Mahmood S's shared items
by Mahmood S on 7/25/10
بین تهران و کرج رفت و آمد میکردم. جوان هجده-نوزدهسالهی مومن، حزباللهی و مقید به احکام فقه. آن شب، از عوارضی قدیم، یک پیکان شخصی را سوار شدم. ماشین پر شد. سه نفر عقب بودیم و یک نفر جلو به اضافه راننده. وسطهای اتوبان راننده نوار روشن کرد. چی بود؟ یادم نیست. ولی با معیارهای آنروزهایم حرام بود. ملایم و واقعاً با احترام از راننده خواستم اگر امکان دارد خاموش کند نوار را. هیچ جور تحکم یا توهینی نبود در لحنم. من از این بچه مومنهای گوگوری مگوری بودم که واقعاً به اسلام رحمانی عمل میکردم؛ از اینها که به همه احترام میگذارند که مبادا طرف یک عارف کامل –از آن اولیاهایی که تحت قبایی هستند- باشد و تو به خاطر یک مسئله کوچک یک ولی خدا را آزرده باشی.
هنوز حرفم تمام نشده بود، که مسافر جلویی که کنار دست راننده نشسته بود با عصبانیت از راننده خواست نگه دارد: «آقا نیگر دار؛ نیگر دار؛ نیگر دار عمو! آقای راننده من خودم کریهش رو میدم. نیگر دار این رو بندازمش بیرون».
ماشین حاشیه اتوبان که ایستاد، این گوریل سبیلکلفت پیاده شد و با عصبانیت در عقب را باز کرد، و در مقابل بهت همه مسافرها و خود راننده و من که اصلن نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد، یقهام را گرفت و پرتم کرد بیرون؛ مثل یک جوجه. تا بخودم بیایم سوار شد و ماشین حرکت کرد. آنوقت اتوبان چراغ نداشت. شاید یک ساعت توی بَر برهوت منتظر ماشین ماندم.
---------------
گاهی حرفهایی که از جماعت روشنفکر و سکولار و طرفدار اصلاحات –و حالا به اصطلاح سبز- میشنوم، یاد این صحنه میافتم و میبینم بعضی از این جماعت اگر قدرت دستشان بیفتد واقعاً شبیه آن گوریل سبیل کلفت عمل میکنند. تنم به لرزه میافتد. متاسفانه و به نظر من، طیف روشنفکرها هیچ شناخت درست و واقعیای از بنیادگراها ندارند؛ تقریباً هرچه هم میدانند عمدتاً در فضای سیاسی آلوده و جوسازی و اینها شکل گرفته. مثلاً تصویری که از بسیجیها و سپاهیها الان برای ما شکل دادهاند، تصویر خیلی عجیب و غریبی است که اصلاً واقعی نیست. انگار که یک عده آدم جاهل، بیسواد، وحشی، دهاتی و امثال این هستند و به خاطر روزی صد هزار تومان –یا مثلاً به خاطر یک قوطی آبمیوه- مثلاً به جان مردم میافتند. خوب، این تصویر، ممکن است برای ما خیلی جذاب باشد –چون با تسهیل داوری در مورد طرفین، از پیچیدگی میکاهد- اما اصلاً واقعی نیست. نه که واقعی نیست، کاملاً غلط است و نشان میدهد ما هیچ درک درستی از ماجرای بنیادگرایی نداریم. به نظر من ما واقعاً لازم داریم از این دیوسازیهای سادهانگارانه از طرف مقابلمان دست برداریم و نگاه واقعیتری به ماجرا داشته باشیم. فقط تصور کنید که با سادهسازی بنیادگراها در مورد شما –که یک عده آدم فاسد، جاسوس، خائن طرفدار غرب، بیدین میدانندتان- چه کینهها و خشمها و نیز چه جنگها و خین و خینریزیهای بیشتری ممکن است روی دهد. باور کنید ماجرای ما در این مملکت صرفاً راه حل سیاسی ندارد؛ ما را رها کنند، خودمان همدیگر را تکه پاره میکنیم. نگو که ما لیبرالیم و طرفدار آزادی و اینها. نگو. روحیه لیبرال یکجور سعه صدری لازم دارد که من در خیلی از این جماعت نمیبینم. ما جماعتی هستیم که فردا قدرت به دستمان بیفتد میخواهیم امثال مصباح یزدی و نوری همدانی و جنتی را بفرستیم بالای دار. ما لازم داریم از همین الان تمرین کنیم که آدمها را به رسمیت بشناسیم؛ یا دست کم بفهمیمشان. واقعیت مملکت ما همین است: همه جور آدمی در آن هست. باید شعورِ تحمل و زندگی کردن با هم را داشته باشیم. تاحالا که نداشتهایم. تجربهی رضاشاه، محمدرضاشاه و نظام مقدس ضمیمه است.
هنوز حرفم تمام نشده بود، که مسافر جلویی که کنار دست راننده نشسته بود با عصبانیت از راننده خواست نگه دارد: «آقا نیگر دار؛ نیگر دار؛ نیگر دار عمو! آقای راننده من خودم کریهش رو میدم. نیگر دار این رو بندازمش بیرون».
ماشین حاشیه اتوبان که ایستاد، این گوریل سبیلکلفت پیاده شد و با عصبانیت در عقب را باز کرد، و در مقابل بهت همه مسافرها و خود راننده و من که اصلن نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد، یقهام را گرفت و پرتم کرد بیرون؛ مثل یک جوجه. تا بخودم بیایم سوار شد و ماشین حرکت کرد. آنوقت اتوبان چراغ نداشت. شاید یک ساعت توی بَر برهوت منتظر ماشین ماندم.
---------------
گاهی حرفهایی که از جماعت روشنفکر و سکولار و طرفدار اصلاحات –و حالا به اصطلاح سبز- میشنوم، یاد این صحنه میافتم و میبینم بعضی از این جماعت اگر قدرت دستشان بیفتد واقعاً شبیه آن گوریل سبیل کلفت عمل میکنند. تنم به لرزه میافتد. متاسفانه و به نظر من، طیف روشنفکرها هیچ شناخت درست و واقعیای از بنیادگراها ندارند؛ تقریباً هرچه هم میدانند عمدتاً در فضای سیاسی آلوده و جوسازی و اینها شکل گرفته. مثلاً تصویری که از بسیجیها و سپاهیها الان برای ما شکل دادهاند، تصویر خیلی عجیب و غریبی است که اصلاً واقعی نیست. انگار که یک عده آدم جاهل، بیسواد، وحشی، دهاتی و امثال این هستند و به خاطر روزی صد هزار تومان –یا مثلاً به خاطر یک قوطی آبمیوه- مثلاً به جان مردم میافتند. خوب، این تصویر، ممکن است برای ما خیلی جذاب باشد –چون با تسهیل داوری در مورد طرفین، از پیچیدگی میکاهد- اما اصلاً واقعی نیست. نه که واقعی نیست، کاملاً غلط است و نشان میدهد ما هیچ درک درستی از ماجرای بنیادگرایی نداریم. به نظر من ما واقعاً لازم داریم از این دیوسازیهای سادهانگارانه از طرف مقابلمان دست برداریم و نگاه واقعیتری به ماجرا داشته باشیم. فقط تصور کنید که با سادهسازی بنیادگراها در مورد شما –که یک عده آدم فاسد، جاسوس، خائن طرفدار غرب، بیدین میدانندتان- چه کینهها و خشمها و نیز چه جنگها و خین و خینریزیهای بیشتری ممکن است روی دهد. باور کنید ماجرای ما در این مملکت صرفاً راه حل سیاسی ندارد؛ ما را رها کنند، خودمان همدیگر را تکه پاره میکنیم. نگو که ما لیبرالیم و طرفدار آزادی و اینها. نگو. روحیه لیبرال یکجور سعه صدری لازم دارد که من در خیلی از این جماعت نمیبینم. ما جماعتی هستیم که فردا قدرت به دستمان بیفتد میخواهیم امثال مصباح یزدی و نوری همدانی و جنتی را بفرستیم بالای دار. ما لازم داریم از همین الان تمرین کنیم که آدمها را به رسمیت بشناسیم؛ یا دست کم بفهمیمشان. واقعیت مملکت ما همین است: همه جور آدمی در آن هست. باید شعورِ تحمل و زندگی کردن با هم را داشته باشیم. تاحالا که نداشتهایم. تجربهی رضاشاه، محمدرضاشاه و نظام مقدس ضمیمه است.