذارند و اعتقاد دارند، دست روحانی را خوانده‌اند و جهل را در لباس علم شناخته‌اند. روحانی برای دفاع از خودش، در پشت سر«عالم» مخفی می‌شود و او را که قربانی روحانیّت است، سپر می‌گیرد تا حق‌پرستان راستین که در دفاع از اسلام و تشیّع و ضرورتاً دفاع از عالم اسلام‌شناس و تشیّع ‌فهم، بر این دشمنان اسلام و تشیّع و علم، تیر حملات رسواگر و گلوله‌ی آیات روشنگر بر این نقابداران سیاه نفاق پرتاب می‌کنند و این بتهای تثلیث را در سرزمین توحید اسلامی، با جمرات سرزمین شعور«رمی» می‌کنند، دست و دلشان بلرزد که نکند چهره‌ی پاک عالم خدشه بردارد و وجدان قدسی ایمان جریحه‌دار شود و این است که اگر سکوت کنیم، به عقد شوم جهل و جور کمک کرده‌ایم و هر روز شاهد زادوولد فرزندان نامشروعشان که تحریف و جمود و جعل ذلّت و تمکین و خواب و تخدیر است خواهیم بود و اگر بتازیم، «حجّت»های راستینی که در آن میان هستند و چه بسیار( و هنگام صلح، در پس جبهه‌شان می‌افکند وهنگام جنگ، پیشاپیش صفشان می‌آورند)، صدمه زده‌ایم.

(علی شریعتی، مجموعه آثار، ج ۲۰، صص ۲۱-۱۱۹)

پ.ن: کلمات نقطه‌چین داخل قّلاب ظاهراً در چاپ دوران جدید حذف شده‌اند ولی چه خوب که اینگونه شده است تا به راحتی بتوان صفاتی را که شریعتی برمی‌شمرد بر هر مصداقی که آن را می‌پذیرد تطبیق کرد. در دورانی که سخنان روحانیّت و روشنفکری ِبدیل آن روزبه‌روز رنگ سیاسی‌کاری و کهنه را به نام جدید جازدن می‌گیرد، حرفهای شریعتی همچنان تازه و نو به نظر می‌رسد، گویی برای امروز ما بیان شده است.

ایماهای مرتبط:

خرافه‌هایی پیرامون شریعتی
گنجی و نقد شریعتی( بخش اوّل، بخش دوّم، بخش سوّم)
باز شریعتی(
بخش اوّل، بخش دوّم، بخش سوّم)


پنجشنبه 8 بهمن 1388
ساعت ِاعدام

            

در قفل ِِدر کلیدی چرخید

لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص ِآب بر سقف
از انعکاس تابش ِخورشید

در قفل ِدر کلیدی چرخید

***

بیرون
رنگ ِخوش ِسپیده‌دمان
ماننده‌ی یکی نُت ِگمگشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
                                      سوراخ‌های نی
دنبال ِخانه‌اش...

***

در قفل ِدر کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید

***

در قفل در
کلیدی چرخید.

احمد شاملو- ۱۳۳۱


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 772352


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها
Proxys