[go: up one dir, main page]

ایمــــایان
اشاراتی است که مکرّر نمی‌شود
شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
بایگانی

مستند تولید مثل حیوانات مستند تولید مثل حیوانات
مستندی بی نظیر در مورد نحوه تولید مثل و انتخاب همسر حیوانات
بورس کارتون های قدیمی
سنباد؛پسر شجاع؛جودی آبوت ؛ بلفی
رامکال ؛ یوگی ؛ خونه مادربزرگه و...
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 اسفند 1388
صبر و استقامت

                          

داریوش شایگان در متنی که از او چند روز پیش انتخاب کردم، مردم ایران را رعیّت‌مآب خواند. به یاد داشته باشیم که این اظهار نظر در اوایل دهه‌ی هفتاد بود؛ پیش از انتخابات هفتاد و چهار مجلس که فائزه هاشمی رأی اوّل تهران را آورد ولی بنا به مصلحت دوّم اعلام شد. دو سال بعد مردم ناباورانه ولی هیجان‌زده از دیدن اوّلین جرقّه‌های توانایی خود، حماسه‌ی دوّم خرداد هفتاد و شش را آفریدند. گرچه شایگان بهتر بود که قید اکثر یا بیشتر را همان زمان هم می‌آورد تا گفته‌اش خشک و تر را با هم نسوزاند امّا اکنون و در پایان دهه‌ی هشتاد، قطعاً این حرف اشتباه است و من هم در ایمای شعب ابی‌طالب واژه‌ی رعیّت را صرفاً برای نظامهای پادشاهی آوردم و وجه شبه دو کلام، تأکید بر محور نبودن نقش اقتصاد و لزوم عوض شدن باورها بود که اگر جایی درست یا غلط چنین شود، هیچ چیز جلو تغییر اجتماعی را نخواهد گرفت و چه بسا یکی از معانی « إنّ الله لا یغیّرُ ما بقوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم» همین باشد. امّا این تغییر یک شرط دارد و آن هم استقامت و ایستادگیست.

فیلم سگهای پوشالی فیلم اقامت کوتاه مدّت یک زوج جوان در دهکده‌ایست با مردانی لات، پرخاشگر و حمله‌ور که چشم به مال و حریم آنان و زن جوان دارند. در فیلم دو حمله‌ی آشکار به حریم آنان صورت می‌گیرد یکی تجاوز به عنف دو مرد به زن و دیگری حمله‌ی همان دو به اضافه‌ی چند نفر دیگر برای دستگیری هنری مایلز است که- به درستی- گمان دارند با دختر یکی از آنان بوده است. او واقعاً گناهکار است و دختر را ناخواسته به قتل رسانده است. زن علیرغم اینکه ظاهراً نمی‌خواهد به خواسته‌ی مرد تن دهد ولی با دو سیلی و تهدید به ادامه‌ی کتک‌زدن از طرف مرد، تسلیم می‌شود امّا تنها فایده‌ی ترس امی اضافه شدن یک مرد دیگر به مرد متجاوز است. همین زن وقتی مهاجمان به خانه حمله می‌کنند به دیوید می‌گوید که او را تحویل بدهد و راحت شود ولی مرد ایستادن و دفاع از خانه را برمی‌گزیند و موفّق هم می‌شود. پیروزی او با توجّه به ضعف ظاهری بدنی وی و قلدر بودن مهاجمان کمی اغراق‌آمیز است و جالب اینکه کسی که از او دفاع می‌کند هم گناهکار است و هم خود یک‌بار به فکر تعرّض به امی می‌افتد امّا پکین‌پا اعتقاد دارد که اصولی هست که مراعاتش الزامیست و یکی از آنها دفاع از حقّ خود- اینجا «خانه»- است، دوّم اینکه وقتی چیزی برای باختن باقی نمی‌ماند چرا باید بی‌جهت تسلیم شد؟ در صحنه‌ی پایانی گرچه مرد نمی‌داند به کدام سو رانندگی می‌کند ولی از ایستادگی و پایداری خودش راضیست و لبخند به لب دارد. همین بیان لزوم دفاع از خانه را در انتهای «گوزنها» نیز می‌بینیم؛ تازه آنجا چون پیروزی یا گریزی هم در کار نیست، اهمیّت این ایستادگی دوچندان به نظر می‌آید.

دفاع از حق و حریم شخصی، امری پیش‌پاافتاده نیست تا به سادگی بتوان از آن گذشت خصوصاً که پای حقّ دیگران در میان باشد، پس رجایی حق دارد این چنین بگوید که به جای موسوی، خاتمی و رفسنجانی را باید ملامت کرد. از سوی دیگر گرچه «حرف مرد یکیست» سخن عاقلانه‌ای نیست و در بسیاری از موارد باید حرف خود را بنا به تغییر شرایط یا پی بردن به اشتباه خود عوض کرد امّا وقتی پای دفاع از حیثیّت، رأی و اختیار خویش یا آزادی و عدالتیست که به آن دلبسته‌ایم، وقتی بحث دفاع از خانه‌ی خود است، مصلحت‌سنجی جایی ندارد چون حمله‌ور نه به خانه رحم می‌کند نه به صاحب خانه. صبر و استقامت گاهی یک گزینه است و گاهی تنها راه باقیمانده برای حفظ شرف خود و به گمانم موسوی هم وقتی می‌گوید «چاره‌ای» نداریم جز اینکه از این راه برویم منظورش همین باشد، یعنی دیگر چیزی برای باختن باقی نمانده است پس راهی جز شکیبایی و پایداری پیش روی ما نیست.


یکشنبه 23 اسفند 1388
دولت سبز

       

پس از آنکه موسوی پیشنهاد انتخابات آزاد را به عنوان اصل خواسته‌های جنبش سبز- به قول عبدی- مانند توپی در زمین حاکمیّت انداخت، آنها هم با یک«نه‌»ی بزرگ توپ را برگرداندند، حالا سه راه هست: یکی انفعال و سکوت (که ظاهراً چنین نخواهد بود) دوّم منتظر اتّفاقات و حوادث شدن و بیانیّه دادن و روند هشت ماه گذشته را ادامه دادن (که ممکن است چنین شود) و سوّم وارد فاز ابتکار و کنش‌مندی شدن (که امیدوارم اینگونه شود).

چنین کاری ابتدا با توضیح و تبیین عمومی این مسأله خواهد بود که هیچ کس یا نهادی در نظام اسلامی مصون از نقد نیست و اساس سنجش بر اساس عمل و گفته است نه جایگاه شخص (ر.ک به تشیّع بنی‌اسرائیلی) و دوّم با توجّه به سکوت حاکمان در برابر بسیاری از مظالم، باید پیشنهاد جایگزین برای آنان داد (ر.ک به راهکاری برای جنبش سبز) چنین کاری، عملی درون نظام و با رعایت اصل ولایت فقیه است یعنی فلانی به جای بهمانی. حال اگر عدّه‌ای اعتقاد به عدالت و شایستگی یک فقیه به جای فقیه دیگر را دوست دارند تقابل ایمان و کفر جلوه دهند به فهم و شعور و وجدان آنان بستگی دارد.

تشکیل دولت جایگزین یا دولت سبز به نظر من امروز یک ضرورت است. بسیاری از فعّالان سبز با رفتن به پارلمان اروپا و مکانهایی مانند آن، به گونه‌ای مشکلات کشور را برمی‌شمرند که گویی انتظار یاری از آنان دارند. من این کار را نمی‌پسندم و دون شأن مردم بزرگ ایران می‌دانم که جلو دیگران درد دل کنند (یا به تعبیر سیمین دانشور رخت چرکهای خود را در حیاط همسایه بشویند) ولی از موضع یک گروه قدرمند دارای پایگاه مردمی و با تأکید بر اینکه ما خود مشکلات خود را می‌توانیم حل کنیم، برای رفع سوء تفاهم‌هایی مانند تحریمهای بی‌حاصل یا دخالتهای بیگانگان در ایران و ریختن طرح آینده‌ی منطقه می‌توان با آنان وارد گفتگو شد.

برای مثال دستگاه تبلیغاتی نظام می‌خواهد اینچنین جلوه دهد که حکومتی که جنبش سبز می‌خواهد حکومتی تابع غرب است، پس بسیار خوب و مناسب است که صرحتاً اشغال غیرقانونی عراق از سوی آمریکا در ملاقاتی حضوری محکوم شود یا بر ستم و بیداد حاکمان اسرائیل تأکید شود تا کسی نه داخل و نه خارج از ایران فکر نکند که کسانی که در داخل کشور به دنبال عدالت هستند در خارج از کشور به بی‌عدالتی نظام سلطه تن می‌دند.

از طرف دیگر ماجراجویی‌های نظام ایران اگر در داخل به آشوب کنونی کشیده است در خارج چه بسا موجب مشکلات بزرگتری شده است. من پیشتر هم از مظلومیّت ملّت فلسطین نوشته بود( فرضاً اینجا) و هم دخالتهای دیگران را محکوم کرده بودم( مثل اینجا)؛ اگر لازم است از حقّ مردم فلسیطن دفاع شود- که هست- امّا این به معنای مداخله نیست. همین روزها خبر شکوه‌ی محمود عبّاس را از ایران به دلیل دخالت در مسائل فلسطین و جلوگیری از شکل‌گیری روند آشتی ملّی با تأثیرگذاری بر حماس خواندیم. وی سیاست‌های ایران را «مصیبتی برای فلسطینیان» توصیف کرده است. ادامه دادن وضع موجود فقط به سود اسرائیلی است که زمان می‌خرد تا اینکه تشکیل یک کشور مستقل فلسیطینی طبق آنچه قوانین بین‌المللی اقضا می‌کند، دستخوش فراموشی شود. ایران حق دخالت و بکن نکن گفتن به آنها ندارد و فلسطینیان خود باید بتوانند سرنوشت خویش را رقم بزنند. دیدار نمایندگان سبز با محمود عبّاس و دیگر گروهها و دفاع از آرمانهای فلسطین، اتّحاد و همگامی تمام گروههای فلسطینی، بازگشت کسانی که مجبور به ترک آنجا شده‌اند و تشکیل دولت فلسطین به پایتختی بیت‌المقدّس با در پیش گرفتن راهکارهای صلح‌آمیز می‌تواند دارای هر دو جنبه باشد، هم دفاع از مظلومان و هم محکوم کردن اعمال ماجراجویانه.

رابطه‌ی حزب‌الله با ایران از نوع اعتقادی و بر اساس اصل ولایت فقیه است. متأسّفانه در رویدادهای چند ماه اخیر ایران لبنانیانی دیده شدند که واقعاً هیچ نیازی به حضور آنان در خیابانهای  تهران نبود. چرا باید در حمله به دفتر روزنامه‌ی کلمه، چهره‌ی بعضی افراد حزب‌الله دیده شود؟ بسیار لازم است که به آنان و شخص سیّدحسن نصرالله یادآوری شود که سرنوشت خود را با افراد فعلی حاضر در ساختار سیاسی ایران گره نزنند و به فکر آینده باشند، مبادا که در ایران ِفردا، سابقه‌ی دخالت نابجا در اینجا و شرکت در سرکوب جنبش سبز به ضرر آنان تمام شود.

چنین کارهایی نشان از فعّال بودن و تأثیرگذاری جنبش سبز خواهد داشت و میزان جدّی بودن آنان را به کشورهای منطقه و دیگران یادآوری می‌کنند؛ کسانی که گمان نمی‌کنم طرفداری آنان از جنبش سبز ربطی به مسائل حقوق بشر، دموکراسی یا موضوعاتی مانند آن داشته باشد و در صورت نیاز رویّه خود را عوض می‌کنند.

در صورتی که ابتکار جنبش سبز از دست رهبرانش خارج شود و به اعتراضهای خودجوش خلاصه شود، یا سرکوب و اختناق ادامه خواهد یافت یا هرج و مرج همه جا را خواهد گرفت که معلوم نیست از دل آن چه چیزی بیرون آید. تنها راه حل این است که سرآمدان سبز در داخل و خارج از تجربه‌ی هشت ماه گذشته استفاده کنند و خود با تشکیل یک جبهه‌ی متّحد و رهبری واحد، راهکار ارائه کنند. گرچه سیاست داخلی و خارجی دراولویّت کار چنین دولتیست امّا کار فکری در زمینه‌ی اقتصاد- که موسوی جایی به آن اشاره کرد- یا هر پیش‌نیاز لازم دیگر برای اداره‌ی کشور نیز می‌تواند در برنامه‌ی آنان قرار گیرد. موسوی با دادن پیام تصویری نوروزی و نامگذاری سال نو می‌تواند اوّلین فعّالیّت موازی خود را اعلام کند. او باید بتواند در هیئت رهبر اپوزیسیون راهکار دهد و بیانیّه‌هایش را به جای اینکه خطاب به حاکمیّت بنویسد و خواسته‌های خود را مطرح کند، آنها را خطاب به مردم بگوید.


شنبه 22 اسفند 1388
دموکراسی و تغییر ذهن‌ها

                            

پس از مدّتها لای کتاب« زیر آسمانهای جهان» را باز کردم؛ درست جایی آمد که به ایمای پیش مربوط بود. مشابهت محتوا و برخی واژگان آن با آنچه من دیروز نوشتم، خودم را هم کمی به تعجّب انداخت. آن مقدار که به بحث ما مربوط می‌شود را برگزیده‌ام و می‌گذارم:

تجربه‌ی دموکراسی به پدیده‌های سیاسی و فرهنگی، هر دو، مربوط است. به نظر من دموکراسی دیگر یک تجمّل نیست بلکه حتّی یک نیاز است. زیر بنای سیاسی، جهش تکنولوژیکی نوینی است که برای توفیق این، باید به آن دست یافت. شکست سیستمهای مدیریّت دولتی دلیل حاضر و ناظریست بر آنکه به وجود رابطه‌ی حیاتی بین این دو متقاعد شویم.همانگونه که صنعتی‌شدن مستلزم داشتن صلاحیّت، افراد متخصّص و آگاهی عمل است، دموکراسی نیز نیازمند تغییر رویّه‌ی ذهنی است: یعنی به روحیّه‌ی مداراگر، قبول ِدیگری و نظام چند حزبی و کثرت‌گرا نیاز دارد که در طرز رفتار و سلوک انسانها ریشه دوانده باشد. نیز باید انسان از حالت رعیّت‌وار خود به درآید و به سوژه- من تبدیل شود. از آن« خود» جمعی که در توده‌ی بی‌شکل جماعت حل شده است، به شهروندی خودمختار و صاحب حق تبدیل شود. از همین روست که زیربنای اقتصادی و زیربنای قضایی- سیاسی- فرهنگی به شدّت در هم‌بافته و مربوطند و حتّی روابط هم‌شکل دارند و تکاملشان باید به موازات هم باشد.

در کشورهای جهان سوّمی این دو امر( یعنی زیربنای اقتصادی و سیاسی) مانند غالب امور با هم فاصله دارند. در این کشورها به صنعتی کردن می‌پردازند بی‌آنکه نهادهای سیاسی به وجود آورند یا مردم را از نظر تکالیف مدنی و اجتماعی که بر عهده‌ی آنهاست آموزش دهند. در این کشورها توعی نظام قیمومت در کار است که می‌تواند مانند مورد شیلی دستگاه اقتصادی لیبرال و کارآمد امّا نهادهای سیاسی سرکوب‌شده داشته باشد یا مانند نظام کوبا و اتیوپی دارای نظام هرزرونده‌ی تعمیم‌یافته‌ای باشد  که در آن چیزی پیش نمی‌رود و همه‌ی زیربناها به استثنای دستگاه تبلیغاتی معیوب و ناقصند.

بنابراین اقتصاد تنها در سطح معیّنی می‌تواند عمل کند. برای داشتن دموکراسی باید ذهنها نیز عوض شوند، باید ذهنها نیز قواعد بازی را بپذیرند. ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس به اعتراض پرداخت. نزد ما اعتراض و مخالفت فوراًً به یک امر ناموسی و غیرتی تبدیل می‌شود. از آنجا که شما یا دوست من یا دشمن من هستید، پس به شیوه‌ی قبیله‌ای از هم انتقام می‌گیریم. اگر دوست من باشید، باید در کنار من قرار بگیرید و اگر دشمن من هستید خونتان را می‌ریزم. البتّه من با کاریکاتورساختن از این خصوصیّات کمی تند می‌روم امّا باور کنید که در اینجا واقعیّتها حتّی از تخیّل هم فراتر می‌روند. هموطنان ما هنوز دارای ذهنیّت رعیّت‌مآب هستند؛ هنوز شهروند نشده‌اند. این امر نیاز به زمان دارد. نمی‌توان به نیروی معجزه از تئوکراسی به دموکراسی پرید.

و بعد، دیگر چه بگویم از آدب و رسوم و خلقیّات، از این عاداتی که به اعماق روحمان چسبیده‌اند. بگذارید توصیف زیبایی را از یک نویسنده‌ی آمریکای لاتینی برایتان نقل کنم:« آداب و رسوم را زمان، با همین شکیب و صبر و درنگی که برای ساختن کوهها به کار برده آفریده است و تنها زمان است که با تلاش روز‌به‌روز می‌تواند نابودش کند. با کوهستان نمی‌توان به زور سرنیزه درافتاد»

زیر آسمانهای جهان، گفتگوی داریوش شایگان با رامین جهانبگلو، صص ۲- ۱۳۰


جمعه 21 اسفند 1388
جنبش سبز، نفت و شعب ابی‌طالب

         

در ایمای «نکات سبز-۱۷» اشاره‌ای کوتاه به مخالفت خود با تحریم ایران داشتم و گفتم که مانند تجربه‌ی کره‌ شمالی، فقط مردم فقیرتر خواهند شد و حاکمیّت می‌تواند حتّی با دنبال کردن پروژه‌های بلندپروازانه‌ی نظامی خود، ادامه‌ی حیات دهد. همین یکی دو خط واکنشهایی برانگیخت که معلوم شد هستند کسانی که به تحریم هدفدار به عنوان یک عامل مؤثّر می‌نگرند. دوستی با نام «ادیتور» نوشت که :« به نظر شما رابطه‌ی مستقیمی بین وابستگیِ مالیِ دولت به مردم از طریق مالیات و میزانِ دموکراسی و احترام به آزادی‌های مدنی و پاسخگوییِ حکومت وجود ندارد؟... ناتوانی دولت در برداشت از ذخایر نفتی به  افزایشِ سهمِ مالیات در بودجه‌ی عمومی می‌انجامد که قطعاً کمکی به آزادی و دموکراسی در کشور خواهد بود» همانجا جواب مختصری دادم و وعده دادم که این موضوع را بیشتر بشکافم:

بومی‌سازی علوم 

از این اصطلاح دو برداشت می‌توان کرد یکی برداشت حکومتی و رایج است که بر استخدام علوم انسانی در جهت اهداف خود تأکید می‌کند (مانند علوم تجربی) که گاهی با نام علم بومی و گاهی علوم انسانی اسلامی به آن اشاره می‌شود. ابزار کردن علم (نهضت نرم‌افزاری) گرچه ممکن است ولی مطلوب نیست. علم راهگشا و راهنماست نه ابزار دست قدرت امّا می‌توان برداشت دیگری از این اصلاح داشت که از آنجا که فهم هر پدیده‌ی انسانی جز در محیط اجتماعی و فرهنگی که می‌بالد و رشد می‌کند بی‌معناست، نمی‌توان الگوی یک اجتماع، دین، سیاست یا اقتصاد را صددرصد در یک محیط دیگر پیاده کرد. پس در ضمن ِاستفاده از دیگر تجربه‌ها، این دستاوردهای بشری باید در محیط خود بازتولید و فهمیده شوند. این دوّمی از نظر من هم مطلوب است و هم ممکن.

دولت خادم یا دولت ارباب 

اینکه «ریشه‌ی حکومت مطلق در ایران نفت است» را همه شنیده‌ایم. به گونه‌ای که بسیاری نفت را مهم‌ترین مشکل جامعه‌ی ایران دانسته‌اند و زمان به پایان رسیدن آنرا هنگام برپاکردن جشنی ملّی‌ می‌دانند. امّا این الگوی رابطه‌ی مردم و حاکمیّت در جامعه‌هایی که مردم حاکمان را خادم خود می‌دانند جواب می‌دهد نه ایران. نه قبل و نه بعد از انقلاب، حاکمان ایران خادم مردم نبودند و تبدیل سرمشق حاکم-شاه یا حاکم-ولی به حاکم- خادم بیش از آنکه بسته به منبع درآمد حاکمیّت باشد، به الگوی ذهنی و فکری مردم بستگی دارد. شاه بر میراث دو هزار و پانصدساله‌ی شاهنشاهی در ایران تکیه زده بود و این الگو آنقدر قدرتمند بود که حتّی به هنگام تلاش رضاخان برای ایجاد جمهوری، امکان تغییر ساختار حاکمیّت ممکن نشد. این الگو شکسته نشد مگر اینکه تنها منبع قدرتمند و رقیب سلطنت که هم خاطره‌ی غصب حکومت امامان شیعه را در خاطره داشت و هم رؤیای حکومت جهانی مهدی موعود را در سر می‌پرورید توانست با معرّفی شخصی با روحیّه‌ای استثنایی و کاریزماتیک به نام سیّد روح‌الله خمینی، جایگزینی برای شاه بیابد. این کاریزما به حدّی بود که پس از انقلاب انواع انتخابات را شاهد بودیم از رفراندوم نوع حکومت تا قانون اساسی و جزآن ولی اینکه شخص آیت‌الله خمینی رهبری روحانی و با اختیارات مطلق در ایران باشد، آنقدر بدیهی بود که هیچ رجوعی به آرای مردم صورت نگرفت.

نفت زیرزمینی ، قانون زمینی و مشروعیّت الهی

بحث را با یک سؤال ادامه می‌دهم. چرا جنگ شش سال پس از تصرّف خرّمشهر ادامه یافت؟ این سؤال را بارها طرح کرده‌ام ولی این بار از زاویه‌ای دیگر به موضوع نگاه می‌کنم. جنگ تا زمانی با منطق و عقل عادی توجیه‌پذیر بود که خاک ایران در تصرّف عراق بود ولی پس از آن چه؟ راه قدس از کربلا می‌گذرد و جنگ جنگ تا پیروزی یا رفع فتنه در جهان چه معنایی دارد؟ و از آن مهم‌تر جامعه‌ای که این شعارها را می‌پذیرد و بسیجی به جبهه اعزام می‌کند چه ویژگیی دارد؟ چرا بسیاری در ایران پذیرفتند که به صرف حمله‌ی عراق به ایران، ابتدا باید عراق را تصرّف کرد و بعد تا قدس رفت که برای رسیدن به آن، حدّاقل اردن را هم باید گرفت!؟

آن منبع بی‌پایانی که متضمّن ادامه‌ی حیات نظام مطلق‌خواه در ایران شد در ایران پیش از انقلاب الگوی سلطنت در ناخودآگاه جمعی ایرانیان بود که که البتّه با تأیید مذهب نیز چه در همراهی روحانیان حکومتی و چه حکایات مبتذلی مانند خوابی که حضرت عبّاس شمشمیر به کمر شاه می‌بست متجلّی می‌شد. پس از انقلاب، «مشروعیّت الهی» با استدلال کوتاه ولی مؤثّر وجوب اطاعت از حاکمیّت خدا و انتقال آن به پیامبر، سپس امام و سپس فقیه، توانست توده‌ها را در جهات صلاحدید حاکمیّت بسیج کند. این الگو هنوز جواب می‌دهد و عامل اقتصادی گرچه در محاسبات تحلیلگران حتماً باید ملاحظه شود ولی از دید من عاملی مؤثّر که حرف اوّل و آخر را بزند نیست.

گذر از مدل حاکم- ارباب به دولت- خادم با تغییر این الگوی ذهنی ممکن است نه با تمام شدن نفت یا تحریمهای آنچنانی . برای دوستمان مثالی هم زدم که اینجا بیشتر باز می‌کنم. همچنان که این الگوی مشروعیّت الهی توانست با اتّکا به مشابه‌سازی با صدر اسلام( نامهای عملیّاتی چون بدر، خیبر، کربلا، فتح‌المبین، بیت‌المقدّس، والفجر و...)  به قیمت خرابی کشور و ریختن خون جوانان، ادامه‌ی جنگی نامعقول را برای عدّه‌ای نه تنها باورپذیر بلکه آن‌چنان مطلوب کند که بسیاری پس از پذیرفتن قطنامه گریه سر دهند و رهبر از نوشیدن جام زهر (همان صلح!) بگوید، انواع تحریمها هم با سرمشق شعب ابی‌طالب یا محاصره‌ی جنگ خندق پیوند زده و هنگامه‌ی امتحان و سختی کشیدن مؤمنان معرّفی خواهد شد. در زمان جنگ، بیشتر درآمد اندک نفت صرف جنگ می‌شد و کشور به هرحال با کوپن و جیره‌بندی اداره شد الآن گذشته از اینکه منابعی مانند گاز امکان صادرات زیادی دارد، بنیادهای اقتصادی قدرتمند ایران مانند بنیاد مستضعفان و آستان قدس (که در زمان جنگ به دولت وامهایی داد که هنوز بازپرداخت نشده است) به علاوه‌‌ی سپاه به عنوان قدرتی اقتصادی که در دو دهه‌ی اخیر بسیار گسترده شده است، می‌توانند به دولت این امکان را بدهند که با قاچاق غیررسمی کالاها و تعطیلی فعّالیّتهای عمرانی، کشور را اداره کند. اگر حرف محسن رضایی را در دور پیشین انتخابات ریاست جمهوری جدّی بگیریم که ورود مواد مخدّر به ایران بدون اطّلاع بعضی مقامات ممکن نیست، اجازه‌ی عبور دادن به اینگونه محموله‌ها به شرط عدم تخلیه در ایران (به عنوان دروازه‌ی اروپا) ثروتی میلیاردی برای حاکمیّت به ارمغان خواهد آورد. همین الآن نیز دولت تمام اقتصاد را قبضه کرده است، در صورت خصوصی‌سازی فرمایشی نهادهای اقتصادی، مالیات این نهادها به دولت مانند آن است که حاکمیّت از یک جیب خود بردارد و در جیب دیگر بگذارد؛ چنین مالیاتی تعهّدی در جهت گسترش آزادیها برای دولت ایجاد نخواهد کرد.

تمام این بحثها به رابطه‌ی مردم و دولت برمی‌گردد ولی همانگونه که می‌دانیم دولت در ایران سپر حفاظتی رهبریست که نمی‌دانم به چه دلیلی رهبر فعلی با دخالت در مسائل مدیریّتی- مانند بحث یارانه‌ها- اصرار دارد این سپر را از خود دور کند. حتّی شکست برنامه‌ای که دولت برای یارانه‌ها در نظر گرفته، شکست دولت (یا تدارکاتچیان حکومت) خواهد بود و نه خود نظام. تا زمانی که سرمشق رابطه‌ی دوجانبه‌ی «ولی امر- مطیع»  برجاست حتّی مالیات دادن هم نمی‌تواند حاکمیّت را زیر دین مردم ببرد تا تابع آنان باشد. خراج‌دادن در نظامهای پادشاهی دنیا بسیار سابقه‌دار است امّا هیچ بندی بر پای شاهان نگذاشت تا زمانی که مردم خودشان تصمیم گرفتند رعیّت نباشند. نظام شاهنشاهی با فروریزی آن الگو در ذهن انقلابیان سقوط کرد و اصلاح حکومت ولایی تنها با کار فکری و آگاه‌سازی مردم ممکن خواهد بود. 

پ.ن: اینها همه در رابطه با فرض تحریمی احتمالی بود امّا حکومتی که بخواهد به هر قیمت سرپا بماند، با دانستن اینکه آمریکا هم‌پیمانانی در منطقه دارد که انواع کاستی‌های حقوق‌بشری و حکومتی دارند امّا به صرف اینکه در راستای منافع آن کشور هستند از هر تحریمی در امانند، با کمی پایین آمدن از بلندپروازی‌های اتمی یا برخی شعارها درباره‌ی فلسطین به راحتی می‌تواند هر تحریمی را که منجر به نارضایتی گسترده‌ی عمومی شود، با معامله‌ای پنهانی از میان بردارد. 


پنجشنبه 20 اسفند 1388
چهارشنبه‌سوری

                    

در ایران باستان تقسیم‌بندی روزها بر اساس سی روز ماه بود نه روزهای هفته، پس چهارشنبه‌ای هم نبود تا چهارشنبه‌سوریی در کار باشد برای همین بسیاری منکر این شده‌اند که چنین جشنی پیش از ورود اسلام وجود داشته است ولی عدّه‌ای دیگر بر این باورند که ایرانیان جشن سوری را در یکی از روزهای پایان سال (و نه الزاماً چهارشنبه) با برافروختن آتش به پا می‌داشتند که پس از ورود اسلام و اینکه مسلمانان چهارشنبه را نحس می‌دانستند، هم برای حفظ سنّت خود و هم منافات نداشتن با آیین جدید، آن‌ را به چهارشنبه منتقل کرده‌اند که این دیدگاه به نظر معقولتر می‌آید.

در «عیون اخبار الرّضا» آمده که از دلیل استحباب روزه‌ی چهارشنبه‌ی دهه‌ی دوّم هر ماه از امام رضا پرسیده‌اند و ایشان دلیل آنرا خلق جهنّم در روز چهارشنبه دانسته‌ است و اینکه روزه‌ی این روز می‌تواند نحوست این روز را برطرف کند. از طرف دیگر یکی از مواقف روز قیامت، گذر انسان از پل صراط از فراز جهنّم است تا کسانی که گناه و ستم کرده‌اند به عاقبت اعمال خود گرفتار شوند و کسانی که منزّه و پاک بوده‌اند به سلامت رد شوند. یکی بودن روز خلق جهنّم با آتشی که شب چهارشنبه به پا می‌شود و گذر از آتش با عبور از صراط شاید تصادفی نباشد و گونه‌ای آرزوی رستگاری با گذشتن نمادین و موفّقیّت‌آمیز از آتش را نمایش دهد. سیاوشی که به تهمت سودابه گرفتار شد نیز در جهان اسطوره‌ای شاهنامه از آتش گذشت تا پاک بودن خود را ثابت کند.

آرزوی رستگاری از عذاب اخروی با گذر از آتش دنیایی از یک سو و درآمیختن سنّت قدیم و آیین نو که نمایانگر روح سازگار ایرانیست بسیار جالب می‌نماید که البتّه مناسبتی با آلودگیهای صوتی و انفجارهای خطرناک با ترقّه‌های وارداتی ندارد. چنانکه می‌بینید می‌توان به سادگی معنایی برای این سنّت دیرین یافت و به آن جان بخشید. وجه تحدّی‌ و تنزّه‌طلبانه‌ی آن نیز امسال معنای دیگری دارد، امیدوارم سیاوشان این سرزمین با رفتار بهنجار و معقول خود بهانه به دست دیگران ندهند بلکه تنها میل به پاکی و بیزاری از گناه خود را به رخ همه بکشند.


سه شنبه 18 اسفند 1388
پیرامون «محاربه»

             

۱- اگر ایراد اتّهام محاربه به جوانی که سنگی در دست داشته باشد- با هزار زور و توجیه- ممکن باشد، امّا محارب خواندن کسی مانند محمّد ملکی که کاری جز نوشتن چند مطلب آن هم با ادب و منطقی که بین طرفداران حاکمان نیز کیمیاست، جداً جای سؤال دارد. اینجا دیگر نمی‌توان به فتوای مکارم یا اشباه او استناد کرد، اینجا برای ریشه‌یابی دلیل به کارگیری واژه‌های حرب و جنگ ناچاریم به اصطلاح «جنگ نرم» متوسّل شویم بلکه با این توجیه هرکسی را که چیزی در نقد و ردّ منش و روش ما نوشت، از جنگاوران جنگ نرم و لاجرم محارب بخوانیم؛ این همه علاقه به جنگ و مشتقّات مرادف عربی آن از کجا می‌آید؟

۲- تصادفاً به یادداشتی با نام «جنگی که بود، جنگی که هست» برخوردم که ذکر خیری هم از ایمایان کرده است. نویسنده خطاب به برادران ارزشی خود از هشت ماه جنگ سایبری گفته و این جنگ را با جنگ هشت ساله مقایسه کرده و از کم‌کاری دوستان ارزشی شکوه کرده است. از دید او سنگر را نگه داشتن و اتاق فکر تشکیل‌دادن و خودانگیختگی از شیوه‌های جنگ نامنظّم است و برای این کار نباید منتظر کمکهای دولتی شد. حلقه‌ی ملکوت از دید او نمونه‌ی یک حلقه‌ی موفّق است که با اینکه از مسائل سیاسی یا امنیّتی احتمالی[!] که ممکن است پشت تشکیل چنین حلقه‌ای باشد آگاه نیست، آنرا موفّق ارزیابی می‌کند. به نظر نویسنده، جبهه‌ی سایبری مخالف نظام یا اکثریّتی سطحی است که در سایتی مانند بالاترین هیاهوی جنجالی آنان منعکس می‌شود و یا اقلیّتی عمیق که با تمرکز روی مسئله‌ی ولایت فقیه و دعوای حکومت دینی و سکولار جناح خود را تغذیه‌ی فکری می‌کنند. اپوزیسیون در فضای مجازی دارای اکثریّت است و وبلاگهای ارزشی نتوانسته‌اند که چه از لحاظ کمیّت و چه کیفیّت محتوای درخور نبرد با آنان تولید کنند.

۳- کسانی که ایمایان را (به عنوان تنها وبلاگی که برای نمونه آورده شده) خوانده باشند می‌دانند که آنچه به من نسبت داده شده درست نیست و من حتّی خود ولایت فقیه را هم درست و حسابی نقد نکرده‌ام بلکه معمولاً به هنگام نقد یک فرد و گروه یا طرز فکر، معیار را آنچه آنان نیز قبول دارند قرار می‌دهم و رفتار حاکمان فعلی را بر اساس متون دینی و آنچه آنان ناگزیر از پذیرفتنش هستند می‌سنجم و گرنه اگر بحث آزادی و دموکراسی و ارزشهای جهان نوین باشد که نقد اعمال حاکمیّت نیاز به این همه زحمت و عرق‌ریزی ندارد و خیلی راحت می‌توان ضعف و ناراستیهای آنرا نشان داد.

۴- در یک اختلاف نظر فکری، هر دو طرف باید احتمال بدهند که اشتباه کرده باشند و طرف دیگر درست بگوید یا آنچه درست است، چیزی جز دیدگاههای دو طرف باشد. ما- به عنوان افراد معتقد به مذهب- نه خدا هستیم و نه پیامبر و امام و نه دسترسی مستقیم به آنها داریم پس نباید حرف خود را مطلق و بدون ایراد بپنداریم. طبیعی است که خود را معصوم ندانستن با وارد بحث و گفتگوی دائم شدن با دیگران به قصد تصحیح مدام اعتقادات و اندیشه‌های خود ملازمت دارد. این موضع- یعنی خود را بری از اشتباه نپنداشتن- برای همیشه اندیشمند را بین خوف و رجاء قرار می‌دهد؛ بین اطمینان به آنچه درست می‌پندارد و احتیاط و پرهیز از اشتباه‌کاری امّا «جنگ» چیزیست که این حالت بینابین را به قطعیّتی خیالی ولی آرامش‌بخش بدل می‌کند. در جنگ، حق و باطل معلوم است، خاصّه با مثالی که نویسنده می‌زند یعنی جنگ ایران و عراق که عراق متجاوز و حمله‌ور بود و دفاع هر ایرانی کاری شرافتمند و صددرصد درست و صحیح به شمار می‌آمد. کسی را که با تو اختلاف عقیده دارد و چه بسا بتواند- یا توانسته!- در دلیل‌آوری بر تو غلبه کند، اگر از همین ابتدا «دشمن» بپنداری، حتماً خود نیز عین حقیقت و درستی خواهی بود، فقط می‌ماند توصیف و تبیین آنچه هستی ولی این نوعی تقلّب است. ادب و اخلاق علمی اقتضا می‌کند که هم خود را عین حقیقت ندانی و هم طرف مقابل را عین باطل و گرنه این کار اشتباه را طرف مقابل هم می‌تواند بکند و بحث علمی بدل به اتّهام‌زنی دو طرف می‌شود یک طرف به دیگری می‌گوید بی‌دین و لاقید و دیگری هم به او می‌گوید کسی که دین را بازیچه‌ی خود کرده است.

۵- بهتر است نویسنده و دوستان ارزشی او به این بیندیشند که چرا نتوانسته‌اند- و از دید من نخواهند توانست- محتوایی در قیاس با توان طرف مقابل خود تهیّه کنند. تعداد و اکثریّت ملاک نیست، اگر حرفی برای استدلال داشتید که با دو سه وبلاگ - بلکه یک سایت یا وبلاگ- هم می‌توانستید بزنید. سؤال از اینکه «چرا کسی در زندان کشته می‌شود و حاکم می‌فهمد امّا به روی خودش نمی‌آورد»، جواب می‌خواهد نه اتّهام‌زدن به گوینده. وقتی از رهبر می‌پرسند که چرا از یک دروغگو حمایت می‌کند، این اتّهام فسق که دلیل و مدرک و فیلم پشتش هست، نیاز به جواب دارد. وقتی هر جنایتی از حمله به کوی دانشگاه تا کشتن افراد در کهریزک و مسموم‌شدن پزشک آنجا بی‌پیگرد می‌ماند و کسی می‌پرسد:«چرا؟» این مستلزم سکولار بودن او نیست. وقتی بسیاری از طرفداران نقد حاکمیّت، روحانی و مرجع تقلید هستند، این دیگر ربطی به دعوای مذهبی و نامذهبی ندارد. وقتی معیار سنجش قول و فعل شما آیات، روایات و استدلال بر اساس کلام و فقه شیعی است، اتّهام بی‌دینی چه جایی دارد؟ وقتی اندک مجال گفتگویی در رسانه‌ی ملّی‌نما به وجود می‌آید ولی پس از دو برنامه بلافاصله جمع می‌شود، چه معنایی دارد؟ آنجا که دیگر ریش و قیچی دست شماست؛ جز این است که حرفی برای گفتن ندارید و از طرف مقابل خود می‌ترسید؟ چرا بهشتی‌ها ابتدای انقلاب از همکلام شدن با کمونیستها نترسیدند؟ چون حرف برای گفتن داشتند امّا شما ندارید پس ناچارید که پای طرف مقابل خود را از صداوسیما ببرید، سایتها و وبلاگهایشان را فیلتر کنید، آنان را محارب بخوانید و به زندان بیفکنید.

۶- گفتن اینکه ما برحقّیم گرچه نتوانیم آنرا ثابت کنیم، طنزی است که اصلاً نمی‌توان به آن خندید.


دوشنبه 17 اسفند 1388
اینها هم ما را شناخته‌اند

               

                 اینجا از سی متری ما پر می‌کشند ولی آنجا مردم باید مواظب باشند لگدشان نکنند


یکشنبه 16 اسفند 1388
دو نکته درباره تفکیک جنسیّتی

                         

این روزها که باز زمزمه‌ی تفکیک جنسیّتی در دانشگاهها به گوش می‌رسد، بازگویی برخی مطالب که در گذشته مستقیم یا غیرمستقیم گفته‌ام در قالب دو نکته، شاید بد نباشد:

۱- دختری بود از اقوام که به تشویق- یا اجبار- والدینش تمام روز را به درس خواندن می‌گذراند و بالاترین نمرات را در دبیرستان و کنکور کسب می‌کرد ولی این انزوا از او موجودی منفعل بارآورده بود که از حضور در اجتماع می‌ترسید به گونه‌ای که توانایی تکلّم در یک جمع خانوادگی نیز نداشت. مثال او استثنا نیست، انسان دارای نیازها و ابعاد متفاوت است که در صورت چشم‌پوشی از یکی یا بعضی از آنها به نفع دیگری، گرچه آنچه سهم بیشتری از وقت و توجّه دریافت کرده احتمال اینکه توانایی بیشتری بیابد دارد امّا این ناهمگونی ابعاد و ناسازواری شخصیّتی، از آن فرد انسانی نامتعادل می‌سازد که چه بسا در کشاکش زندگی با شکستهایی مواجه شود که همان نقاط قوّت را نیز درببازد.

علاوه بر صداوسیمای وطنی- که چندان به اخبارش اطمینانی نیست- از رسانه‌های دیگر نیز در این چندساله بسیار شنیده‌ام که فلان دانشگاه تک‌جنسیّتی بهمان کشور، معدّل نمرات بالاتری از دیگر دانشگاه‌های مختلط دارد، به فرض که این آمار را بپذیریم، می‌توان پرسید به چه قیمتی؟ البتّه اوضاع در جهان که ارتباط زن و مرد مانند ایران مهارشده نیست، فرق می‌کند و این محدودیّت با آزادیهای اجتماعی تا حدودی جبران می‌شود ولی در ایران مدرسه و دانشگاه برای بسیاری ممکن است تنها جایی باشد که بدون ترس و نظارت با افراد جنس دیگر، ملاقات، برخورد و دادوستد داشته باشند.

متأسّفانه اینجا هم ما مانند بسیاری از مسائل، تک‌بعدی به قضیّه نگاه می‌کنیم به جای اینکه انسان و مطالعات انسانی را چند وجهی لحاظ کیم. سؤال اصلی این نیست که توفیق درسی در یک دانشگاه تک‌جنسیّتی بالاتر است یا دانشگاه مختلط؟ سؤال این است که بهتر است دانشگاهی با معدّل بسیار بالا و شاگردانی ناتوان از ارتباط با جنس متفاوت داشته باشیم که در ازدواج و زندگی مشترک آینده‌شان نتیجه‌ی این ناتوانی و نشناختن طرف مقابل را ببینند یا دانشگاهی با معدّل درسی پایینتر که افرادی تحویل دهد که شناخت بیشتری از جنس دیگر دارند و می‌توانند همزیستی مناسبی با آنها چه به عنوان شریک زندگی و چه به عنوان افرادی که در زندگی اجتماعی، خواه‌ناخواه با آنان سروکار دارند داشته باشند؟

این تازه لحاظ کردن دو بعد از حضور دانشجویان در دانشگاه و مدرسه بود که برای ساده‌کردن موضوع برجسته شده بود. ابتدا و پیش از طرح چنین مباحثی باید بپرسیم که هدف از یک نظام تربیتی خوب چیست، پرورش انسانهایی که فقط در یک رشته‌ی خاص دانشی چیزهایی می‌دانند یا انسانهایی که به تمام ابعاد شخصیّتی آنها توجّه و رسیدگی شده است که آموزش و علم تنها یکی از آنهاست؟

۲- برخوردهای افراد با یکدیگر، همیشه تابع نوع نیاز و دلیل مراجعه به هم است مثلاً رابطه‌ی پزشک با بیمار و به عکس یا استاد با دانشجو و به عکس یا کارمند با ارباب رجوع و به عکس، تابع آن کار خاصّی است که ارتباط را ضروری کرده است و نه کوتاهی یا بلندای قامت طرف یا لهجه‌ی محلّی یکی از دو طرف یا جنسیّت آنان. هرچه این ارتباطهای اجتماعی زیر پوشش یک امر شغلی یا تحصیلی یا جزآن بیشتر باشد، افراد بیشتر می‌توانند این توانایی را بیابند که خصوصیّات فردی طرف مقابل را در پرانتز بگذارند و به آن به عنوان یک ویژگی جنبی و نه اصلی بنگرند. اجتماعی که چنین اجازه‌ای به افرادش ندهد، و آنان را از هم به دلیل داشتن یک ویژگی خاص دور کند، آن ویژگی به عکس به عنوان میوه‌ای ممنوع- یا خصیصه‌ای منفور- برجسته می‌شود و افراد دارای آن ویژگی ابتدا با آن ویژگی شناخته می‌شوند و سپس به عنوان انسانی دارای دهها بعد دیگر.

همسر مهدوی کنی در مصاحبه‌ای از مزایای دانشگاه تک‌جنسیّتی گفته و اضافه کرده که دانشگاههای مختلط ازدواج افراد را به تأخیر می‌اندازند. حرف او به نظرم تا حدّی درست است ولی جای امّا و اگر دارد. منظور او احتمالاً این است که وقتی دو جنس از هم دور شدند، ناخواسته کنجکاوی شدیدی نسبت به هم پیدا می‌کنند و می‌پندارند که با ازدواج می‌توانند این نیاز خودپنداشته و از سر کنجکاوی را برآورند. باید از ایشان درباره‌ی عاقبت چنین ازدواجی پرسید که پس از اینکه دو طرف دیدند واقعاً امر مبهم و عجیبی در میان نیست و تابوی جنسیّت برای هر دو طرف از بین رفت، آن وقت چه؟ همین که زود ازدواج کردند، مشکل حل شد؟ اگر به عدم تفاهم ناشی از نشناختن هم و تصوّر اشتباه از طرف دیگر رسیدند، چه کنیم؟ لابد با سدّ سکندری به عنوان طلاق جلو هرگونه جدایی را می‌گیریم و این دو را که با نیاز مصنوعی ناشی از جداسازی به هم گره خورده‌اند یک عمر باید هم را تحمّل کنند، فایده‌ی این شکنجه‌ی همگانی برای ایندو، فرزندانشان و اجتماع حاصل از این ازدواجهای چشم‌بسته چیست؟ این بهتر است یا اینکه افراد به عنوان یک نیاز انسانی – و نه صرفاً جنسیّتی – و با شناخت بیشتر- و نه الزاماً کامل- کمی دیرتر ولی با چشم باز به سوی هم بروند تا احتمال جدایی کمتر باشد و احتمال زندگی دائم و بی‌تنش بیشتر؟

پ. ن۱- پیشتر درباره‌ی عقیده‌ی خودم پیرامون محاسن اختلاط در مدارس نوشته بودم (اینجا) و حالا هم تکرار می‌کنم که همزیستی افراد با جنسیّتهای گوناگون از کودکی، نوجوانی و جوانی، بزرگ شدن همزمان، بلوغ هم را دیدن و قهر و آشتی و عشق و نفرتهای ناگزیری که در این طیّ مسیر پیش می‌آید گرچه ممکن است حواس برخی را به کلّی و عدّه‌ای را به طور جزئی از درس و دیگر مسائل پرت کند ولی اموری است که به هرحال می‌گذرد و جامعه‌ای سالم‌تر، عادی‌تر و آرامتر به دنبال می‌آورد.

پ. ن۲- درباره‌ی فمینیسم هم می‌خواستم بنویسم که دیدم طولانی می‌شود ایماخوانان می‌دااند که من با فمینیستها همداستان و موافق نیستم. این را بارها نوشته‌ام و یک‌بار دیگر نیز به زودی در یک بررسی کوتاه ولی تطبیقی خواهم نوشت.

پ. ن۳- در این متن از آوردن اصطلاح «جنس مخالف» پرهیختم. مخالفت، معنای ضدیّت می‌دهد ولی من هیچ تقابل و ضدیّتی بین دو جنس نمی‌بینم؛ زن و مرد دو جنس متفاوت هستند، همین و نه بیشتر. اشتباهها و لغزشها از همین کلمات ساده شروع می‌شوند که بهتر است با آگاهی از آنها بپرهیزیم.


پنجشنبه 13 اسفند 1388
امروز ِمقتدی، فردای کیست؟

                           سیّدمجید در کنار آیت‌الله خویی

۱- از میان کشورهای شیعه‌نشین، سرنوشت ایران و عراق از جهات بسیاری به هم گره خورده است که پیشتر هم درباره‌ی آن نوشته‌ام. دلیل اصلی این امر یکی سابقه‌ی تاریخی ایرانیانیست که به طور دائم یا موقّت به آنجا برای زیارت، تحصیل و اقامت می‌رفتند یا تبعید می‌شدند و از دیرزمان تا کنون چه به خاطر ریشه‌های مشترک شیعی حوزه‌های نجف و قم و چه حوادث سیاسی یک سده‌ی اخیر مانند فتوای تحریم تنباکوی میرزای شیرازی، فتوای تأیید مشروطه‌ی آخوند خراسانی و حضور طولانی‌مدّت آیت‌الله خمینی در عراق این رابطه‌ همیشه وجود داشته است.

۲- نکته‌ی دوّم این رابطه،  تئوری ولایت فقیهی است که خود را در ایران تنها شیوه‌ی حکومتی مشروع تشیّع در این سه دهه معرّفی کرده است ولی منش و روش آیت‌الله سیستانی در عراق پس از جنگ، پرهیز از دخالت مستقیم روحانیان در سیاست بوده است و کسانی که از ایشان حرف‌شنوی دارند هیچگاه مناصب دولتی را اشغال نکردند. این نوع روش، مخالفت روحانیون ایرانی را برانگیخت که با تندی می‌گفتند که چرا سیستانی معطّل است و برای به دست گرفتن قدرت تلاش نمی‌کند. آنها نگران جایگاه سیستانی نبودند ( که اگر اینگونه می‌شد یک ولی فقیه مشابه می‌توانست برای ولی امر مسلمین رقیب و بدیلی بتراشد) بلکه نگران این بودند که دین به شیوه‌ای دیگر در سیاست عراق بدون گرفتن مناصب نقش داشته باشد تا ایرانیان از خود بپرسند که پس نوع دیگری از رابطه‌ی سیاست و دیانت هم می‌توان داشت. در صورت موفّقیّت این نوع جدید رابطه، پایه‌های ولایت فقیه ایرانی متزلزل خواهد شد که از دید من در این مدّت سیّدعلی سیستانی کاملاً موفّق بوده است و بی‌دخالت آشکار در سیاست، مانند وزنه‌ی تعادلی عراق را از آشوب و هرج و مرج بیشتر حفظ کرده است و این چیزی نیست که موافق پسند بعضی محافل سیاسی ایران باشد.

۳- انگیزه‌ی نوشتن این ایما، دستور دستگیری معمّم جوان، کم‌سواد و پرهیاهویی به نام مقتدی صدر بود که باز هم حکومتیان ایران را نگران خواهد کرد. او نزدیکی زیادی با بعضی محافل سیاسی ایران دارد و متأسّفانه قتل سیّدعبدالمجید خویی به دست طرفداران او بود. بازگشت فرزند آیت‌الله خویی از لندن برای مهار اوضاع و جلوگیری از آشوب و هرج به مذاق طرفداران انقلابی صدر خوش نیامد، آنان هرگونه دخالت مسالمت‌آمیز در اوضاع پس از ورود نیروهای خارجی را به نفع آنان می‌دانستند و آشوب بیشتر را به شیوه‌ی نیروهای سلفی وهّابی بیشتر می‌پسندیدند. وقتی با اعتراض از یکی از نیروهای سپاه بدر پرسیدم که چرا اینطور شد، در کمال تعجّب من جواب داد که: «کشتند که کشتند، حقّ جاسوس انگلیس همین است!» بعدها از یکی از آشنایان که در تغسیل و تدفین او شرکت داشت، پرسیدم که جریان چگونه بود. او گرچه تمایلی به پاسخگویی نداشت، جواب داد که خویی را پس از یک دعوای ساختگی با چاقو در صحن امام علی زدند و پس از آن هم به کشته‌اش رحم نکردند؛ جسد او را به یک اتوموبیل بستند و کشان کشان روی زمین در شهر گرداندند. می‌گفت نمی‌دانستیم که این تکّه گوشت بی‌شکل را چطور غسل بدهیم و کفن کنیم. او حرفهای دیگری هم می‌زد مانند اینکه همین گروه بارها به جان آقای سیستانی -به عنوان کسی که به جای حکم جهاد علیه کفّار همه را مدام به آرامش دعوت می‌کند- سوء قصد کرده‌اند که در یکی از جدّی‌ترین این موارد، فردی با نارنجکی به جلسه‌ی عمومی ایشان آمده بود امّا لحظاتی پیش از آمدن ایشان آن نارنجک در دستش منفجر شد و خودش و گروهی دیگر را کشت. برای این اسلام ِمثلاً انقلابی که حرمت عالمان دین را نگه نمی‌دارد و بدون داشتن کمترین میزان معرفت علیه بزرگترین عالمان زمان، توهین‌آمیزترین احکام را صادر می‌کند، در همین ایران خودمان نیز در چند دهه‌ی گذشته، پیش و پس از انقلاب نمونه‌های آشنایی داشته‌ایم. بعید می‌دانم این حکم پیگرد به نتیجه برسد چون او در میان وفاداران به خانواده‌ی پدری خود طرفداران زیادی دارد و نمی‌توان به سادگی او را به محکمه سپرد. از طرفی شاید برخی محافل میانه‌رو هم این اقدام را برافروختن مجدّد آتش نزاع‌ها بدانند و پادرمیانی کنند، به هرحال این حکم، فصل تازه‌ای در عرصه‌ی سیاست و اجتماع امروز عراق خواهد بود.

نکته‌ی مهمتر حکم پیگرد صدر این است که روحانی و آقازاده بودن مقتدی نتوانسته است جلو کار دستگاه قضایی عراق را بگیرد، حال آنکه در ایران متّهمان بسیاری از پرونده‌های ملّی به حکم روحانی بودن- و صدالبتّه حمایت مقامات عالی- از پیگرد قضایی در امان ماندند. این نمونه به همه خواهد آموخت که همه‌کس در هر لباس و کسوتی، در صورت ارتکاب جرم باید در پیشگاه قانون یکسان باشند و با توجّه به رویدادهای امروز و فردای ایران جا دارد همه از خود بپرسند که امروز ِمقتدی، فردای چه کسانی خواهد بود؟


چهارشنبه 12 اسفند 1388
طلوع ماه

         

              ستـاره‌ای بـدرخـشیـد و مـاه مجـلس شـد             دل رمـیـده‌ی مـا را انـیـس و مونـس شـد 
              نگارمن که به ‌مکتب نرفت وخط ننوشت             به غــمـزه مسئله‌آمــوز صــد مدرّس شــد 
              به بـوی او دل بیمـار عاشـقان چو صبـا             فدای عارض نسـرین و چشـم نـرگـس شد 
              به ‌صدر مصطبه‌ام می‌نشانداکنون دوست            گدای شهـر نگـه کـن که میــر مـجـلس شد 
              طرب‌سـرای محـبّت کنـون شـود مـعـمـور            کـه طـاق ابـروی یـار منـش مهنــدس شـد 
              لـب از تـرشـّح مـی پـاک کـن بـرای خـدا             که خاطـرم به هـزاران گنـه موسـوس شـد
              کرشمه‌ی تو شرابـی به عـارفـان پیـمـود             کـه علـم بی‌خبـر افـتاد و عقل بی‌حـس شد 
              چو زر عـزیز وجود است شعــر من آری             قبـول دولـتـیـان کـیـمـیـای ایـن مـس شـد 
              خیال آب خضـر بسـت و جـام کـیخســرو             به جرعـه‌نوشی سلطـان ابوالفـوارس شد 
              ز راه میکـده یـاران عــنــان بگــردانـیـد             چرا که حافظ ازیـن راه رفت و مفلس شد

«طلوع ماه» را نیز با صدای حسام لرنژاد و تنظیم محمّدجلیل عندلیبی اگر نشنیده‌اید از اینجا بشنوید یا دریافت کنید. این آهنگ از آنجا که در فیلم «الرّساله» مصطفی عقاد به هنگام ورود پیامبر اسلام به یثرب استفاده شده، بسیار معروف است و حسام آنرا به سه زبان فارسی، عربی و کردی در آلبوم «با قدسیان ۲» خوانده است.


سه شنبه 11 اسفند 1388
سعدی و ایران امروز

               

نبوی و تاجزاده در زندان، رامین و مشائی بر مسند قدرت
جوهر
اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است  وغبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی‌تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علوی است و لیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابرست و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است .
      
چون کنعان را طبیعت بی هنر بود              پیمبرزادگی قدرش نیفزود
      هنر بنمای
اگر داری نه گوهر            گل از خارست و ابراهیم از آزر

نوری زادها، شجاعت نامه‌نویسی و نصیحت
نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلّم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.

         
موحّد چه در پای ریزی زرش       چه شمشیر هندی نهی بر سرش
          امید و هراسش نباشد ز
کس            بر اینست بنیاد توحید و بس

مهدی کلهر، نسخه‌پیچی فرهنگی برای جهان و مشکلات اهل بیت
منجّمی به خانه در آمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود گفت: تو بر اوج فلک چه دانی چیست که ندانی که در سرایت کیست؟

شیخ محمد یزدی بیمار است
درویشی مستجاب‌الدّعوه در بغداد پدید آمد، حجّاج یوسف را خبر کردند، بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن، گفت خدایا جانش بستان، گفت از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را.

احمدی نژاد، فرهنگستان و حمله به آخرین پست دولتی موسوی
دزدی به خانه‌ی پارسایی درآمد. چندان که جست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا خبر شد، گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

توصیه مقامات عالی به لاریجانی برای اعدامهای بیشتر
پادشه باید که تا به حدّی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند ِخشم اوفتد پس آنگه زیان به خصم رسد یا نرسد.
              نشاید بنی آدم خاکزاد               که در سرکند کبر و تندی و باد
              تو را با چنین گرمی و سرکشی        نپندارم از خاکی، از آتشی

علم الهدی، خاتمی، جنّتی و خطبای جمعه
ناخوش‌آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحب‌دلی بر او گذشت و گفت: ترا مشاهره
)حقوق ماهانه)چند است؟ گفت هیچ. گفت پس زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت از بهر خدا می‌خوانم. گفت از بهر خدا مخوان.
                 
گر تو قرآن بر این نمط خوانی           ببری رونق مسلمانی

معلّمان اخلاق دولت
خری را ابلهی تعلیم می داد                     بر او بر صرف کرده سعی دایم
حکیمی گفتش‌ای نادان چه کوشی                درین سودا بترس از لوم لایم
نیاموزد بهایم از تو گفتار                          تو خاموشی بیاموز از بهایم

خطاب به ابطحی، عطریانفر و تاجیک
نه ما را در میان عهد و وفا بود               جفا کردى و بد عهدى نمودى؟
به یک بار از جهان دل در تو بستم              ندانستم که برگردى به زودى
هنوزت گر سر صلح است بازآى                کز آن مقبولتر باشى که بودى

بیانیه خبرگان درباره ولی امر
یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و
به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت اگر من با خدای عزّوجل ّ چنانکه تو با سلطانی بودمی از جمله صدّیقان شمرده شدمی. 

یادبازی: عبید زاکانی و ایران امروز


1 2 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 774451


Powered by BlogSky.com

عنوان آخرین یادداشت‌ها
Proxys